‏نمایش پست‌ها با برچسب تهوع. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تهوع. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

XII

تب‌دار و خیسِ عرق بود، چشمانش را بسته و به خود می‌پیچید، خوابش نمی‌بُرد، نفس نمی‌توانست بکشد، محتویاتِ خونین و چرک‌آلود گلویش با هر نفس بالا و پایین می‌شد. زانوهایش درد می‌کرد و می‌لرزید، هم گرمش بود و هم سردش بود. هذیان نمی‌گفت، کابوس هم نمی‌دید.
من، نمی‌دانستم چکار کنم، انگار که دست‌هایم را بسته باشند پشت سرم و همزمان پلک‌هایم را به زور باز نگاه داشته باشند، صدای موتورِ یخچال و دعوای گربه‌های خیابانی سکوت را می‌شکست و آب از لوله‌ی رادیاتور روی کفِ سنگیِ زمین می‌چکید. هوا ابری و خاکستری بود و بوی عرق تنِ انسان و لاشه‌ می‌داد.
دست‌هایم  می لرزید و نمی‌توانستم کبریت را روشن نگه دارم و شمعِ روی میز کوچک را روشن کنم. برق ساختمان رفته بود و چراغِ شارژی قرمز رنگ باتری نداشت، نورِ زرد چراغ‌های خیابان از لابلای پرده‌ی توری نورِ ثابت و سردی روی فرش می‌تاباند، فکرم کار نمی‌کرد، ساعتِ روی پاتختی با ریتم همیشگی ثابت و منظمش تیک‌تیک می‌کرد و من نمی‌فهمیدم، این همه خونسردیِ زمان را نمی‌فهمیدم، نطفه‌ی‌ فاجعه‌ای شکل گرفته بود و در آن گرما و رطوبت به سرعت تکثیر می‌شد و خارج آن فضای چند متر در چند متر در چند متری هیچ نشانه‌ای از آن به چشم نمی‌خورد احساس می‌کردی اگر از اتاق خارج شوی و به آن بازگردی، قطعا تفاوت غلظت هوا را احساس خواهی کرد و مثل شکست نور، چیزهای خاصی  در درونت برای همیشه تغییر شکل خواهد داد. من این همه خوشبختیِ به ویرانی کشیده شده را با تار و پود جانم می‌فهمیدم، مخصوصا در گلو و چشم‌هایم، و دستانم البته، با آن همه لرزشِ  غیرقابل کنترلشان.
به چه فکر می‌کردم؟ سوال به جاییست، من به چشمانش فکر می‌کردم، به مردمک گشادشان، هروقت که نگاهم می‌کرد، و لرزش چانه‌ش هنگام گریه‌های وقت و بی‌وقت، به چین‌های گوشه‌ی چشمانش، هنگام خنده و گوش‌ها و گونه‌هایی که سرخ می‌شدند، به سادگی سرخ می‌شدند. جزئیاتِ بی‌معنی و حتی گیج‌کننده، برقِ صحنه‌ها و اتفاق‌هایی  که فقط جزئیات تصویریش به یادم مانده بود، آن هم به صورت منقطع و تکه تکه، برق می‌زد و در فضا پخش می‌شد.

۱۳۹۲ آذر ۸, جمعه

نون و پنیر و نفرت

برایت از نفرت خواهم گفت، از نفرت و انزجاری که به جانم می‌ریزی، از نفرت و ناامیدی‌ای که به یادم می‌آوری و آوردی، سال‌ها آوردی، از نفرتی که وقتی در کثافت‌ها و ویرانگی‌های روحت کورکورانه می‌لولیدی، بی‌رحمانه و ناآگاهانه به جانِ جوانم ریختی و بی اعتنا، پوسیدن و چروک خوردنِ پوستم را تماشا کردی.
تو نماینده‌ی آن چیزی هستی که من نمی‌خواهم باشم، نماینده‌ی تمام و کمال بدبختیِ اجتناب‌ناپذیری که در طالع خودم می‌بینم و همچنان که در مسیر راه می‌روم، دست و پا می‌زنم و به این ور و آن ور لگد می‌پرانم. من راهی جز تو ندارم، مقصدی جز تو در خیالم جای نمی‌گیرد و همچنان بیهوده خودم را به این سو و آن سو می‌کشانم.
تو به من سم خوراندی، تو به من یاد دادی که چگونه سم بنوشم و لبخند دلفریب بزنم، دروغ بگویم و معصومانه پلک بزنم. تو به من یاد دادی چگونه هر دستی که به سویم دراز شد را بگیرم و کثافت‌ها و ویرانگی‌های خودم را به خوردش دهم، خودت بلعیدن و خاموش کردنِ نورِ اندکِ چیزها را یادم دادی.

روزی، از تو و بدبختی‌هایت دور خواهم شد، قدم‌زنان و لبخند‌زنان، درِ گوشَت زمزمه خواهم کرد، از نفرت و انزجاری که به جانم ریختی، از فکرِ مسمومِ بودنت، از حضورِ ترس‌آورِ هیکلِ ناچیز و استخوانیت در جایی پشتِ لحظه‌های بیخیالی و خوشحالیم.
روزی دامنم را از چنگِ پوسیده و متعفنت بیرون می‌کشم و راهم را جدا می‌کنم.

