‏نمایش پست‌ها با برچسب فاک‌لِیبِلز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فاک‌لِیبِلز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

ترس‌های یک میانمایه‌ی طبقه متوسطی یا هاو دید آی استاپ بی‌اینگ آگلی

«گفتم من عقلم بیشتره، عاقلانه‌تر رفتار می‌کنم، بهتر نقاب می‌زنم و همه چیز را بهتر و با خونسردی بیشتری مدیریت می کنم، اما دلیل نمیشه نترسم، من همیشه می‌ترسم، همیشه احتیاط می‌کنم، بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی می‌ترسم، معتاد می‌شم به بازی فکری، کتابای مسخره، فیسبوک، توییتر، چون می‌ترسم، چون دنبال یه چیزی می‌گردم که حواسمو از ترسم پرت کنه.»
-
وقتی که کوچیک‌تر بودم، راهنمائی که بودم، همیشه فکر می‌کردم خیلی زشتم و ازونجایی که از بچگی یادمون داده بودن که تنها شیوه‌ی دختر و همزمان خوشبخت بودن، داشتن زیبایی بی‌نهایت و عاشق شدن در ۱۶ سالگیه -ارجاعتون می‌دم به انیمیشنای بی‌نهایت نوستالژیک والت‌ دیسنی-  ازین می‌ترسیدم که رویاهای بچگیم -که تو همه‌شون در سن ۱۶ سالگی، خفن‌ترین پسر شهر عاشق من که از قضا قشنگ‌ترین دختر شهر بودم می‌شد- به حقیقت نرسن و حتی بدتر، می‌ترسیدم که انقدر زشت باشم که هیچ وقتِ هیچ وقت، هیچکسی عاشقم نشه یا حتی بدترِ بدتر، انقدر زشت باشم که همه ی آدما همونقدری که من از دیدن خودم منزجز می‌شم از دیدنم منزجر بشن.
درست یادمه، وقتی عکسامو می‌دیدم، یا به آینه نگا می‌کردم از خودم می‌پرسیدم که چطور ممکنه کسی بخواد پیش من باشه؟ چرا آدما همچنان بام صحبت می‌کنن؟ بعدم همه چیو، همه کارا و رفتارای بد اطرافیانمو -راهنمایی جای مزخرفیه دوستای خوبم- می‌نداختم گردن خودم، گردن زشت بودنم، گردنِ جوشام، گردنِ دندونام و... .
وقتی اولین بار، کسی بهم گفت که قشنگم هم یادم نمی‌ره، باورم نمی‌شد، حتی فکر می‌کنم سر این مسأله باهاش دعوا کردم.
-
این ترسی که ازش صحبت می‌کنم، دو تا جنبه داره. من مثل خیلی از زنای دیگه، فکر می‌کنم زیبا نیستم، «زنونه» نیستم، کامل نیستم، به اندازه کافی، مهربون و لوند و دلفریب نیستم، من هنوز و همیشه می‌ترسم که کسی که بهتر و لوندتر و زیباتر از منه، خفن‌ترین پسرای شهرو از عشق من منصرف کنه، از پیری می‌ترسم، از مریضی می‌ترسم، از نگاه کردن تو آینه‌ی جیبی می‌ترسم.
-
جنبه‌ی دوم، ترس از کنترله، من از کنترل و اجبار، از مراقبت و تنبیه می‌ترسم، ازینکه لیست بلند بالای کارای ضد عرفی که انجام می‌دم لو بره می‌ترسم، من از ورود به دانشکده با شال می‌ترسم، از بوی کیف و مانتوم می‌ترسم، از صدای موتورحراست،  هر چادری بداخلاقِ مقنعه‌پوش که شبیه خواهران زینبه، از ون گشت ارشاد می‌ترسم از پیرمرد و پیرزنایی که فکر می‌کنن باید تذکر بدن، از برادران همیشه در صحنه بسیجی و از پدر مادر خودم می‌ترسم.
من گیر کردم بین این کنترل و اون کنترل، که متاسفانه مسیرشون متناقضه.

