‏نمایش پست‌ها با برچسب خودارضایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودارضایی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

فالو یور فاکین دریمز


"We're trapped in the belly of this horrible machine, and the machine is bleeding to death"

بیشتر وقتا، فکر می‌کنم افتادم تو تله، تو تله‌ی زندگی کردن با قوانین دیگران و به شیوه‌ی دیگران، و وقتی که بهش بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر من، چقدر همه‌مون به همین دام، به تمام بنداش وابسته‌ایم، چقدر ته دلمون به این نخا مدیونیم.  ما فکر می‌کنیم، بدون بسته شدن به بندای این دام، هیچی نیستیم و سعی می‌کنیم از زندانی بودن، یه معنایی بسازیم. همه‌مون یه جوری یاد می‌گیریم وسط همین تله زندگی کنیم و یه جوری اعتماد به نفس و خوشبختی و غرورمونو تامین کنیم. کسایی که خارج از این قاعده‌ها زندگی کنن، به طرق مختلف، به انزوا و حاشیه کشیده می‌شن و راستشو بخواین، نه من خیلی خارج از قواعدم، نه شما. یعنی، جدای اینکه یاد می‌گیریم تسلیم شدن و ساکت بودن آسون‌تره، فرار از تصمیم گرفتن هم به مراتب راحت‌تره. اینکه عقیده‌های آدمایی که گنده‌ترن رو بی‌چون و چرا بپذیریم، خیلی سریع‌تر از اینه که فرصت کنیم عقیده‌های خودمونو انتخاب کنیم و خیلی وقتا‌ هم تا آخرعمرمون نمی‌فهمیم که چقدر بازیچه‌ی سایه‌ی گذشتگان و ناشناسای شجاع‌تر از خودمون بودیم.
...
همچنین، به این فکر می‌کنم که دقیقاً چطور می‌شه که آدم از آرزوها و رویاهاش دست می‌کشه، همین که از یه عالمه نفر آدمو فقط یکی دو نفر خیلی باد می‌کنن و ماندگار می‌شن. آدم راه مطمئن‌تر و سریع‌ترِ رسیدن به آرامشُ انتخاب می‌کنه و خیلی راحت همه چی یادش می‌ره. و البته، یه عده احمق همیشه وجود دارن یه شکل‌های ناز و خوشگل‌موشگل مسخره، به دیگران بگن: 
Follow your dreams
و همه لبخند بزنن و به گشت زدن تو اینترنت ادامه بدن.
دنبال رویا‌ها رفتن، اصلا خوشگل موشگل و ناز و صورتی و پروانه‌ای نیست.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

ترس‌های یک میانمایه‌ی طبقه متوسطی یا هاو دید آی استاپ بی‌اینگ آگلی

«گفتم من عقلم بیشتره، عاقلانه‌تر رفتار می‌کنم، بهتر نقاب می‌زنم و همه چیز را بهتر و با خونسردی بیشتری مدیریت می کنم، اما دلیل نمیشه نترسم، من همیشه می‌ترسم، همیشه احتیاط می‌کنم، بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی می‌ترسم، معتاد می‌شم به بازی فکری، کتابای مسخره، فیسبوک، توییتر، چون می‌ترسم، چون دنبال یه چیزی می‌گردم که حواسمو از ترسم پرت کنه.»
-
وقتی که کوچیک‌تر بودم، راهنمائی که بودم، همیشه فکر می‌کردم خیلی زشتم و ازونجایی که از بچگی یادمون داده بودن که تنها شیوه‌ی دختر و همزمان خوشبخت بودن، داشتن زیبایی بی‌نهایت و عاشق شدن در ۱۶ سالگیه -ارجاعتون می‌دم به انیمیشنای بی‌نهایت نوستالژیک والت‌ دیسنی-  ازین می‌ترسیدم که رویاهای بچگیم -که تو همه‌شون در سن ۱۶ سالگی، خفن‌ترین پسر شهر عاشق من که از قضا قشنگ‌ترین دختر شهر بودم می‌شد- به حقیقت نرسن و حتی بدتر، می‌ترسیدم که انقدر زشت باشم که هیچ وقتِ هیچ وقت، هیچکسی عاشقم نشه یا حتی بدترِ بدتر، انقدر زشت باشم که همه ی آدما همونقدری که من از دیدن خودم منزجز می‌شم از دیدنم منزجر بشن.
درست یادمه، وقتی عکسامو می‌دیدم، یا به آینه نگا می‌کردم از خودم می‌پرسیدم که چطور ممکنه کسی بخواد پیش من باشه؟ چرا آدما همچنان بام صحبت می‌کنن؟ بعدم همه چیو، همه کارا و رفتارای بد اطرافیانمو -راهنمایی جای مزخرفیه دوستای خوبم- می‌نداختم گردن خودم، گردن زشت بودنم، گردنِ جوشام، گردنِ دندونام و... .
وقتی اولین بار، کسی بهم گفت که قشنگم هم یادم نمی‌ره، باورم نمی‌شد، حتی فکر می‌کنم سر این مسأله باهاش دعوا کردم.
-
این ترسی که ازش صحبت می‌کنم، دو تا جنبه داره. من مثل خیلی از زنای دیگه، فکر می‌کنم زیبا نیستم، «زنونه» نیستم، کامل نیستم، به اندازه کافی، مهربون و لوند و دلفریب نیستم، من هنوز و همیشه می‌ترسم که کسی که بهتر و لوندتر و زیباتر از منه، خفن‌ترین پسرای شهرو از عشق من منصرف کنه، از پیری می‌ترسم، از مریضی می‌ترسم، از نگاه کردن تو آینه‌ی جیبی می‌ترسم.
-
جنبه‌ی دوم، ترس از کنترله، من از کنترل و اجبار، از مراقبت و تنبیه می‌ترسم، ازینکه لیست بلند بالای کارای ضد عرفی که انجام می‌دم لو بره می‌ترسم، من از ورود به دانشکده با شال می‌ترسم، از بوی کیف و مانتوم می‌ترسم، از صدای موتورحراست،  هر چادری بداخلاقِ مقنعه‌پوش که شبیه خواهران زینبه، از ون گشت ارشاد می‌ترسم از پیرمرد و پیرزنایی که فکر می‌کنن باید تذکر بدن، از برادران همیشه در صحنه بسیجی و از پدر مادر خودم می‌ترسم.
من گیر کردم بین این کنترل و اون کنترل، که متاسفانه مسیرشون متناقضه.