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

ایکس آی - نامه‌ای که فرستاده و دریافت شد

"همیشه آدمِ ول کردن بودی، آدمِ لحظه‌های آخر، آدمی که خوب لبخند فریبنده می‌زند و دیگر نمی‌داند چه کند، انقدر خالی و پوک  که ایده‌ها را جذب می‌کردی و درونِ آن اقیانوسِ بی‌عمقِ آگاهی‌های بی‌مایه می‌ریختی، شکلی سرهم‌بندی‌شده و بی‌معنا بهشان می‌دادی و ارائه‌شان می‌کردی، روزها و ساعت‌هایی بود که حتی خودت هم باورشان می‌کردی، اما اکثر اوقات در هشیاری مداوم به سر می‌بردی و همچنان به فریب و ریا می‌پرداختی.
بارها مچت را هنگام تقلب گرفتم، داستان‌ها، تجربه‌ها، اصطلاحات دیگران را می‌دزدیدی و به نام خودت با آب و تابِ بیشتر برای این و آن تعریف می‌کردی.
چه مشکلی داشتی؟ نه، واقعا چه مرگت بود؟
چیزی که می‌توانستم راجع به تو بگویم، جدای وضعِ خوب خانوادگی و گذشته‌ی بی‌نقص پشتِ سرت و آینده‌ی بالقوه درخشان پیشِ رویت، خصوصیت فوق‌العاده‌ت در جذب آدم‌ها بود. 
عادت عجیبِ جمع کردنِ چیزهارا داشتی، اگر چیزها  و -البته کَسان- به اندازه کافی درخشان و عجیب بودند جمع آوری و حفظشان می‌کردی و اگر به انذازه کافی برق نمی‌زندند دور می‌ریختیشان.
من -آنطور که حدس می‌زنم- برایت از آن چیزهای برق برقی و درخشان و عجیب بودم. جوانِ لاغرِ زردروی عصبانی از همه‌چیز و همه‌کس، کسی که -لتس فِیس ایت- طبیعتا جذبت شده بود، کسی که دست و پایش در برابرت بسته بود، تسلیمت شده و گاردها را پایین آورده بود. تسلیمِ خنده‌های بلندِ عصبی و خطابه‌های پرشورت در موردِ هنر و موسیقی و آدم‌ها، تسلیمِ  شجاعت و روراستیِ تقریبا ترسناکت. 
تو آدم‌ها را نزدیک و نزدیک‌تر می‌خواستی تا بهت احساس امنیت و خواسته‌شدن بدهند، آغوش‌های گرم و مهربان را تنها تا وقتی که گرمت می‌کردند می‌خواستی، مهربان بودی تا دوستی دیگران را جذب کنی و بعد از آن تمام، ناگهان هیچی. با لبخند آدم‌ها را جلو می‌کشیدی، نام خود را بر پیشانیشان مهر می‌زدی و رهایشان می‌کردی. 
من موقع فرو ریختن تمام این چیزها کنارت بودم، کنارت هم شاید نه، مقابلت ایستاده بودم، قطعات را دانه دانه از جا می‌کندم و پرت می‌کردم روی زمین، می‌گفتم "اگر بتوانی جلویِ اشک‌هایت را بگیری، خرد کردنِ قطعات را متوقف می‌کنم."*
یک روز از خواب پا شدی و دیدی که دیگر نمی‌خواهی، یا نمی‌توانی. دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود، تو آن چیزی نبودی که قبلا بودی، چیزی درونت به هم ریخته و آشفته شده بود، حبابی که قصرِ کثیفت را بر آن ساخته بودی ترکیده بود و مانده بودی میانِ ویرانه‌هایش، در محاصره‌ی قطعات زیبای وجودِ دروغین و مصنوعیت."

"but the castle's crumbled and you're left with just a name, where's your crown King Nothing?"**

* Dogville - Lars von Trier
** King nothing - Metallica

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

از خواب پرید، کابوس دیده بود، بدنش خیس بود از عرقِ سرد و موهای سرش به پیشانی چسبیده بود، نفس نفس می‌زد و تمام تنش می‌لرزید، من که ساعت‌ها بود بیدار به سقف زل زده بودم، از صدای "هیع" بلندی که گفت از خواب و بیداری بیرون اومدم.
دست کشیدم بر صورتش و پرسیدم: خوابِ بد دیدی؟ داشتی ناله می‌کردی، پاشو بشین. من می‌رم آب بیارم واست.
وقتی برگشتم، خمیده نشسته بود روی تشک و صورتش را در دست گرفته بود و گریه می‌کرد.
+چی شدی تو؟
-ولم کن.
+حرف بزن، بهتره واسه خودت، حرف بزن. خم شدم تا گونه‌ش را ببوسم، به خشونت کنارم زد.
-و لم  کن.
+باشه باشه. حرف نزن.
از رخت خواب دور شدم، احساسِ سرما از مهره‌ی پایین کمرم نفوذ کرده بود و به آرامی تا گردنم بالا می‌آمد، این خانه‌ی لعنتی هیچوقت گرم نمی‌شد، در اوج قدرتِ تابستان ساعت ۴ بعد از ظهر کفِ  آن گرم نبود چه برسد به نیمه‌شبِ زمستان، نشستم و زانوهایم را بغل کردم، شنیدم که سیگاری آتش زد. گلوله شدم کف زمین، سعی کردم گرم شوم، دستانم را ها کردم، دست کشیدم بر مهره‌های کمرم. پاهایم را چسباندم به هم، حس کردم که کف پای چپم سردتر است، نقطه‌ای در کلیه‌ی راستم می سوخت. گلویم خشک شده بود و لب‌هایم بهم چسبیده بود، اگر می‌شد دلم می‌خواست پتو بر سرم بکشم و گم و گور شوم تا صبح یا بروم با خشونت بازوهایش را باز کنم و بگویم وقتی انقدر سرد است حق نداری مرا نخواهی.
حق با او بود، اینکه خوب گریه می‌کردم و خوشگل هم بودم نباید دلیل می‌شد که تمام کاستی‌هایم نادیده گرفته می‌شد، ولی تمام اینها بی‌معنی است تا هنگامی که حسش کنی، تا ببینی هیچ‌چیزی از تو را نمی‌بینند مگر لب خندان و ظاهر سرحال، که یاد بگیری چطور با استفاده همین خصوصیات ژنتیکی، به خصوصیات اکتسابی دست پیدا کنی.
من خارج این بازی بودم، این بازی گروگانگیریِ تن خود و اینکه ببینیم چه کسی بهتر می‌تواند با آسیب زدن به خودش، دیگری را زجر بدهد، نه اینکه در آن شرکت نکرده باشم، می‌توانم بگویم در شروع آن هیچ نقشی نداشتم.
*صحنه‌ای بود که برای به کرسی نشاندن خواسته‌هایش، بر سر و سینه می‌کوفت -انگار که سال‌ها تمرین کرده برای چنین روزی، اینکه چگونه و با چه قدرتی دست‌هایش را هم‌زمان بالا ببرد و با چه نیرو و سرعتی پایین بیاورد تا هم اثرِ خود را بر سفیدی قفسه‌ی سینه‌اش بگذارد و هم بتواند کل موهای سفید-قهوه‌ای‌ش را مثل دامنِ رقاصه‌ها به هوا ببرد و برشان گرداند سرِ جایشان- و در مقابل صحنه‌ای بود که یکبار، فقط یکبار، با مشت محکم به شقیقه‌اش کوبید، عینکش شکست و تیزیِ کنارِ آن زخمی به  مساحت یک عدس ایجاد کرد، انگار که می‌خواست بگوید مهم نیست چقدر تمرین کرده باشی، شور و احساسات تاثیر بیشتری دارد.*
*گه و کثافت راه خود را ادامه می‌دهد، کثافت زندگیِ شما، محدود به مرزِ ۷۰ ۸۰ ساله یا بیشترتان نخواهد ماند، زندگی فرزندان و اطرافیانتان را نیز به گه خواهد کشید.*
کوتاه آمدم، آن شب و بعد از آن شب، بیشتر کوتاه آمدم، مشکل این است که هرچه خودت را-به بدختی و از سر خستگی- عقب  بکشی، جلوتر خواهد آمد، بعدتر که به خودم آمدم اثرات غصبِ اختیارم در جای جای خانه و حتی تنم به روشنی آشکار بود، به قدری واضح که باور نمی‌کردم تا پیش ازین متوجهش نشدم.
*چیزی تغییر نمی‌کند، بدتر یا بهتر نمی‌شود، مثل یک فیلم نفرت‌انگیز شکنجه‌آور که هر چند روز یکبار مجبوری با صدای بلند، به دُورِ آهسته تماشایش کنی.*

۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

حتی عصبانی هم نبودم، تا خرخره پر شده بودم از حسِ بی‌رنگ و کرختِ بی‌تفاوتی، انگار که نمی‌دیدم، تصاویر بی هیچ پردازشی واردِ ذهنم می‌شدند و پس از ثانیه‌ای از یادم می‌رفتند، چند ساعتی می‌شد که بی‌حرکت روی مبلِ زرشکیِ چرمی نشسته بودم و تکان نمی‌خوردم، قطراتِ عرق از زیرِ بغلم قطره قطره راه می افتادند و پشتِ بازویم را قلقلک می‌دادند، سیگارِ خاموشی در دستِ راستم، قرار گرفته بر زانوی راستم قرار داشت، پشتِ لبم می‌سوخت و می‌خارید و کمرم، از بی حرکتی خشک شده بود. دقیق یادم نیست، بعد از ظهرِ جمعه بود و خیابان‌ها از آفتاب تب کرده بود، حسِ رخوت و نسیمِ خواب‌آور تابستانی، خودش را از لای پنجره‌ی نیمه‌باز داخل می‌کرد و پرده‌ی آبی رنگِ اتاق را تکان می‌داد. روی پای چپِ من دراز کشیده بود و خواب بود، دست گذاشته بودم بر موهایِ نرمِ روییده بر کنارِ گوشش، می‌دانستم که خواب نیست، که چشمانش را بسته و هشیارانه خیال پردازی می‌کند. احساس می‌کردم بی‌زمانی حاکم شده و من از ازل تا به ابد در همین ظرفِ لامکانِ گرمِ تب‌آلود، با یک پای خواب رفته و کمرِ خشک شده و سوزشِ پشت لب نفس می‌کشیدم و نفس خواهم کشید. سمتی از صورت و موهایش که بر پایِ چپِ من قرار داشت خیس از عرق شده بود و می فهمیدم که می‌خواهد تقلا کند تا وضعیتِ راحت‌تری پیدا کند، اما می‌ترسید اگر تکان بخورد، تقدسِ لحظه ترک بردارد. یک رقابتِ پنهانی در جریان بود که طاقت چه کسی طاق خواهد شد. خواب و بیدار بودم، تصاویرِ خشنِ درونِ ذهنم آنقدر واقعی و ملموس به نظر می‌رسید که سیگارِ خاموشِ در دستم، یا خارشِ ناگهانی روی پایم. اگر سکوت را نمی‌شکستم، کنترلِ ذهنم را از دست می‌دادم و دیوانه می‌شدم.
گلویم خشک شده بود و راه کلمات مسدود شده بود، ساعت‌ها بود چیزی نخورده بودم و مطمئن بودم نفسم بوی مرگ می‌دهد، به امتحان آبِ دهانم را قورت دادم -به سختی- از خیرِ حرف زدن گذشتم، سعی کردم با تکان دادن دستِ چپم، مثلا به طورِ ناگهانی بیدارش کنم -من که می‌دانستم که نخوابیده و او هم می‌دانست که من می‌دانم که نخوابیده- فایده‌ای نداشت، با دستِ چپم خواستم فندکِ سرخِ درونِ جیبِ چپم را دربیاورم، تکان وارده بیش از حد می‌شد، نمی‌بایست. آرزو می‌کردم که موتوری، ماشینی، رهگذری، در خیابان صدایِ بلندِ هولناکی تولید کند تا این حبابِ لعنتی بترکد و این رشته‌ی ازلی-ابدی مسخره پاره شود و اوضاع عادی شود، یا این صاحب‌خانه‌ی حرامزاده درِ خانه را بکوبد و از شارژِ عقب‌مانده و سر و صدا و هزار و پانصد بلای دیگری که به خاطرِ ما سرش آمده شکایت کند و او بیدار شود و الکی دست بر ابروها و صورتش بکشد و بگوید چند ساعت خوابیدم؟ اذیت نشدی؟ بعد با همان لبخند و زیبایی گول‌زننده‌اش باز هم از صاحب‌خانه مهلت بگیرد.
من فکر می‌کنم که تا آخر، یاد آن ساعاتِ جهنمی با ما بود.
تو بی کانتینیود*