پ.ن. این یک متن اعتراضی نیست، ربطی هم به آزادی‌های یواشکی ندارد.

۱۳۹۲ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

-Gave up my worries for "one" good thing-

اگر قرار باشه تقسیمی صورت بگیره، تقسیمش می‌کنیم به تکه‌تکه‌هایی از از احتمالاتِ بی‌شمار و انتخاب‌های بی‌شمار، اگر لحظه‌ای این انتخابُ نمی‌کردیم و اون یکی انتخابُ می‌کردیم چقدر مسیر عوض می‌شد؟ اینکه الان در این نقطه ایستادیم و خوشحالیم یا نه چقدر به تصمیمِ تعیین‌کننده‌ی اون روزمون برمی‌گرده؟ و این بحثِ طولانی و کلیشه‌ایِ اختیار و آزادی و جبر. اگر فقط، فقط به تمامِ احتمالاتِ ممکن فکر کنید، از تنوع‌شون و تعیین‌کنندگی تک‌تکشون مختون سوت می‌کشه. جدای بحث اینکه توی چه جای شگفت‌انگیزی زندگی می‌کنیم و بحث اینکه چقدر تخته‌هایی که روشون راه می‌ریم سست و لغزنده‌ن، اینکه چــــقـــدر می‌تونستیم آدمای دیگه‌ای باشیم و زندگی‌های دیگه‌ای داشته باشیم هولناکه. 
So many people so many dreams, any of which could be me
و اینجاست که بحث ترس و نگرانی سر بر می‌آره، در این بلبشوی اتفاقات و احتمالات و انتخابات، چقدر جای نگرانی و احتیاط و ترس هست یا اجازه داره که باشه؟
وتا کجا می‌شه که ریسک نکرد، واسه چی؟ چیزی غیر از توهمِ آینده‌ی تضمین‌‌شده‌ای که لزوماً خوش هم نیست، فقط به طرزِ آرامش‌بخشی مثل الان و پیش از الانه. و البته که هیچ تضمینی وجود نداره که تا ابد همین‌طور یکجور و آشنا و آرامش‌بخش بمونه.
شاید انتخاب‌هایی باشن که پشیمون باشیم ازشون، و شاید انتخاب‌هایی باشن که جایی برای جبران باقی نذارن برامون. اما چقدر مهمه؟ زندگی ۶۰ ۷۰ ساله‌تونو داشته باشین و این انتخابا و احتمالا.
و اینکه چقدر می‌ارزه که برای حفظِ  توهمِ آینده‌ی تضمین‌شده‌تون، دستتونو دور و عقب‌تر از خواسته‌هاتون نگه دارین؟