پ.ن. این یک متن اعتراضی نیست، ربطی هم به آزادی‌های یواشکی ندارد.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

تکرار مکررات

حتماً برا شما هم پیش اومده که چیزارو ول کنین به حال خودشون، به امید تحول و تکامل خود به خودی همون چیزا، انگار که به قدری این تفکرایی که میدیا فرو کرده تومون، فرو رفتن تومون که باورمون شده مثل فیلما و سریالا، مثل داستانا، آدم بدا -که خوبم نگا کنی، آدم خوب و بدی وجود نداره، حتی طیفی هم به اون صورت وجود نداره یا اگه هم باشه دو سرش خوب و بد نیستن، دو سرش احمق و باهوش، ناسازگار و سازگارن- آخرش یه جا متحول می‌شن و برمی‌گردن به راه درست -که البته باز هم نمیشه گفت درست چیه و چی نیست.
خب بذارین اول کاری روشنتون کنم، تحول خودبخودی‌ای وجود نداره، اگرم وجود داشته باشه، در جهتی نیست که به دیدِ شما خوب و درست باشه. نه این که دنیا با آدم لج باشه و تف به این روزگار، بل اینکه چیزایی که ماهیتاً اذیتمون می‌کنن، یقیناً با انباشته شدن  بهتر نمی‌شن.
و خب، مشت کوبیدن و چنگ زدن به در و دیوار هم چیزیو عوض نمی‌کنه، در نهایت انگشتا و دستامونو به درد می‌اندازه.
تا وقتی پا نشیم و نزنیم به جاده‌های جدید، همه‌ی این راه حل‌های هوشمندانه -راه فرارای جدید، مُشت‌های جدید به دیوارای قبلی، منتها از زاویه‌های مختلف- فقط مچاله‌{تر}مون می‌کنه.

۱۳۹۳ فروردین ۲۱, پنجشنبه

عجب وضعیتی شده

آقا واقعاً وضعیت کسشری شده، واقعاً واقعاً، بیش از دو ساعته که، هر ۱۵ ۱۶ نوشته‌ی درفت بلاگرمو باز می‌کنم، چند خط از قبل نوشته‌شده رو می‌خونم، مانند یک آدم عنِ واقعی با خودم حال می‌کنم و مغزم پر ایده می‌شه، بعد یکی صدام می‌کنه، یا تصمیم می‌گیرم آهنگو عوض کنم یا تکستی می‌آد پوووف! همه چی پودر می‌شه، در نهایت یکی دو خط اضافه می‌کنم بهشون و سیو می‌کنم و مثل یک اینسکیور لیتل بیچ واقعی از خودم بدم می‌آد- درست مثل وقتی که یه حرفیو مدت‌ها تو دلت نگه داشتی که با کلمات درس حسابی بگیشون، به محض اینکه به زبون می‌آری پشیمون می‌شی و حتی بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتی می‌رینی و حتی بیشتر از قبل دلت می‌خواد نیست و نابود بشی (همانطور که از شروع نوشتن این پست ده بار اصابم انقدر خورد شده که بستمش و بعد اصابم انقدر خورد شد که دوباره بازش کردم)- بعد همین وضعیت نوشتن باعث می‌شه تو یه چرخه‌ی واقعی نفرت و علاقه بیفتی هی از این بپری به اون و از اون بپری به این و باز از اول، مختص به نوشتنم نیستا، هر لحظه‌ای که هرکاری می‌کنی همین فکرو می‌کنی، وقتی می‌گم هرکاری یعنی هرکاری، برای مثال صبح که می‌خوای آماده شی بری دانشگاه، اول یه لباس می‌پوشی، بعد درش می‌آری، دوباره می‌پوشیش، وقتی برای مثال می‌خوای بری سر قرار که واقعاً پدرت در می‌آد، یه ساعت کرم می‌زنی، سایه می‌زنی، مداد چشم می‌زنی، اون رژ قرمزه رو که در اصل از خواهرت دزدیدی و واقعا خوشگل موشگل می‌کنه انسان رو می‌زنی، بعد فکر می‌کنی شبیه عروسای دهاتی شدی و همه رو پاک می‌کنی، بعد می‌ری دسشویی که مسواک بزنی می‌بینی شبیه مرده‌ها شدی، بعد دوباره می‌ری کمتر از قبل یخده آرایش می‌کنی، بعد که داری می‌ری بیرون تو آینه‌ی آسانسور پاک می‌کنی -"اه بازم یادم دستمال وردارم، خدا رو شکر که آستین دارم و رنگش تیره‌ست"- یعنی بدین صورت می‌شه که برخلاف قبل هر روز دیر می‌رسی و تو کل راه تو آینه‌ی تاکسی به خودت و قیافه‌ت نیگا می‌کنی و به اونا و اولین کلماتی که می‌خوای بگی و متن و لحن تکستات و سرتاپات فحش می‌دی -نه اینکه فکر کنین خدای نکرده با ازین در و دافایی هستیم که فقط به فکر قر و فرمونیما، آراسته بودن بخشی از دین ماست دوستان عزیز- می‌گیرین چی می‌گم؟ اینسکیور بودن دقیقاً این شکلیه، حالا هی برین مسخره کنین این و اونو، هی برینین به اعتماد به نفسشون، هی پدر مردمو دربیارین، برین دیگه. 
چی می‌خواستم بگم؟ هان، بحث انتقاد و نظر مردمم -هر نظری- در این داستان واقعاً جای تامل داره، اولاً که ناراحت می‌شین و مثل اینسکیور لیتل بیچای واقعی بغضتون می‌گیره، جدی می‌گما، بغضتون می‌گیره، بعد بستگی داره تو چه موقعیتی باشین، اگه مثلا بتونین پرخاش می‌کنین، اگه اعصابتون سرجاش باشه لبخند می‌زنین و به یاد می‌سپرین و نگه می‌دارین واسه قبل خواب، اگه رم بتونین با یه انتقاد شوخی‌طور اطمینان پیدا می‌کنین که تنها کسی نیستید که شب فکر واسه کردن داره (هار هار هار).
همه‌ی اینا باعث می‌شه همه به شما به چشم آدمای گه بداخلاقی نیگا کنن که با هر حرفی از کوره در می‌ره و کینه‌ای و ایناست، درحالی که شما فقط یک آدم ضعیف و ترسو هستید.
خلاصه‌ی مطلب اینکه، ما آدم گهِ بداخلاقی نیستیم، خسته‌ایم.

پ.ن. دور ور ندارین حالا، برا جذابیت بیشتر اغراق مغراق کردم.
پ.ن. ۲. این "خسته‌" جمله‌ی آخر متن اصلی به باقی متن نمی‌خونه، منم می فهمم، ولی واقعاً سنگینه برام بیام بگم ضعیف و ترسوئم و ازونجایی که همیشه خسته‌م دروغ هم نگفتم. 
پ.ن.۳. بچه‌ی همسایه بالایی از ساعت ۹ شب داره بالای اتاقم داره می‌دوئه و واقعاً واقعاً دلم می‌خواد پاهاشو بشکونم که البته واقعاً بی‌ربطه.

۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

As I Lay Smiling

عصر چارشنبه سوری -همین امروز- رفتیم خواهرو برسونیم به محلِ قرارش، قبلشم کاری داشت که بایستی می‌رفتیم طرفای سهروردی، توی مسیر از پر رفت و آمد‌ترین محلاتِ تهران -برای من- رد شدیم، فاطمی، مطهری و بعد از اونم از بلوار کشاورز و میدون ولیعصر و خیابون و میدونِ انقلاب. جدای اینکه تقریبا هیچوقت این مسیرو توی ماشین -غیر از تاکسی و اتوبوس- نگاه نکرده بودم، هیچوقت تو همچین خلوت و آرامشی ندیده بودمشون، تو بلوار کشاورز پرنده پر نمی‌زد، حتی کسی آتیش روشن نکرده بود و ترقه پرتاب نمی‌کرد، نورِ زرد چراغای خیابون کف بلوارُ روشن کرده بود و یه پیرزنِ گدایی روی نیمکتای وسطش، پشت به خیابون نشسته بود. موقعِ برگشتنی، همه ازین بالنای کوچیک خریده بودن و روشنش کرده بودن. آسمون پر بود از ستاره‌های زردِ متحرک.
*
و من به تعلیق فکر می‌کردم. این عید شرایطی فراهم شد که توی خونه بمونم. انگار همون چیزی که می‌خواستم دقیقا افتاده توی دامنم. ۲ هفته فرصت برای استراحت دادن به جریانای همیشگیِ دانشگاه و دیدارِ دوستا و اینا. که انقدر بدیهی فرضشون می‌کنیم که یادمون می‌ره چه حسی قراره بهمون بدن. انگار که واقعاً می‌شه جریانای بیرونی رو به تعلیق دربیارم و غرق شم توی جریانای درونیِ خودم.
*
هفته‌ی پیش، به دلایلی، وحشت‌زده شده بودم. نمی‌تونم بگم چقدر و چطوری، ولی از ترس می لرزیدم و حتی نمی‌تونستم نگاهمو ثابت به جایی بند کنم. فکر می‌کردم یهو، وسط صحرای عجیب غریب و ناشناخته‌ای، سرمو از زانوام بلند کردم و هیچی یادم نمی‌اد، یادمه که تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که یه چیزِ آشنایی رو احساس کنم. پریدم رو گوشی و دشتِ گریانِ النی روپلی کردم. 
بعدتر، داشتم فکر می‌کردم به امنیتِ خونه. اینکه اصلاً اهمیت نداره چقدر از خونه و خانواده گریزون و وحشت‌زده‌ باشیم، شبا، یا وقتای مریضی و ترس و ناراحتی و غم، تنها فکری که آروممون می‌کنه تصویرِ آرامش‌بخش و گرم و نرمِ خونه و اتاق خوابمونه.
*
حالا فکر می‌کنم به اینکه ۲ هفته قراره توی خونه، اتاق خودم بمونم و برای خودم، تنها زندگی کنم، و نمی‌تونم از فکرش لبخند نزنم. 
---
بنده صراحتاً اعلام می‌کنم گه خوردم. ۹ فروردین ۹۳

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

-Gave up my worries for "one" good thing-

اگر قرار باشه تقسیمی صورت بگیره، تقسیمش می‌کنیم به تکه‌تکه‌هایی از از احتمالاتِ بی‌شمار و انتخاب‌های بی‌شمار، اگر لحظه‌ای این انتخابُ نمی‌کردیم و اون یکی انتخابُ می‌کردیم چقدر مسیر عوض می‌شد؟ اینکه الان در این نقطه ایستادیم و خوشحالیم یا نه چقدر به تصمیمِ تعیین‌کننده‌ی اون روزمون برمی‌گرده؟ و این بحثِ طولانی و کلیشه‌ایِ اختیار و آزادی و جبر. اگر فقط، فقط به تمامِ احتمالاتِ ممکن فکر کنید، از تنوع‌شون و تعیین‌کنندگی تک‌تکشون مختون سوت می‌کشه. جدای بحث اینکه توی چه جای شگفت‌انگیزی زندگی می‌کنیم و بحث اینکه چقدر تخته‌هایی که روشون راه می‌ریم سست و لغزنده‌ن، اینکه چــــقـــدر می‌تونستیم آدمای دیگه‌ای باشیم و زندگی‌های دیگه‌ای داشته باشیم هولناکه. 
So many people so many dreams, any of which could be me
و اینجاست که بحث ترس و نگرانی سر بر می‌آره، در این بلبشوی اتفاقات و احتمالات و انتخابات، چقدر جای نگرانی و احتیاط و ترس هست یا اجازه داره که باشه؟
وتا کجا می‌شه که ریسک نکرد، واسه چی؟ چیزی غیر از توهمِ آینده‌ی تضمین‌‌شده‌ای که لزوماً خوش هم نیست، فقط به طرزِ آرامش‌بخشی مثل الان و پیش از الانه. و البته که هیچ تضمینی وجود نداره که تا ابد همین‌طور یکجور و آشنا و آرامش‌بخش بمونه.
شاید انتخاب‌هایی باشن که پشیمون باشیم ازشون، و شاید انتخاب‌هایی باشن که جایی برای جبران باقی نذارن برامون. اما چقدر مهمه؟ زندگی ۶۰ ۷۰ ساله‌تونو داشته باشین و این انتخابا و احتمالا.
و اینکه چقدر می‌ارزه که برای حفظِ  توهمِ آینده‌ی تضمین‌شده‌تون، دستتونو دور و عقب‌تر از خواسته‌هاتون نگه دارین؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