۱۳۹۲ تیر ۱۶, یکشنبه

تکرار شونده در گوشم

تلویزیون ۲۱ اینچِ سونی، طوسیِ روشن، دستگاهِ پخشِ سی‌دی و رسیورِ ماهواره، صندلی‌های لهستانی که از پارکینگ پروانه خریده بودیم و میزِ دایره‌ای چوبی آن، موکتِ سبز سدری پر از خاک و تکه‌های چیپس و خاکسترِ سیگار وچیزهای دیگر. تشکِ پهنِ دونفره‌ی گلدارِ سفید-صورتی که از خانه‌ی مادرم آورده بودیم. پنجره‌ی بزرگِ کشیده شده تا زمین و پرده‌ی حریرِ سفیدش و گلدان‌های سبزِ تکیه داده به پنجره که از تکان خوردنِ پرده جلوگیری می‌کرد.
آشپزخانه، یخچالِ کوچکِ سفیدِ امرسان، نوشته‌ها و عکس‌هایی که با آهنربا چسبانده‌ بودیم به آن -فردا صبح بیدارم کن، باید برم بانک. :* یا ۵ تومن از کیفت برداشتم، پول خُرد نداشتم. یا سمنوی سوغاتِ مادرت یادت نره.- کارتِ بوف و کبابی نگین، یه عکس از من که به پهنای صورتم می‌خندم. کنارش، گاز و ظرفشویی و تلِ ظرف‌های نشسته‌، کنارش آب‌گرم‌کنِ فسقلیِ همیشه خراب و تصویرِ محو و پررنگ شونده به تناوب او که غر می‌زند و آن را دستکاری می‌کند، کابینت‌های سفیدِ چرکِ خالی از ظرف و بوی همیشگیِ سیر و پیاز و نم.
خارج از آشپزخانه، حمام و توالت. تنها جایی که از خانه که دوستش داشتیم. کاشی‌های آبی-سفیدِ ریز، قفسه‌های شیشه‌ای که جایِ مسواک و صابون و شامپو بود، توالت فرنگیِ سفیدرنگ و شلنگِ کنارش که پلاستیک رویش پوسیده بود، جا دستمالیِ همیشه خالی، پرده ی آبیِ جدا کننده‌ی حمام و توالت. آینه‌ای با حاشیه‌ی آبی و پر از لک، تنها آینه‌ی خانه و روشوئی آن، وانِ  کوچکِ سفید و دوشِ متحرکِ بالایش. لیف و شانه‌ی سبز من و لیفِ سفیدِ تو. 
خارج از حمام، در همان راهرو
تنها اتاقِ خانه. موکتِ خاکستری و دیوار‌های سفید، پوشیده شده با کتاب‌های من و کاغذهای نقاشیِ او، بومِ خالیِ نقاشی، کمدِ قدیمی که درِ آن تَرَک برداشته، لباس‌های آویزان و لباس‌های تا شده، یک چمدان و دو کوله‌ی کوهنوردی. چند تشک و لهاف اضافی و دو حوله‌ی بزرگ سفید. یک میزِ عسلی که عودِ نیم سوخته‌ای روی آن دود می‌کند.
و تصویرِ من و او که با کلید در را باز می‌کنیم و واردِ خانه نشده از خنده روی زمین، جلوی در ولو می‌شویم.
و من که آن لحظه نشسته بودم و با چشمان بسته و تنها به واسطه‌ی چک چکِ آبِ شیر ظرفشوئی و خش خشِ جاروی رفتگرِ خیابان و آوازِ پرنده‌های سر صبح همه‌ی این‌ها را می‌دیدم و او به آرامی نفس می‌کشید و نفسِ گرمش- دم ۱ ۲ ۳ بازدم۱ ۲ ۳ دم ۱ ۲ ۳ بازدم...- گردنم را قلقلک می‌داد.
*تو بی کانتینیود

۱۳۹۲ تیر ۵, چهارشنبه

( تهوع VII)