۱۳۹۲ بهمن ۲۸, دوشنبه

اگر دوستان اجازه دهند ما هم کمی گه بخوریم

آقا افتادیم به گه‌خوری، نه ازون گه‌خوریا که اول یه گهی می‌خوری بعد پشیمون می‌شیدا، از اون گه‌خوریا که می‌افتید به گه‌خوری و هی در عرصه‌های متفاوت و دربرابر آدم‌های متفاوت و گوناگون گه‌های بزرگ‌تر از دهانتون می‌خورید ولی پیشِ خودتان می‌دانید که دارید گهِ اضافی می‌خورید و بهتر است دهانتان را ببندید و بیش از این خودرا خجالت‌زده نکنید. الان هم هی به طرز عصبی بین همه‌چی نیم‌فاصله می‌گذاریم بعد پشیمان می‌شویم و پاکشان می‌کنیم. 
خلاصه که از صب تا عصر در عرصه‌های مختلف گه می‌خوریم و وقت تلف می‌کنیم و عصر که می‌شود سعی می‌کنیم گه‌خوری را متوقف کنیم و خبرمان کتاب‌متاب بخوانیم که یه‌وقت نخوانده و ندیده و خفن‌نشده از دنیا نرویم. که این هم به یاری خداوند منان محقق نمی‌شود و از عصر تا شب هم گه می‌خوریم. بعد شب هم خواب‌های عجیب‌غریبِ سورئال مورئال می‌بینیم و تا صبح دهنمان سرویس می‌شود و فردا صبح اولین کارمان بعد از چک کردن و ساعت و مشمئز شدن از نور خورشید که چشمانمان را می‌گاید این است که خوابمان را جایی یادداشت کنیم که خدایی نکرده از یادمان نرود و خدایی‌ناکرده بساط گه‌خوری فردامان به هم نخورد.
...
حقیقتش من نمی‌دانم شما هم احساسش کرده‌اید یا نه، چیزی این وسط گم شده است. شاید هم چیزی هم گم‌ نشده باشد، حداقل چیزی باعث شده همه‌ش احساس کنیم که چیزی گم شده است و چیزی بیخ گلویمان را چسبیده و تا هنگامی که تا خرخره وقت تلف نکنیم و گه نخوریم ولمان نمی‌کند، شب‌ها که دیگر همه ظرفیت‌هامان تا لبه پر شده‌است دستش را از گلومان برمی‌کشد و جایش را به این افکار پدرسگ می‌دهد و اگر بیش از گه‌خوری و وقت تلف‌ کردن دهنمان را سرویس نکند به کمتر از آنهم راضی نیست.
اینطور می‌شود که با اینکه همیشه، حتی وقت‌های نشستن سر کلاس و در تاکسی و اتوبوس و هنگام طی کردن فاصله‌های دانشگاه تا خانه و بالعکس و دانشگاه تا کافه و رستوران و اکبر مشتی و این‌ها خوش می‌گذرانیم باز هم خوشحال نیستیم. باز هم سر همه‌چیز غر می‌زنیم و شب که سر بر بالش می‌گذاریم بدن‌مدن‌مان جوری درد می‌گیرد که انگار داشتیم فیل هوا می‌کردیم یا چاه می‌کندیم.
...
تصویرآدم مسئولیت‌پذیری -که حواسش به همه‌جا هست و می‌تواند مفید باشد و چیزی بالاتر و بیش‌تر از یک کالبد تنبل در حال خور و خواب است- و من از خودم داشتمش مدتی است که به گا رفته و من فهمیدم که همچین تصویری اگر روزی هم جاییش به واقعیت می‌خورده الان هیچ‌جایش به واقعیت نمی‌خورد. اگر شانس و تا حدی وراثت و محیط همین‌قدر خوب و مقبول بودن را هم در اختیارم نمی‌ذاشت همین انقدر بهم لطف نمی‌شد، برای چیز‌هایی که اصلاً نیستم ستایش نمی‌شدم و موقعیت‌ها و امکاناتی که اکنون دارم را نمی‌داشتم.

با تشکر ازینکه اجازه دادید ما هم کمی گه بخوریم.
پ.ن. ضمیر اول شخص جمع دلالت بر جنبه‌ی فان ماجرا و نوشتن به شیوه‌ی بچه‌های دبستانی دارد و خدایی نکرده کسی جز خودم را نشانه نمی‌گیرد.

۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

And the fear still shakes me...

این جور وضعیت هوا -سرمای عجیب‌غریب شدید، برف، طوفان و سیل و ...- تا استخونم رو از ترس می‌لرزونه، چنین وضعیتی، نمایشِ تمام‌عیار قدرتِ چیزیه که هرجور حساب کنیم و تا هرجا که باد کنیم، باز هم دستاش خیلی خیلی بلندتر و کاراتر از دستای ماست، طوری که حس می‌کنی ریزی، ریزی و تمام چیزهای جهان زیادی بزرگن برات، انگار یکراست از مهد کودک آوردنت وسط هال و پذیرایی غولا و حالا مجبوری همراهشون سر میزای بزرگ و عجیبشون بشینی و با قاشق چنگالایی که هم‌اندازه‌ی هیکلته غذا بخوری. انگار قدر دونه‌های برف ناچیزیم و جایی خارج از محدوده‌ی تخت و اتاقمون برامون امن و آشنا نیست.
.
قبل از خوابیدن، به عادتِ باقی‌مونده از بچگی و ذوقِ برف، از پنجره‌ی پذیرایی خیابونِ پوشیده از برفُ تماشا می‌کردم، دو تا جوون توی رستورانِ خیابون روبرویی سیگار می‌کشیدن و در رستورانُ می‌بستن و سمت دیگه‌ی خیابون، درست زیر پنجره، سه مرد که به لباساشون می‌خورد کارگر ساختمونی باشن لرزون و خیس و سفید از برف با احتیاط عبور می‌کردن. از این احتمال، از این امکان بالقوه که چطور می‌تونستم جای هر ۵ تای اینا باشم وحشت کردم.
.
ما روی تخته‌های نامطمئن و سستی قدم می‌ذاریم. تخته‌هایی که روی غبار بنا شدن، هیچ‌چیزی قدر لحظه‌ای که الان توی مشتمونه و الان دیگه نیست واقعی و ملموس نیست. 
"Seize the day, Carpe Diem."
به ن. :) 