اگر دوستان اجازه دهند ما هم کمی گه بخوریم

آقا افتادیم به گه‌خوری، نه ازون گه‌خوریا که اول یه گهی می‌خوری بعد پشیمون می‌شیدا، از اون گه‌خوریا که می‌افتید به گه‌خوری و هی در عرصه‌های متفاوت و دربرابر آدم‌های متفاوت و گوناگون گه‌های بزرگ‌تر از دهانتون می‌خورید ولی پیشِ خودتان می‌دانید که دارید گهِ اضافی می‌خورید و بهتر است دهانتان را ببندید و بیش از این خودرا خجالت‌زده نکنید. الان هم هی به طرز عصبی بین همه‌چی نیم‌فاصله می‌گذاریم بعد پشیمان می‌شویم و پاکشان می‌کنیم. 
خلاصه که از صب تا عصر در عرصه‌های مختلف گه می‌خوریم و وقت تلف می‌کنیم و عصر که می‌شود سعی می‌کنیم گه‌خوری را متوقف کنیم و خبرمان کتاب‌متاب بخوانیم که یه‌وقت نخوانده و ندیده و خفن‌نشده از دنیا نرویم. که این هم به یاری خداوند منان محقق نمی‌شود و از عصر تا شب هم گه می‌خوریم. بعد شب هم خواب‌های عجیب‌غریبِ سورئال مورئال می‌بینیم و تا صبح دهنمان سرویس می‌شود و فردا صبح اولین کارمان بعد از چک کردن و ساعت و مشمئز شدن از نور خورشید که چشمانمان را می‌گاید این است که خوابمان را جایی یادداشت کنیم که خدایی نکرده از یادمان نرود و خدایی‌ناکرده بساط گه‌خوری فردامان به هم نخورد.
...
حقیقتش من نمی‌دانم شما هم احساسش کرده‌اید یا نه، چیزی این وسط گم شده است. شاید هم چیزی هم گم‌ نشده باشد، حداقل چیزی باعث شده همه‌ش احساس کنیم که چیزی گم شده است و چیزی بیخ گلویمان را چسبیده و تا هنگامی که تا خرخره وقت تلف نکنیم و گه نخوریم ولمان نمی‌کند، شب‌ها که دیگر همه ظرفیت‌هامان تا لبه پر شده‌است دستش را از گلومان برمی‌کشد و جایش را به این افکار پدرسگ می‌دهد و اگر بیش از گه‌خوری و وقت تلف‌ کردن دهنمان را سرویس نکند به کمتر از آنهم راضی نیست.
اینطور می‌شود که با اینکه همیشه، حتی وقت‌های نشستن سر کلاس و در تاکسی و اتوبوس و هنگام طی کردن فاصله‌های دانشگاه تا خانه و بالعکس و دانشگاه تا کافه و رستوران و اکبر مشتی و این‌ها خوش می‌گذرانیم باز هم خوشحال نیستیم. باز هم سر همه‌چیز غر می‌زنیم و شب که سر بر بالش می‌گذاریم بدن‌مدن‌مان جوری درد می‌گیرد که انگار داشتیم فیل هوا می‌کردیم یا چاه می‌کندیم.
...
تصویرآدم مسئولیت‌پذیری -که حواسش به همه‌جا هست و می‌تواند مفید باشد و چیزی بالاتر و بیش‌تر از یک کالبد تنبل در حال خور و خواب است- و من از خودم داشتمش مدتی است که به گا رفته و من فهمیدم که همچین تصویری اگر روزی هم جاییش به واقعیت می‌خورده الان هیچ‌جایش به واقعیت نمی‌خورد. اگر شانس و تا حدی وراثت و محیط همین‌قدر خوب و مقبول بودن را هم در اختیارم نمی‌ذاشت همین انقدر بهم لطف نمی‌شد، برای چیز‌هایی که اصلاً نیستم ستایش نمی‌شدم و موقعیت‌ها و امکاناتی که اکنون دارم را نمی‌داشتم.

با تشکر ازینکه اجازه دادید ما هم کمی گه بخوریم.
پ.ن. ضمیر اول شخص جمع دلالت بر جنبه‌ی فان ماجرا و نوشتن به شیوه‌ی بچه‌های دبستانی دارد و خدایی نکرده کسی جز خودم را نشانه نمی‌گیرد.

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

از خواب که بیدار می‌شد، قبل از روشنی کامل آسمان و طلوع کامل خورشید، پیش از آنکه مسواک بزند یا سیگاری روشن کند، یا حتی ژاکت مندرس بنفش دست‌بافت چرکش را به تن بکشد که درد کلیه‌ها و سیخیِ موهای تازه روییده بر دستانش را بخواباند، جلوی آینه می‌ایستاد و به چشم‌ها و لب‌های پف‌کرده و پوستِ صورتش که صبح‌ها، در نور مایل خورشید رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید زل می‌زد، حتی پیش از آنکه مادرش، یا برادرش یا بعدها شوهرش از خواب بیدار شوند و به هر علتی نامش را صدا بزنند یا صبح‌بخیر مهربان و آرامی بگویند یا به دنبال جوراب و پیراهن اتو شده‌ی سرمه‌ای یا سبز یا سفیدشان سر همدیگر و او فریاد بزنند، و همزمان با خواندن اولین پرنده‌های ساکنِ درخت‌های تهِ کوچه، از خواب بیدار می‌شد و جلوی آینه می‌ایستاد. یادش نمی‌آمد که برای اولین بار، چطور و به چه علت یک ربع تمام، به تصویر ژولیده و پیچیده در لباس خوابِ خود، آن هم با چشمانی که معمولا از بی‌خوابی و سردرد و نور به زور باز می‌شدند و اشک‌آلود و سرخ بودند، زل زد، حتی بعد از گذشت آن‌ همه سال (حتی مطمئن نبود به سال‌ها می‌رسد یا نه)، یادش نمی‌آمد اولین بار کی بود. حتی به درستی نمی‌دانست چه اتفاقی در این نگاه خیره‌ی ربع‌ساعتی می‌افتد. صبح‌ها، قبل از طلوع کامل خورشید و البته بعد از تاریکی شب، پرتوی باریکی از نور خورشید از لابلای پرده های پرده‌های سفید و سبز اتاقش، فرشِ ماشینی طرح تبریزِ کف اتاق را روشن می‌کرد، پرزهایش در نور می‌درخشیدند و قرمز و سفید و سبزش، قرمز و سبز و سفید دیگری می‌شدند، انگار که تکه‌ای از کف‌پوش خانه‌ای در آخرین طبقه‌ی بهشت، منتقل شده باشد به کف خانه‌ی تاریک و کثیفی در مرکزِ تهران. 
مدتی گذشت تا یاد بگیرد تنش را زیر این نور قرار دهد و به خطوط و سایه‌هایی که بر استخوان‌ها، موها و پوستش می‌افتد نگاه کند، تمام پستی‌بلندی‌ها، کبودی‌های احتمالی، زخم‌ها را به دقت بررسی کند و پیر شدن روز به روزش را تماشا کند، فکر می‌کرد اگر روزی دست از تماشا کردن بکشد، فردایش غافل‌گیر خواهد شد، زخمی، چروکی، ورم یا کوفتگی‌ای جایی پیدا خواهد و زندگیش را به هم خواهد ریخت. از وحشت اینکه پیری و شروعِ پایان زندگی، غافلگیرش کند تمام جزئیات را به دقت ثبت می‌کرد، جزئیاتی که همان یک ربع ساعتِ صبحِ خروس‌خوان به یادش می‌ماند و تا ربع ساعتِ مشخصِ   روزِ بعد جایی پشت همان پرده‌های غبارآلودِ روشن، و روی همان تکه‌ی درخشان فرش پنهان می‌شد.