    وقتی بیدار می‌شوم. می‌بینم‌ش که نشسته روی صندلی کامپیوتر، روبروی میزِ رنگ و رفتهِ‌ی طوسی-آبی رنگ. پاهایش را بالا آورده، روی میز گذاشته، پای چپش را با ریتمِ ثابتی تکان تکان می‌دهد، روی ناخنِ شصتِ پای چپش اثرِ لاکِ مشکیِ چندماهِ پیش باقی مانده و من می‌بینم که، چپ، راست، چپ، راست، چپ، راسـ... .
-می‌ری سیگار بخری؟ پایش از حرکت می‌ایستد. می‌بینم که با چشمانِ گودرفته‌ی خیس و سرخ از بی‌خوابی، التماس‌آمیز نگاهم می‌کند. ادامه می‌دهد:..من باید  یه ساعت مانتو تن کنم، تو که لباست خوبه، برو بخر.
-باشه. از جایم بلند می‌شوم: چیزِ دیگه‌ای نمی‌خوای؟ شیر، دلستر، غذا؟ برگشتم دیگه نمی‌رما.
-کالباس بگیر، با نوشابه زرد. لبخند می‌زند و بلند می‌شود، کارتِ بانکیش را از کیف پولش درمی‌آورد و دراز می‌کند سمتم.
-نمی‌خواد، پول هست.
-بگیر، می‌دونم دستت خالیه.
-همین یه دفه ها.
-باشه.
     نورِ مهتابی صورتش را رنگ‌پریده‌تر کرده، ساعتِ کجِ روی دیوار ۹:۴۸ دقیقه را نشان می‌دهد. از خانه بیرون می‌روم و در را  قفل می‌کنم. توی راه پله، با همسایه‌ی فضولِ طبقه‌ی پایین- یک زنِ لاغر حدودا ۴۰ ساله، با موهای سفید و پرپشت، با چشمانی که حتی از چشمانِ  گیسو گودتر و سرخ‌تر است- برخورد می‌کنم. سلام می‌کنم و سعی می‌کنم بدون اینکه مجبور به مصاحبت بشوم بروم پایین، گیرم می‌اندازد و صحبت می‌کند.
-سلام پسرم، خوبی؟ دوستت خوبه؟-با تاکیدِ بر دوستت، خوب می‌دانم که زنت نیست.-
-بله، مرسی.
-شارژ این ماهُ دادین؟
-نه هنوز، این ماه گیسو مریض شد کلی پولِ دوا درمون دادیم.
-ای بابا، چی شد مگه؟ صحنه‌های وحشیِ سرخ‌رنگی از جلوِ چشمانم رد می‌شوند، سرم را تکان می‌دهم تا از فکرشان دور بشوم.
-ذات‌الریه شده بود، الان خوبه.
-هفته‌ی پیش یه صداهای عجیب غریبی از اتاقتون می‌اومد. این مریضی ربطی به اون... .
-نه، نداره. من عجله دارم، ببخشید.
     پشتِ سرم فریاد می‌کشد:" شب بخیر.". حس می‌کنم نگاهش تا پیچِ بعدیِ پله‌ها دنبالم می‌آید. از ساختمان خارج می‌شوم و نورِ زرد-قرمزِ تابولویِ سوپری، چشمم را می‌زند. وارد می‌شوم و کالباس و نوشابه را برمی‌دارم، کنارِ پیشخوان می‌ایستم تا مردِ پشتِ دخل توجهش به سمتم جلب شود، مردِ پشتِ دخل -حسین آقا- مشغولِ صحبت با چند دخترِ جوان است که آرایش غلیظ و شال‌های رنگیِ دارند، می‌خندند و گرمِ صحبتند، با حالتِ عصبی روی پیشخوان ضرب می‌گیرم و چندبار سینه‌ام را صاف می‌کنم. همچنان توجهی به من ندارد، لرزان صدا می‌کنم:"امم...حسین آقا؟ من عجله دارم." بداخلاق پاسخ می‌دهد:
-بله؟
-گفتم عجله دارم، اینارو حساب می‌کنید؟
-الان می‌آم.
-یه پاکت وینستون لایت و یه پاکت کنت پاورم بدید.
-بیا، ۱۶،۲۰۰می‌شه.
-می‌شه کارت بکشید؟ ابرو بالا می‌اندازد و هن هن کنان دستگاه پوز را می‌کشد سمتِ خودش. ۱، ۶، ۲، ۰، ۰، ۰. اینتر.
-رمز؟
-۳۶۴۲
-بفرما.
-شبتون بخیر.
-سکوت.
با کلید در را باز می‌کنم، گربه‌ی ولگردِ کنار در را پیشت می‌کنم و از پله‌ها بالا می‌روم. ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹ واحدِ ۳ و ۴. ۱۰، ۱۱، ۱۲، ۱۳، ۱۴، ۱۵، ۱۶، ۱۷، ۱۸، واحدِ ۵ و ۶. نفس‌زنان درِ واحدِ ۵ را باز می‌کنم.
-چرا انقدر دیر کردی؟
-این زنیکه فضولِ واحدِ ۳ خفتم کرد، بعدم تو سوپر معطل شدم.
نایلون را از دستم می‌گیرد، دنبالِ سیگار می‌گردد و پاکت را که پیدا کرد بازش می‌کند و یک سیگار روشن می‌کند و با آرامش توی هوا فوت می‌کند.
-وایی. چقدر نسخ بودم. بعد با دستانِ باندپیچی شده‌اش کالباس را پیدا می‌کند و از کیسه فریزر بیرون می‌آورد. 
-ولش کن، تو بشین من غذا رو حاضر می‌کنم. هر طور که بشود، عذاب وجدانِ این چند روز راحتم نمی‌گذارد. چند برگ نیازمندیها پیدا می‌کنم و پهن می‌کنم کف زمین، از یخچالِ گوشه اتاق سس و از قفسه‌ی کنارش نان و لیوان بر می‌دارم . سفره را می‌چینم و کنارش می‌نشینم. کنارم می‌نشیند و مثل یک گربه سرش را روی پایم می‌گذارد و دستِ راستم را بلند می‌کند و روی شکمش می‌گذارد.
-اه، نکن گیسو. بلند می‌شود و بغضش را فرو می‌خورد که چشمم به کبودیِ بزرگ روی رانِ لختش می‌افتد و خودم بغلش می‌گیرم. بی حرف مقاومت می‌کند. فشارِ بازوانم را بیشتر می‌کنم تا ثابت دراز می‌کشد.
سیگار دوم را روشن می‌کند و شروع می‌کند به حرف زدن. یک لقمه‌ی سفت و خشک و بی‌مزه به دهان می‌برم.
-امروز داشتم فکر میکردم.
-سکوت.
پک می‌زند و ادامه می‌دهد:"داشتم فکر می‌کردم که چجوری اوضاع رو بهتر کنیم. اینطوری همش دعوا، همه‌ش فحش. نمی‌شه که."
نگاه می‌کنم به جزئیاتِ ابروها و موهایش بعد هم کل بدنش. پولیورِ خاکستری کهنه‌ی مرا پوشیده است، بدون شلوار.
-تو نظری نداری؟
-سکوت.
-چرا با من حرف نمی‌زنی؟
- سکوت.
*تو بی کانتینیود*
*ترجیحا با بکگراند Pushit(live) - Tool بخوانید.