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

از چه چیزی صحبت می‌کنم وقتی از ناپدید شدن صحبت می‌کنم

"حتما غیبت چیزی را احساس خواهند کرد، با پریشانی و عجله، دست به شلوار و کت‌ها می‌برند و با زدنِ ضربه‌های کوتاهِ نامنظم به روی جیب‌ها ابتدا حدس می‌زنند که چیزی داخلشان هست یا نه، بعد تمام زیپ‌های کیف‌هارا باز می‌کنند و با جابه‌جا کردنِ وسایل داخلشان دنبالش می‌گردند، وقتی حسابی که ناامید شدند اول دست داخل جیب‌ها می‌کنند، بعد کیف را برمی‌گردانند و حتی میانِ خرده‌ریزه‌های تازه خارج شده از کیف را هم می‌گردند. نوبت به تمام سوراخ سنبه‌های خانه هم خواهد رسید. (...)
پیدا نمی‌شود.
حتی نمی‌توان گفت چیزی گم شده است، حضورِ کمرنگِ چیزی گه‌گاه خاطرشان را به خارش می‌انداخت و ناگهان، بوم! دیگر نبود چیزی ناپدید شده است، چیزی که حتی به درستی نمی‌توانند به یاد بیاورند چه شکلی داشت یا  وقتی در دست می‌گرفتَیش گرمتر از دستت بود یا سردتر، زبرتر از پوستت بود یا نرم تر، بویی هم می‌داد؟ بازتاب آفتاب بر سطحش چشم را اذیت می‌کرد؟ (...)
بعد احتمالا فکرش توی سرشان، نزدیک گوششان صدای مگس پخش می‌کرد و هرچه دستشان را تکان تکان می‌دادند صدا دور نمی‌شد -انگار به سفر رفته باشند و یادشان نیاید چه چیزی را لحظه‌ی آخر، درست وقتی دیرشان شده بود و گره‌ی کفششان کور بود، روی پیشخوان یا جاکفشی جا گذاشته اند- بعد.. بعد..."

۱۳۹۲ آبان ۲, پنجشنبه

ایمان بیاوریم

چرا که اگر ایمان نیاوریم چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم؟
آدمیزاد گذشته از زنده بودن به امید، به باور داشتن زنده است.
باید باور داشته باشیم که تلاشِمون فایده‌ای خواهد داشت، که "روزی جای بهتری برای ماندن پیدا خواهیم کرد." و این وسط هرچیزی مهم نباشد، حالِ خوب خودمان که مهم است. باشه آقا، سیز د دِی اند اینجوی یور مومنتس. خب، اول باید به اون "جُویِ" داستان برسیم که.
لذت ماجرا هم برمی‌گرده به اون توهمِ مفید بودن، به لزومِ ایمان آوردن، به لزوم گره زدنِ باورمون به گوشه‌های نخ‌نمایی از واقعیتی که تا جایی که چشم کار می‌کنه حتی اگه سیاه نباشه، کثیف و بدبوئه. اگر باورمون رو از دست بدیم، متوقف خوهیم شد، به درجا زدن خواهیم افتاد، خواهیم پوسید.
چی می تونیم بگیم؟ چی داریم که بگیم؟ کی کلمات رو قبل رسیدن به نوک زبونمون می‌قاپه ازمون؟ کی جلومون می‌ایسته و از مسیر دور و منحرفمون می‌کنه؟ کی دستمون رو می‌کشه و سرمونُ فرو می‌کنه تو چاهُ و وادرامون می‌کنه همه چیزو به یاد بیاریم؟ کی اولین ضربه رو زد؟
"تنها کسی که سر راهِمون ایستاده، خودمونیم."
پ.ن. یه جایی نزدیک همونجا، زیرِ نورِ آفتاب، لای شاخه‌ها و برگ‌های درختا، حتما می‌شه پیداش کرد.