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

XII

تب‌دار و خیسِ عرق بود، چشمانش را بسته و به خود می‌پیچید، خوابش نمی‌بُرد، نفس نمی‌توانست بکشد، محتویاتِ خونین و چرک‌آلود گلویش با هر نفس بالا و پایین می‌شد. زانوهایش درد می‌کرد و می‌لرزید، هم گرمش بود و هم سردش بود. هذیان نمی‌گفت، کابوس هم نمی‌دید.
من، نمی‌دانستم چکار کنم، انگار که دست‌هایم را بسته باشند پشت سرم و همزمان پلک‌هایم را به زور باز نگاه داشته باشند، صدای موتورِ یخچال و دعوای گربه‌های خیابانی سکوت را می‌شکست و آب از لوله‌ی رادیاتور روی کفِ سنگیِ زمین می‌چکید. هوا ابری و خاکستری بود و بوی عرق تنِ انسان و لاشه‌ می‌داد.
دست‌هایم  می لرزید و نمی‌توانستم کبریت را روشن نگه دارم و شمعِ روی میز کوچک را روشن کنم. برق ساختمان رفته بود و چراغِ شارژی قرمز رنگ باتری نداشت، نورِ زرد چراغ‌های خیابان از لابلای پرده‌ی توری نورِ ثابت و سردی روی فرش می‌تاباند، فکرم کار نمی‌کرد، ساعتِ روی پاتختی با ریتم همیشگی ثابت و منظمش تیک‌تیک می‌کرد و من نمی‌فهمیدم، این همه خونسردیِ زمان را نمی‌فهمیدم، نطفه‌ی‌ فاجعه‌ای شکل گرفته بود و در آن گرما و رطوبت به سرعت تکثیر می‌شد و خارج آن فضای چند متر در چند متر در چند متری هیچ نشانه‌ای از آن به چشم نمی‌خورد احساس می‌کردی اگر از اتاق خارج شوی و به آن بازگردی، قطعا تفاوت غلظت هوا را احساس خواهی کرد و مثل شکست نور، چیزهای خاصی  در درونت برای همیشه تغییر شکل خواهد داد. من این همه خوشبختیِ به ویرانی کشیده شده را با تار و پود جانم می‌فهمیدم، مخصوصا در گلو و چشم‌هایم، و دستانم البته، با آن همه لرزشِ  غیرقابل کنترلشان.
به چه فکر می‌کردم؟ سوال به جاییست، من به چشمانش فکر می‌کردم، به مردمک گشادشان، هروقت که نگاهم می‌کرد، و لرزش چانه‌ش هنگام گریه‌های وقت و بی‌وقت، به چین‌های گوشه‌ی چشمانش، هنگام خنده و گوش‌ها و گونه‌هایی که سرخ می‌شدند، به سادگی سرخ می‌شدند. جزئیاتِ بی‌معنی و حتی گیج‌کننده، برقِ صحنه‌ها و اتفاق‌هایی  که فقط جزئیات تصویریش به یادم مانده بود، آن هم به صورت منقطع و تکه تکه، برق می‌زد و در فضا پخش می‌شد.

۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

نون و پنیر و نفرت

برایت از نفرت خواهم گفت، از نفرت و انزجاری که به جانم می‌ریزی، از نفرت و ناامیدی‌ای که به یادم می‌آوری و آوردی، سال‌ها آوردی، از نفرتی که وقتی در کثافت‌ها و ویرانگی‌های روحت کورکورانه می‌لولیدی، بی‌رحمانه و ناآگاهانه به جانِ جوانم ریختی و بی اعتنا، پوسیدن و چروک خوردنِ پوستم را تماشا کردی.
تو نماینده‌ی آن چیزی هستی که من نمی‌خواهم باشم، نماینده‌ی تمام و کمال بدبختیِ اجتناب‌ناپذیری که در طالع خودم می‌بینم و همچنان که در مسیر راه می‌روم، دست و پا می‌زنم و به این ور و آن ور لگد می‌پرانم. من راهی جز تو ندارم، مقصدی جز تو در خیالم جای نمی‌گیرد و همچنان بیهوده خودم را به این سو و آن سو می‌کشانم.
تو به من سم خوراندی، تو به من یاد دادی که چگونه سم بنوشم و لبخند دلفریب بزنم، دروغ بگویم و معصومانه پلک بزنم. تو به من یاد دادی چگونه هر دستی که به سویم دراز شد را بگیرم و کثافت‌ها و ویرانگی‌های خودم را به خوردش دهم، خودت بلعیدن و خاموش کردنِ نورِ اندکِ چیزها را یادم دادی.

روزی، از تو و بدبختی‌هایت دور خواهم شد، قدم‌زنان و لبخند‌زنان، درِ گوشَت زمزمه خواهم کرد، از نفرت و انزجاری که به جانم ریختی، از فکرِ مسمومِ بودنت، از حضورِ ترس‌آورِ هیکلِ ناچیز و استخوانیت در جایی پشتِ لحظه‌های بیخیالی و خوشحالیم.
روزی دامنم را از چنگِ پوسیده و متعفنت بیرون می‌کشم و راهم را جدا می‌کنم.

۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه

به سوی هزارتو

شمام خوب می‌دونید که آگاهی پیدا کردن، قابل بازگشت نیست، وقتی که فهمیدین، دیگه فراری ازش ندارین. گوشه‌ای از ذهنتون رو اشغال می‌کنه، نفس می‌کشه و منتظر می‌مونه درست مثلٍ آتیشِ زیرِ خاکستر. کم کم یاد می‌گیرین که ذهنتونو به واقعیت گره بزنین و بارشو هرجا که می‌رین رو شونه‌هاتون حمل کنین. نمی‌شه آگاهی‌ها رو جایی، وسطِ مسیر جا بذارین و دوباره شروع کنین، شروع دوباره‌ای از آسمان نمی‌افته تو دامنتون. هیچ شانسِ دوباره‌ای وجود نداره، هیچ بهبود و تسکینی خارج از اون امپراتوری کثافتِ درونِ خودتون وجود نداره، هیچکسی روح و خوشی‌هاتونُ ازتون ندزدیده. 
باید دلیل پیدا کنین، باید دلیلی بتراشید که ضرورتِ خوب شدن حالتون و ادامه دادن رو تامین کنه، باید آگاهی دیگه‌ای رو شکل بدید که بتونید توی ماشین حرکت کنید و قطعه‌ای از ماشین نباشید. 
باید تکیه بزنیم به واقعیت، نباید بذاریم هیولای همه چیزخواهِ تغذیه‌کننده از رنج و بدبختی و قدرتمون از ذهنمون بیرون بزنه و همه‌ی امید و رویامون رو ببلعه.
نباید از معنا و اون چیزی که بهش انسانیت می‌گن تُهی بشیم، هرچقدرم که هیچی، هیچی نباشه.
وسطِ این هزارتو هیچی نیست، خودِ مسیر، رسیدنه.
بگایی ها و شلختگی‌های درونتمونُ واسه خودمون نگه داریم. 


۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه

استرنج دِیــــــــز هَو فاوند آس

سر بلند می‌کند و سعی می‌کند از میانِ پرده‌های کلفت و تو در تویِ متعدد چشم در چشمِ خورشید بدوزد. ماهیچه‌های دستش خسته می‌شوند و دردی در بازوهایش می‌پیچید، چند بار باز و بسته‌شان می‌کند و دوباره تلاش می‌کند، هیچ چیز، هیچ نتیجه‌ای. 
پایش روی صندلی سر می‌خورد و پس از چندبار سکندری خوردن، تعادلش را حفظ می‌کند و روی صندلی می‌ایستد. صدایی شبیه صدای باران از جای دوری می‌آید.
سرما و رطوبت از زیر چین‌چینِ پرده‌های کلفت و سیاه به داخل اتاق نفوذ می‌کند و چهار ستون بدنش را می‌لرزاند نزدیک پنجره بودن تلاش زیادی می‌خواهد، کمی طول می‌کشد تا به یاد می‌آورد چیزی بر تن ندارد، تند تند دست می‌کشد بر موهای سیخ شده بازو‌هایش تا گرمایی تولید کند. گه گاه صدای پای موهومی به گوشش می‌رسد که تا موفق می‌شود انکارش کند از جای دیگری شنیده می‌شود. پنجره‌ای در طرفِ دیگرِ اتاق انگار باز مانده است، با خودش برگ و باد و سرما و تاریکیِ سنگین و چسبناکی به داخل می‌آورد، روزی پشت پرده‌ها جا خوش کرده است انگار، اما اثری از درخشش و گرمایش از پنجره به نظر نمی‌رسد. کمر و پهلوهایش تیر می‌کشد و پاهایش می‌لرزند. انگار که شک داشته باشد چشمانش سر جای خود هستند، مرتب مژه‌ها و پلک‌های بسته اش را لمس می‌کند تا متوجه می‌شود چشمانش هم بسته‌اند. انگار که اختیار پلک‌هایش را از دست داده باشد. با دست پلکش را باز می‌کند، از خنکی گوی می‌فهمد که چشمانش سر جای خود هستند، تپش قلبش تندتر می‌شود، نفسش بند می‌آید: نکند اینجا روشن باشد و او کور شده باشد؟ نکند سوی خاموش شده‌ی چشمانش علت این همه تاریکی باشد؟ چطور می‌تواند مطمئن شود؟ راهی هست؟
سرش را بالا می‌آورد به سمتی که فکر می‌کند پنجره باشد. ، باز روی صندلی می‌ایستد، در تلاش برای  کنار زدن پرده‌های کلفت و سنگین، بازوهایش خسته و دردناک می‌شوند.

"خانه خالی بود و خوان بی‌آب و نان،
و آنچه بود، آش دهن‌سوزی نبود
این شب است، آری، شبی بس هولناک؛
لیک پشت تپه هم روزی نبود."

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

ایمان بیاوریم

چرا که اگر ایمان نیاوریم چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم؟
آدمیزاد گذشته از زنده بودن به امید، به باور داشتن زنده است.
باید باور داشته باشیم که تلاشِمون فایده‌ای خواهد داشت، که "روزی جای بهتری برای ماندن پیدا خواهیم کرد." و این وسط هرچیزی مهم نباشد، حالِ خوب خودمان که مهم است. باشه آقا، سیز د دِی اند اینجوی یور مومنتس. خب، اول باید به اون "جُویِ" داستان برسیم که.
لذت ماجرا هم برمی‌گرده به اون توهمِ مفید بودن، به لزومِ ایمان آوردن، به لزوم گره زدنِ باورمون به گوشه‌های نخ‌نمایی از واقعیتی که تا جایی که چشم کار می‌کنه حتی اگه سیاه نباشه، کثیف و بدبوئه. اگر باورمون رو از دست بدیم، متوقف خوهیم شد، به درجا زدن خواهیم افتاد، خواهیم پوسید.
چی می تونیم بگیم؟ چی داریم که بگیم؟ کی کلمات رو قبل رسیدن به نوک زبونمون می‌قاپه ازمون؟ کی جلومون می‌ایسته و از مسیر دور و منحرفمون می‌کنه؟ کی دستمون رو می‌کشه و سرمونُ فرو می‌کنه تو چاهُ و وادرامون می‌کنه همه چیزو به یاد بیاریم؟ کی اولین ضربه رو زد؟
"تنها کسی که سر راهِمون ایستاده، خودمونیم."
پ.ن. یه جایی نزدیک همونجا، زیرِ نورِ آفتاب، لای شاخه‌ها و برگ‌های درختا، حتما می‌شه پیداش کرد.

۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

خیلی دور، خیلی نزدیک

کافیه یه جاده‌ی طولانی باشه، شب باشه، سرد هم باشه، ابری باشه و نمِ بارونی هم بزنه، یه ماشینِ رونده و صدای دارک‌ساید آو دِ مونِ پینک فلوید یا "یار مرا" یا "مطرب مهتابرو" شهرام ناظری هم پلی بشه، چایِ هل و دارچین از فلاسک بریزیم تو لیوانای دسته‌دار و یادمون باشه که کامل پرشون نکنیم چون ماشین تکون می‌خوره و چایی می‌ریزه رومون، بعد لا پنجره رو باز بذاریم تا قطراتِ خنکِ بارون تمامِ گندایی که زندگیِ روزمره بهمون زده رو خیس کنه. بعد امیدِ رسیدن به یه جای ساکت و خوبُ آروم داشته باشیم، یه جای دنجُ خنک و تاریک و مهربون که توش بریم فقطِ فقطِ کتاب بخونیم و چرت بگیم و آهنگ گوش بدیم. یا امیدِ رسیدن به دریایی که ساحل شنی داره و بلال‌فروشای جوونِ آروم که رو منقلای کوچیک بلال باد می‌زنن. 
همیشه راهِ رفتنی بیشتر از برگشتنی خوش می گذره، حتی اگه برگشتن همراه با رویای خوابیدن و حموم و غذای داغ و چایی همیشه آماده باشه، همیشه مزخرفه. برگشتن به روتین مزخرف که نه، دردناکه. اما راهِ رفتنی رویایِ چیز نامعلومِ حداقل متفاوت و جدا از روتینُ با خودش داره.
داشتم می گفتم، جاده طولانی باشه و شب و تاریکیِ عمیق و جادویی باشه. جوری که نتونیم فکر کنیم به تهش، یا فردا صبحش، فقط فکر و یادِ فرداصبحش که هرچقد بد باشه بازم خوبه یه جایی از ذهنمون قلقلکمون بده و بلندتر بخندیم.
ما مست شدیم با رویای روزِ بهتر، یه وقتاییم حقیقتِ اینکه تا بلند‌ نشیم، روزِ بهتری نمی‌آد چشممونُ می‌زنه و بیدار می‌شیم، تا کش و قوسمون تموم می‌شه می‌فهمیم که حوصله‌ی بلند شدن نداریم، باید باز دل ببندیم به رویای یه روزِ بهتر. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