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

کیپینگ می فرام کیلینگ یو(تهوع VI)

نه نه نه نه، بگذار برایت تعریف کنم. هولم نکن.
دستانت را از زیرِ چانه‌ات بردار تا خواب نروند، عینکت را از چشم بردار و چشمانت را ببند تا بتوانی ببینی چه می‌گویم.
بعد از آن شب همه‌چیز دگرگون شد، آنجور که دیگر ترکیبِ قبلی را به یاد نمی‌آوردم، هردوی ما جوری عوض شدیم که فردایش خودمان را نشناختیم، بعد هم گیج و گم و گور مثلِ روح‌ها کنارِ هم راه می‌رفتیم و سعی می‌کردیم از نگاهِ هم دوری کنیم وهر جور شده شبِ قبل را از یاد ببریم.
فراموشی‌ای در کار نیست، هرچقدر بیشتر تلاش کنی کمتر به نتیجه خواهی رسید.
اولین ضربه را به شانه‌ی راستم می‌زند، کمی به سمت چپ پرت می‌شوم اما زمین نمی‌خورم، قطره قطره‌ عرق روی پیشانی سرخ و چروک از خشمش تشکیل می‌شود، ضربه‌ی بعد به گوشِ چپم می‌خورد و تیزیِ تهِ گوشواره‌م پشتِ گوشم را سوراخ می‌کند و جوی باریکی از خون روی گردنم راه می‌افتد. بعد پرتم می‌کند روی زمین و لگدی حواله‌ی شکمم می‌کند، جمع می‌شوم توی خودم. سپس خم می‌شود روی صورتم و مشتی به چانه و لبهایم می‌زند.
کم کم دردِ ضربه‌ها را حس نمی‌کنم. فقط صدای تق تق و خرد شدن و پاره شدن پوست و استخوانم را می‌شنوم و اثرِ ضربه‌ها بر تکان خوردنِ عضلات دست و پایش را می‌بینم. مثل انداختن سنگی روی یک دریاچه‌ی آرام و ساکت، موجی راه می‌انداخت و بعد با موجِ ضربه‌ی بعدی برخورد می‌کرد.
ابروهایش در هم بود و اشک از چشمانِ سرخ و بهت‌زده‌اش جاری. دستانش خونی و کبود شده بود و زیرپیراهنِ نازکش خیس از عرق و قطره‌های خون بود.
در تمام این مدت ساکت دراز کشیده بودم. خون را تف می‌کردم تا خفه نشوم و نگاهش می‌کردم وقتی که داشت مرا می‌کشت، هر چند که نمردم.
نفس‌نفس می‌زد، تا جایی که دیگر نتوانست. پاکت وینستون لایتش را درآورد، سیگاری آتش زد و کبریت را نشانه گرفت سمت صورتم و پرتاب کرد.
بعد با خونسردی دستانش را پاک کرد، کت و کفش و کلاهش را پوشید،  از در بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد.
تو بی کانتینیود*

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

درلحظه(تهوع V)

انگشت می‌کشم بر رگ‌های بیرون زده اش، بر چند تارِ موی پراکنده‌ی روی انگشتانِ بلندش. دست می‌کشم بر لاله‌های گوش‌هایش، بر پلک‌های کبودش که آن گوی‌های سفید و سیاه عجیب را پنهان می‌کنند، بر استخوان‌های‌ دنده‌‌ی پنهان زیر پوست و موهای قهوه‌ای کم‌پشتِ سینه‌اش، بر چین‌‌خوردگی‌های ظریفِ افتاده بر پشت آرنجش در اثر فشارِ دستِ بر زیرِ سرش.
انگار که نابینای ناشنوایی می‌خواهد بیشترین خاطرات را ثبت کند از یک بدن.
چشمانش را بسته بود و گوشش از صدای موسیقی پر بود. من هم آنقدر پر بودم که تا ساعت‌ها می‌توانستم بدون آنکه چیزی بگویم، یا چیزی بشنوم تک تکِ نیاز‌هایش را و نیاز‌هایم را حدس بزنم و راضی کنم.
دست می‌کشید بر موهای بلند و نرمِ سرم، بر لاله‌ی گوش و بر انحنای داخلیِ آرنجم. لبخندم را می‌بوسید و قلبم را تند‌تر به پمپاژ خون وا می‌داشت.
و چه می‌توانستم بگویم؟ یا چه می‌توانستم بخواهم؟ یا چه می‌توانستم به یاد بسپارم؟
هر خاطره‌ای از آن شب در مهی غلیظ فرورفته است، انگار که شناگری درون استخری از شیر.
توبی‌کانتینیود*

۱۳۹۲ خرداد ۹, پنجشنبه

فراموشی(تهوع IV)

"د وان دت سَتیسفایز می"