۱۳۹۲ مهر ۴, پنجشنبه

هو دِ هل دو یو ثینک یو آر؟ یا تا جای ممکن به راحتی کرخت

این روزها هیچ رنگی ندارن، شبیهِ هیچ چیز نیستن و عین همن. از شب که زود می‌خوابم و صبح که همراه با گلو درد و طعمِ خون از خواب می‌پرم، بی اینکه رویا یا کابوسی دیده باشم و تا شب که دوباره زود می‌خوابم به هیچی فکر نمی‌کنم، هیچ کاری نمی‌کنم، برای توی ذوق نزدن خالی بودن ذهنم، به چیزی گوش می‌دم و همراهش می‌خونم، منتظرِ تاکسی می‌ایستم و مراقبم که گیرِ آدم ترسناک نیفتم، جلو بشینم و تا "جای ممکن" از تماس خودداری کنم، چشم می‌گردونم که بی‌آرتی کی می‌آد و جای خالی داره یا نه، بعد چشم می‌دوزم که ایستگاه رو رد نکنم و تا "جای ممکن" آروم و بی‌برخورد برم سمت دانشکده و ببینم یه وقت فاطیا نباشن و شماره کلاس رو از برد بخونم و بشینم سر کلاس، یا برم بوفه و کتابخونه. -می‌دونین چی می‌گم؟ انگار همه چیز تا جای ماکسیممش کسل‌کننده و بی‌رنگ و بدبو شده باشه. حتی دیگه خوبیِ حرف زدن و سیگار کشیدن و رسیدن به مکاشفه‌های دونفره با سبا، یا کس گفتن در حیاطِ پشتی در فاصله‌ی بین کلاس‌هام بیشتر از چند ثانیه تو ذهنم نمی‌مونه-بعد دوباره منتظر اتوبوس و تاکسی بشم و کل راه چشمامو ببندم تا آفتابِ غروب، وقتی که داری به سمت غرب می‌ری کورم نکنه. بعد فکر کنم به عینکِ بیچاره‌ی شکسته‌م و اینکه اگه حوصله داشته باشم باید عینک بخرم. بعد بیام خونه و برم دوش بگیرم و لم بدم روی مبل سیب سرخ گاز بزنم و فرندز ببینم. بعد یادم بیفته که الان بابام می‌آد و باید برم لباس بپوشم. 
بعد برم روی تخت دراز بکشم و بی‌حوصله وداع با اسلحه ورق بزنم و بوی کباب و دمبه‌ی کبابی دمِ خونه‌مونو بشنفم و بعد سبک سنگین کنم بینِ بوی کباب یا تحملِ نشستن در جمع خانواده و لبخند تقلبی زدن و حرف تقلبی زدن و چایی تقلبی خوردن، بعد بشنوم که مامانم جیغ مـــی‌زنه شیرین، قرصت. بعد قرص بخورم و اگه حال داشتم مسواک بزنم و صورتم رو بشورم و کرمِ گندِ ضد جوش بزنم و چراغُ خاموش کنم و چشمامو ببندم و زود خوابم ببره و دوباره از اول.
و تا جایی برم که برسم به تنهایی عمیقی که هیچ روزنه‌ای توش نیست. نزدیک شدن به آدما، بهشون سرنخ می‌ده که چطور می‌تونن آزارت بدن، یا بدتر ازون، دوستت بدارن و مالکِ تن یا بدتر از اون، ذهنت بشن.

پ.ن. فاک یو اند یور فاکین آپینینز