آی هیت دِ گرواند، بنگ بنگ

خب، صفحه‌ی خالی، "فور یوِ مای دایینگ براید" (۱)پخش شونده در پس‌زمینه، دردِ مبهمِ گیج‌کننده جایِ موی روی سرم که تازه کندم، فین فینِ دماغ و بالا کشیدنش، آهنگ عوض می‌شود، کسی تکست می دهد، سرگیجه می‌گیرم، لال می‌شوم، چشمانم سوراخ می‌شود، زانویم کنده می‌شود، دست‌هایم یخ می‌کند، کتاب ورق می‌خورد و کسی باز تکست می‌فرستد.
آهنگ عوض می‌شود، "کلیین اوت دیس پِلِیس".(۲)
صفحه‌ای که دیگر خالی نیست، همهمه همهمه همهمه
خودت خوب می‌دانی که هر چه بیشتر بخواهی فرار کنی، عمیق‌تر فرو می‌روی، تقلا نکن، دست و پا نزن، ساکت شو، لال شو، بمیر. اگر یادت رفته بیا تا یادت بیاورم، ازین خاطرات و این ماجراها هیچ راه فراری نداری، از من و زندانی که برایت ساختم هم گریزی نیست.
باید عادت کنی، باید تسلیم بشوی، با کشنده‌ترین سلاح‌ها توی درونِ خودت را می‌کشم و سرت را به غرامت به تختم می‌برم و موهایش را شانه می‌زنم، لب‌هایش را سرخ می‌کنم و پلک‌هایش را سیاه‌‌تر و زیباتر. 
بعدتر که خوب یاد گرفتی که تمام هستی‌ت متعلق به من است و هیچ راهِ فراری نداری، سرت را می‌چسبانم و به نرمی نوازش فرشته‌ها خوب می‌بوسمت.
زخم‌ها به زودی خوب می‌شوند، نگران نباش عزیزم.
من ناامیدت می‌کنم، رنجت می‌دهم، اگر می‌توانستم باز شروع کنم، میلیون‌ها مایل دورتر، خودم را نگه‌ می‌داشتم، راهی پیدا می‌کردم.(۳)

1. For you - My dying bride
2. Let's have a war - APC
3. Hurt- NIN

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

جای بازگشت اُر دیلینگ ویث دِ دِد

    می‌گفت که خواهد رفت و آنقدر پیش می‌رود که جای بازگشتی نماند، بعد برای آنکه دراماتیک‌تر شدنِ صحنه، باد در غبغبِ ظریفش می‌انداخت و درحالی که به طرزِ تهوع‌آوری شیرِ سردِ کم‌چربِ دامداران را سر می‌کشید و چند قطره‌ای از کنارِ لبش می‌چکید روی چانه و یقه‌ی چروکِ لباسش، تاکید می‌کرد که وقتی من بروم تو بدبخت خواهی شد و دربه در، کوچه به کوچه دنبالم خواهی افتاد و با عذابِ وجدان روی جسدِ تازه بادکرده‌م از اشک ریختن کور خواهی شد.
     بعد کلاهِ سیاهش را-که زمستان و تابستان، به سر داشت- جابه جا می کرد و تلو  تلو خوران به تختش می‌رسید و ملحفه‌ها را کنار می‌زد و هیکلش را پخش می‌کرد طرفِ چپِ تختِ دونفره بعد التماس می‌کرد که پتوی دیگری رویش بیندازم که "دارد می‌لرزد از سرما."
    بعد صدایم می‌کرد و می‌گفت:"'گریه که نکردی؟ خونریزی که نداری؟" بعد می‌گفت امروز حتما برو بیرون، خیلی ناراحتت کردم، بعد من می‌گفتم باشه و فکر می‌کردم به امنیتِ دو هدفونِ خش‌خش کننده و دستگاهِ پخش موسیقی، امنیتِ فضای چندمتری فضای اتاقِ گرمِ نامرتب، و می‌گفتم که باشه، تو بگیر بخواب، می‌رم. 
     بعد از چندسال دیدم که شدم خودِ او، با همان جزئیات، به همان بی‌رحمی و مظلومیت، همان جذابیتِ در ثانیه‌ی اول و پس‌زنندگیِ ثانیه‌های بعدی، تمامِ تلاشم خلاصه شد در جدا شدن از این مُرده‌ای که درونم رُشد می‌کرد، مرده‌ای که با من راه می‌رفت و کنارم نفس می‌کشید و تمامِ جزئیاتِ روابطم را دستکاری می‌کرد.
    سدِ دفاعی‌ای ساخته بود از شکنندگی، از مظلومیت و خوشی ندیدن، ازینکه حقش را خوردند و در جوابِ دادخواهی‌هایش خندیده‌اند، ازین که دوستش ندارند و جدی‌ش نمی‌گیرند، از کوهِ آرزوهایی که بی نزدیک شدن به سطحِ واقعیت فروپاشیده و برای همیشه از یاد رفته‌اند، سدی که جدای ظاهرِ دلخراشش پایدار بود و حفاظت می‌کرد از آن موجودِ خودخواهِ بریده از همه چیز, مگر خودش. یکبار عصبانی شدم و رفتم شانه‌هایش را گرفتم و تکان‌تکانش دادم که حقیقت این چیزی نیست که می‌بینی، ذهنت گولت زده، "هیچ چیز بیرون از ذهنت به این خوشگلی و مبالغه‌شدگی نیست" بیا بیرون ازین قصر شیشه‌ای.
     هیچکس مقصر نبود، در عینِ اینکه همه مقصر بودند.

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

گه‌خوریِ اضافه

این داستان کوتاه‌های عباس معروفی، یه چیزِ غریبِ خوابیده زیر خاکستری رو برای من بیدار کرد، انقدر که دلم خواست بشینم داستان بنویسم، انقدر که دلم خواست از چسناله و این همه فازِ غمِ عبث بیام بیرون و "هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود" یه حسِ گیج و گمشده‌ -مثِ وقتی که تو یه کشوی دورافتاده و پنهان که بوی نفتالین می‌ده و کلی خاک نشسته روش یه جعبه‌ی پر از دکمه و نخ پیدا می‌کنی (پروانه‌ای اَز فاک)- خلاصه اینکه اینو نوشتم تا این حسُ ذخیره کنم، که متعهد بشم که چیز بنویسم، بکشم بیرون از چسناله.
پی.اس.:وقتی که با وفا بشم، سهمِ من از وفا توئی.