تکیه داده بر پشتی قرمزِ خاک‌گرفته، خیر بر حرکتِ ابرهای پشت پنجره، در حال تلاش برای پیدا کردن شکلی که شبیه چیزی باشد.
دست‌هام رو بر پرزِ موکت‌ها می‌کشم و از گیرکردنِ آنها به پوستِ خشکِ خراشیده‌ام لذت می‌برم. دست راستم را بالا می‌برم و گوشه‌ی ناصاف ناخنم را می‌جوم. در راه بازگشت دستم به روی پاها به ساعتم نگاه می‌کنم و با حالت نمایشی می‌گویم:"پوووف." انگار که کسی جز خودم می‌تواند آنجا تماشایم کند. 
به خانه برمی‌گردد. انگار که در ظهر تابستان از سایه بانِ خنک به آفتاب‌تابنده‌ترین نقطه ی زمین رفته باشی.
صورتِ سفید بی‌رنگِ در محاصره‌ی قطره‌های عرق،دست‌های بلند با رگ‌های بیرون زده و زخم‌های سفید و صورتی‌ رویشان.
"تو بال و پر گرفتی به چیدنِ ستاره"
-چقدر گرم شده، وااای، مُردم امروز.
+امتحان چطور بود؟
-مزخرف. 
+اون پسره چه خبر؟
-گایید منو!
+عه؟
-نه بابا، به صورت استعاری.
+هان. می‌خندم و ۳۲ تا دندان سفیدم را به رخش می‌کشم. با نفرت و بی‌اعتنایی در چشمانم زل می‌زند و نگاهش را برمی‌گرداند. 
-باید تمیز کنیم این سگدونی رو.
+سکوت.
کیفش را کنار در می‌اندازد و دراز می‌کشد روی موکت قهوه‌ای، به سختی بدنش را می‌کشد و زیر سیگاری را از چند متر آنطرف‌تر به خود نزدیک می‌کند، سیگاری می‌گیراند و با آرامش توی هوا فوت می‌کند. خیره بر اشکال نامفهوم دودِ در هوا می‌گویم:"سعید زنگ زد."
-خب؟
+سکوت.
-جوابشم دادی؟
+سکوت.
-دادی، نه؟
+سکوت.
-خاک بر سر آشغالت کنن، آدم نمی شی.
+اون دلیلِ هیچی نبود. هیچی تقصیر اون نبود. با صدای عصبیِ لرزان.
دیگر چیزی باقی نمی‌ماند مگر اینکه مرا تحقیر کند و من تحسینش کنم، انقدر به این شیوه‌ی زندگی خو کرده‌ ام که انگار از اولی که جهان جهان بوده هرچه دیگران گفته‌اند تایید کرده ام و تا بوده ام، بوده ام که امثال او برای بالابردن عزتِ نفس لجن‌گرفته‌ی خودشان هر لحظه شخصیتم را به گُه بکشند.
از هیچ تکه‌ای ازین وضعیت ناراضی نیستم، نه اینکه این فاحشه‌ی خانه‌زادی را که ساخته‌ام دوست داشته باشم، یا لحظه‌ای بتوانم بی آنکه به کیفیت لبخند‌هایش فکر کنم بخندم، و نه اینکه بی‌حس شده‌ام و دیگر هیچ چیزی به تخمم هم نیست، اینکه هیچ کس بیشتر از من لیاقت چنین تحقیری را ندارد.
آنقَدَر در لحظه زندگی می‌کنم که ماتحتِ جهان را پاره کرده‌ام. آنقدر که چند دقیقه‌ی قبل را به سختی به یاد می‌آورم، چه برسد به اهمیت دادن به آن‌ها.
*توبی‌کانتینیود

۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

در حقارت(تهوع III)

"د وان دت آی کام تو بی لیوینگ ویت"
پیچیده در میان  حوله‌های سفید، موهای خیسِ  مجعدِ مشکی چسبیده به پیشانی و گردن و گونه‌ها، قطره‌های آب که تند‌تند روی پوست حرکت می‌کنن، به دیگر قطرات می‌پیوندن و از روی نوک بینی یا سر آرنج بر کف خاک گرفته‌ی اتاق می‌چکن. پوست سفیدِ درخشان و چشمان درخشانِ سبز در محاصره‌ی لشکر مژه‌های خیس.
-هزار بار بهت گفتم قبل از اینکه بیای بیرون خشک کن تنتو.
+ببخشید، نفسم گرفته بود، چشام یه لحظه سیاهی رفت.
-خو چیکار می‌کردی یه ساعت اونتو؟
+خیلی کثیف بودم.
-بسکه شلخته و نامرتبی.
دست بر ابرو‌های پرپشت نامرتبش می‌کشه و دو قطره آب خنک از گوشه‌ی ابرو‌ها روی گونه‌ها جاری می‌شه: گفتم که، ببخشید.
-نهار خوردی؟
+نه، بذار لباس بپوشم می‌رم یه چیزی حاضر می‌کنم.
اینکه اینطور ملایمت و صبوری نشون می‌ده بیشتر به معنای واقعی کلمه دیوانه‌م می‌کنه. انگار که اون کله‌ی لعنتی بدون نقصش از مومی درست شده که هرچی، هرچی بهش بگی شکل می‌گیره و به کندی می‌پذیره. دلم می‌خواست مشت بکوبم تو سر و صورت و سینه‌شو بهش بگم که عوضی، ناراحت شو، عصبانی شو.
مث بچه گربه‌ای که هر تحقیری رو واسه یه تیکه گوش به جون و به دل می‌پذیره
انگار که درد فنا و پیری کل بشرتوی سلول‌های جوونش فرموله و نگه‌داری می‌کنه.
یه تی‌شرتِ سفیدِ ظریف می‌کشه به تنش و موهاشو با حوله می‌پیچه بالای سرش.
خرامان می‌ره سمت آشپزخونه، پرده‌هارو باز می‌کنه و چراغارو خاموش.
راه رفتنش انگار که بید مجنون توی عصر تابستون، انگار که توی ۱۰۰۰۰ سال عمری که از خدا گرفته هرگز عجله نداشته، انگار که پر سرخِ پرنده‌ای توی اتاق دربسته.
آه بلندی می‌کشم و کیفمو کف زمین خالی می‌کنم: یه پاکت نصفه‌ی کنت‌پاور، خرده بیسکوئیت، برگه‌های عابر بانک و رسیدای سوپری و رستوران، یه دستبند سبز-بنفش، چندتا گیره‌سر و کشِ‌سر، دو فندک خراب و یه فندک سالم، لیپتون پاره‌شده و ۱۲،۰۰۰تومن پول.
-پولمون ته کشیده باز، کونم پاره شد از بس صرفه‌جویی کردم و تو ولخرجی.
+سکوت
-چی داری درست می‌کنی؟
+املت، دوست داری؟
-آره، فلفل سیاه یادت نره، پوست گوجه‌هارم خوب بکن.
+باشه.
-توکه از فلفل بدت می‌اومد؟
+مهم نیست.
-مهمه.
+نریزم یعنی؟
-نه، بریز.
+باشه.
+ از شنبه می‌خوام برم سرکار.
-کجا؟ پیشِ کی؟
+مطبِ یکی، منشی می‌خوان، پدرِ دوستم معرفی کرده.
-دوستم داری تو مگه؟
+از بچه‌های دبیرستانه.
-لازم نکرده، توی خر ناشی مگه می‌تونی منشی‌گری کنی؟ اینا می‌خوان ازت سوءاستفاده کنن. می‌کننت و یه لقد می‌زنن در کونت بیرونت می‌کنن.
+باشه.
-عن آدمو در می‌آری یعنی، چیزی جز باشه بلدی بگی؟
+سکوت.
-غذا چی شد؟
می‌بینم که چشماش هی کدر‌تر می‌شه. اشک گوشه‌ی چشماش جمع می‌شه، اما گریه نمی‌کنه.
+حاضره. ماهیتابه رو روی چندتا روزنامه می‌ذاره، میره با چندتا قاشق و لیوان و نون می‌شینه کنار روزنامه‌ها.
کمی املت تند رو با باقی‌مونده‌ی بغضش لقمه می‌گیره و به سختی می جوه.
*توبی‌کانتینیود