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

در حسادت

دارم سعی می‌کنم یک سری چیز‌ها را بشکافم و زخمشان را بچلانم تا آن نیشی که درونشان گیر کرده بیرون بیاید و انقدر ورمش جایم را تنگ نکند (عجب تشبیهِ کلیشه‌ای تخمی‌ای).
...
راهنمایی بودیم، من موجودِ زشت و غیرِ قابل تحملِ بداخلاقی بودم که همه رُ عاصی کرده بودم، تنها دلخوشیِ اون چندسالِ سیاه یک ساعت و نیمِ زنگِ انشاء بود که معلمِ دانش‌آموز‌پسندی داشت، سرکلاس موضوعاتِ تازه‌ی نوجوانانه/بحرانِ هویت‌دار می‌داد و ما انشاء می‌نوشتیم، من از ۷ ۸ سالگی باور کرده بودم که تقدیرم نویسنده شدنه و این تنهای چیزیه که می‌تونم تکیه کنم بهش (مثل لیلی توی بادبادک‌های رومن گاری، که می‌خواست جنگ و صلحِ زنانه بنویسه) این زنگِ انشاء خیلی مساله بزرگی بود برای من، کلِ هفته برای اون زنگِ لعنتی تمرین می‌کردم، برگه‌رو پر می‌کردم از استعاره‌ها و تشبیه‌های زورکیِ مسخره (مثلِ همین بالایی) ، آخرسرم یه ساعت می‌نشستم و در عینِ حال که سعی می‌کردم کمتر کریه و نفرت‌انگیز باشم با چشمای معصومِ پلک‌زنان به معلمِ مذکور خیره می‌شدم که اسم منو صدا بزنه، که معمولا وقتی انشام تخمی‌تر بود صدام می‌زد، می‌رفتم جلوی تخته می‌ایستادم، در حالی که قلبم داشت بیرون می‌جهید، با صدای لرزانِ در آستانه‌ی گریه می‌خوندمش، آخر سرم معلم به زور لبخند می‌زد و یه ۱۸ یا ۱۹هی به زور بهم می‌داد. (امسال دو تا کنفرانس دادم توی دانشگاه، دقیقا همین حسو داشتم، با این تفاوت که یه عده دانشجویِ خوابالویی که کنفرانس تخمشونم نبود جلوم بودن و از مقدارِ کریه‌المنظریم، بسیار کاسته شده بود.) 
همون سال‌ها، یه دختری بود به نام م.م. که تقریبا الگو و الهه‌ی کلاس بود، برخلاف دورانِ دبستان، که هرچه درسخون‌تر باشی محبوب‌تری، توی دورانِ راهنمایی ملاکِ محبوبیت "خاص" بودن بود.(۱) و این خواهرمون تا دلتون بخواد خاص بود، موهای مشکیِ پرکلاغیِ کوتاه داشت و ادای "کامران و هومن‌دوستی" همراه با ادای همجنس‌گرایی، همه‌ی بچه‌های کلاس حتی اگه نشونم نمی‌دادن دلشون می‌خواست یه جوری به این دختر وصل باشن. شما حساب کنید که من (که در بهترین حالت بچه‌ها ازم خوششون نمی‌اومد و در حالتِ معمول، تخمِ هیچکسم نبودم) یه رقابتِ مسخره‌ای با این داشتم، سر همین زنگِ انشاء. خوب می‌نوشت، جوری که من حتی الانم نمی‌تونم بنویسم. و با اعتماد بنفس و خوب می‌خوند، یه حسِ بدی هست که در عینِ حال که دلت می‌خواد شبیهِ کسی باشی، می‌خوای ازش بهتری باشی؟ و تصور می‌کنی که اگه خیلی خودتو جر بدی، اگه همه کاراشو با دقت دنبال کنی (حتی اگه با تیغ دستشو خط خطی کرد) می‌تونی ازش بهتر باشی؟ چون به هرحال تو تلاش کردی و اون مادرزادی "خاص" به دنیا اومده و چیزای اکتسابین که ارزش محسوب می‌شن و چیزای انتسابی که زحمتی کشیده نشده براشون.
من هیچوقت به چشمِ اون معلم نیومدم، به چشمِ بچه‌هام نیومدم. شاید یکی دوباری تشویق شدم از سرِ خودجردادن، ولی برای من کافی نبود، متوجهین چی می‌گم؟
یه روز معلم کذا برای م.م. یه هدیه‌ای خریده بود، م.م. درحالی که بچه‌ها تشویقش می‌کردن هدیه‌رو که بنظرِ من ارزشمندترین چیزِ دنیا بود رو گرفت و خوشحالم نشد، اونجا بود که با درد و خونریزیِ بسیار شکست رو پذیرفتم.
این م.م. اینا یه اکیپ ۷ ۸ نفره‌ای داشتند، خفن‌های مدرسه، تمام بچه‌ها آرزو داشتن که عضو اون می‌بودن، طبعا یه عده خایه‌مالی می‌کردن و عضوش می‌شدن، یه عده‌م چپِ ماجرا بودن، علیه‌شون غیبت می‌کردن و معتقد بودن اکیپ کذا عن است و حقِ انتخاب و آزادی و آسایشِ دیگر اعضای کلاسُ ازشون می‌گیرن.
من یه جورِ مخفی‌ای بین سه گروه در جریان بودم، حمایتی نمی‌کردم از کسِ خاصی، تقریبا با همه دوست بودم و سعی می‌کردم با محبتِ بیش‌از‌حد (ادای مهربونی درآوردن) محبوبِ دل‌ها باشم، جوری که همه منو بازی‌م بدن، در عینِ حالی که کسی تنبیه‌م نمی‌کرد. رفتارِ تیپیکالِ یک ترسو.
این زندگیِ ترسو و بازنده، تا همین الان دنبالم اومده، یه مدت تو دوم دبیرستان، با ب. ضدِ اکیپِ خفنای کلاس گروه تشکیل دادیم و تا پای گریه و اشک و افسردگی سخت گرفتیم و اذیت کردیم همو، بعدتر، سوم دبیرستان، یاد گرفتیم که شل کنیم، که تندرو بودن سلامتی و آرامشمون رو از بین می‌بره و بهتره عوضِ   اون تیکه‌ی عصیان‌گرمون، این تیکه ترسو محافظه‌کارمونو پر و بال بدیم.
از بحثِ اصلی دور شدم، ولی مهم نیست. کی حوصله داره این همه خط شر و ور بخونه؟ (اتنش‌سیکر)

۱. You're so fuckin' special, I wish I was special- Radiohead
۲.خوشبختانه یا بدبختانه، عکسی از دوران راهنمایی ندارم، این واسه اول دبیرستانه.
۳.خواهرِ نوستالژیُ بوسیدم با این پست.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

یادآورها و یادآوری‌ها

می‌گویم که نیازی به یادآوری ندارم که بدانم که چه گهی هستم، و چه زندگی مزخرف تکراری‌ای زندگی می‌کنم و چقدر می‌توانم نسبت به تو، یا کسانی که دوستم دارند/ضعیف‌تر از من هستند گرگ باشم.
این یادآوری‌ها آدمُ به خونریزی می‌اندازن، حتی دردناک‌تر از مرورِ شخصیشان با خودت، این است که شخصی خارج از تو بهت یادآوری می‌کند که شیرین یادت هست فلان موقع، فلان گند را زدی؟
شیرین نسبت به آن چاله‌ی درونت آگاهی داری؟ که خالی‌ت می کند از همه‌چیز و همه‌ی توجه و محبت خارجی را در خود خفه می‌کند؟
شیرین درک می‌کنی که باید قدردانی کنی؟ اینکه همه‌ی خوب و بدت را بخشیده‌م و برویت نمی‌آورم؟ می‌توانی مثلِ من خوب باشی؟ نه؟ پس چرا از عذاب وجدان نمرده‌ای تا بحال؟
من دوستت می‌دارم، هر طور که باشی.
و تو حتی جرات نداری به دنبالِ کسانی بروی که دوستشان داری، بی‌هیچ دلیلی، فقط دوستشان داری.