۱۳۹۲ خرداد ۷, سه‌شنبه

در تهوع II

"د وان دت آی کنت استند"
ماشین بیشتر تکون می‌خوره و من محو چیزای بامزه‌ی فلزی چسبیده به در و دیوار پیکان کهنه، همراهش تکون می‌خورم.
راننده از بازشدن قفل در پشتی غر می زنه و خطاب به آخوندِ نشسته پشت سر من می‌گه:"عجب روزگاری شده ها." از کلیشه ای بودن فضا و حرف‌ها لذت می‌برم و لبخند به لب از خوشگل‌ترین ماشینی که تاحالا دیدم پیاده می‌شم، باد می‌خوره تو موهام و روسری‌مو تقریبا از سرم می‌کنه، در حالی که روسری‌مو به زور نگه می‌دارم کلید می‌ندازم و وارد فضای گه‌گرفته‌ی خونه می‌شم. نشسته پای لپتاپ، باز توی اون محیط تهوع‌آور وقت تلف‌کن چرت و پرت می‌نویسه.
طبعا تنها و نخستین واکنشم ریدن بهشه، جوری که نتونه تا چند روز بلند شه از جاش.
دلم به حال تار موی چسبیده به پیشونیش و پیرنِ مشکیِ خیس از عرقش می‌سوزه. انگار که ده هزار سال توی گرمای طاقت‌فرسا دنبال سراب دوئیده باشه و به آب نرسیده باشه. بوی تند عرق خونه رو گرفته، انگار که صد تا مرد حموم‌ندیده مدت‌ها تو سایه‌ش خوابیده باشن.
-گرمته؟
-آره، خیلی.
-چرا کولر روشن نکردی؟
-حوصله نداشتم.
-خاک تو سرِ نفهمت کنن. پاشو برو حموم، بویِ گُه خونه رو گرفته.
-باشه.
راه می‌افته که بره سمت حموم. باز دلم به حالش می‌سوزه.
-چقدر خری تو آخه، یه خورده آدمیت نشون بده از خودت، اَه، حال آدمو بهم می‌زنی.
که می‌شه کسی رو تحقیر کرد و باهاش موند. مثل حس علاقه به پوسته‌ی زخمی که هی انگولکش می‌کنی و بازم نمی‌کنیش چون از لمسش خوشت می‌آد.
می‌آد می‌شینه بغل دستم و می‌گه:"دانشگاه چطور بود؟"
با این فکر که چقدر نمی‌تونم تو چشماش نگاه کنم جواب می‌دم"مث همیشه، تخمی."
لبخند می‌زنه و پیرنشو می‌کنه می‌ندازه دم در حموم. یه لحظه چشمم به استخوان ترقوه‌ی بی‌نظیرش و مهره‌های بیرون زده ی کمرش می‌افته، نور قرمز-طلائی غروب روی پرز‌های کمرش، انگار که خطی از شمال تا جنوب.
سرمو برمی‌گردونم.

*تو بی کانتینیود

۱۳۹۲ خرداد ۶, دوشنبه

در تهوع

به دیوار تکیه می‌دهد و دست به چتری‌هایش گوشه‌ی اتاق بالا می‌آورد، در حالی که سعی می‌کنم که قیافه‌شو نبینم می‌رم طرفشو پیشونیشو محکم می‌گیرم که مغزشو تیکه تیکه بالا نیاره.
وقتی که بالا آوردنش تموم می‌شه، خونه بوی لجن گرفته، بوی صد سال زندگی پوسیده، بوی همه‌ی کثافتی که روز به به روز بیشتر سر تاپای جفتمونو می‌گیره.
می‌پرسم چه مرگت شده باز؟
چیزی نمی‌گه و کنار کثافتا می‌شینه و یه نخ سیگار روشن می‌کنه، با یه حالتی که مگه تخمتم هست؟
تپش قلبم شدید‌تر می‌شه وقتی نگاهش می‌کنم که اونطورفلاکت‌زده وسط کثافتا نشسته و سیگار می‌کشه. با تموم ذهنم سعی می‌کنم نادیده‌ش بگیرم. نمی‌تونم.
مغزم دستمو پس می‌زنه و با این تصویر خودارضایی می‌کنه.
  سعی می‌کنم فکرمو جمع کنم، جوری وسط همه‌چیز پخش شده که انگار چندتا تار مو، وسط باد شدید و گرم تابستون.
صدسال عقده و غم بگائی.
صد سال.
می‌رم سمت اجاق که زیر کتری رو روشن کنم، هیچ چیز مث چایی پتانسیل درست کردن همه چیز رو نداره.
"All my friends now try to save me, what a joke, what a joke"

بعد می‌شینه و کتاب می‌خونه، انقدر متمرکز که انگار فرورفته تو یه کره ی نامرئی محکم که تصویر اطراف و تار می‌کنه و صدای اطراف رو محو.


(به اندازه‌ی یه عمر.
یک عمر تمام.)

تو بی کانتینیود*