‏نمایش پست‌ها با برچسب داسِ‌تان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داسِ‌تان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۲۸, دوشنبه

۳:۱۸ دقیقه ب.ظ.

گرما داشت تهوع‌آور می‌شد، گیسو دیگر حتی سعی نمی‌کرد خنک شود، به پهلو دراز کشیده بود و به صفحه‌ی موبایلش زل زده بود، از لای پنجره‌ی نیمه باز هال بوی دود و آتش می‌آمد و پشه ای در دور لوستر شکسته که نصف چراغ‌هایش خاموش بود بی رمق پرواز می‌کرد، چند حلقه موی فر به پیشانیش چسبیده بود و جایش می‌خارید. بوی دود و عرق و قرمه‌ سبزی مانده می‌آمد. گیسو فکر می‌کرد که دیگر حتی نفرتش از قرمه‌سبزی، اکنون محلی از اعراب ندارد. نفرتی که روزی معتقد بود حقیقی‌ترین نوع نفرتی است که هر آدمی‌ می‌تواند در زندگیش تجربه کند. اکنون دنیا به پایان رسیده بود و وقتی قرار است چند ساعت دیگر تبدیل به جسدی بوگندو شوی حتی می‌توانی لب‌های دشمن قسم‌خورده‌ات را عاشقانه ببوسی.
 آدم‌هایی هستند یا بودند که می‌خواهند در آخرین ساعات زندگیشان لذت ببرند و زیبا باشند و بوی خوب بدهند و بهترین لباس‌هاشان را بپوشند. اما برای گیسو -به سادگی- مهم نبود. آدم‌هایی هم بودند که ترجیح می‌دادند اختیار امور را به دست خود بگیرند و قبل ازینکه دست سرنوشت قلبشان را متوقف کنند خودشان کار را تمام کنند. بهتر است بگوییم در این ساعات آخر تنبلی عجیبی بر گیسو مستولی شده بود، و حال و حوصله فکر کردن به فلسفه‌ی خودکشی را نداشت. کامو می‌گوید آدمی هر لحظه دارد قضاوت می‌کند که آیا باید خودکشی کند یا به زندگی ادامه بدهد و گیسو به سادگی حوصله قضاوت نداشت، شاید هم قضاوتش را کرده بود.
 شاید اگر هالیوود بود او هم اکنون باید می‌رفت کل زمین را به دنبال مردی می‌گشت تا با هم نسل آدمیزاد را ادامه دهند، گیسو به احتمال جوزدگی هالیوودی هم فکر کرده بود و کلت پدرش را پر کرده بود و گذاشته بودش روی زمین، بغل دستش. گونه‌ای که خودش خودش را آتش بزند لیاقت بقا ندارد.
دستش را دراز کرد، سیگار نیم سوخته‌ای از کپه‌ی ته سیگار ریخته روی زمین پیدا کرد و آتش زد. تصور کرد که آخر عمری  شده صاحب اختیار آدمیزاد و ازین تصور خنده ش گرفت، دود پرید به گلویش و سرفه اش گرفت، موبایلش صدا داد، قفلش را باز کرد و دید پیام اتوماتیک یکی از بازی‌های روی موبایلش است. باز خنده اش گرفت. کاش حداقل روبات نسل انسان را ورمیداشت، اینطوری آن همه فیلمی که در این مورد ساخته شده بود اعتبار جالبی پیدا می‌کردند، با خود فکر کرد اعتبار پیش چه کسی؟ و مانند ستاره‌های سینما پوزخند زد. 
فکر کرد که بامزه می‌شد اگر گروهی آدم‌فضایی‌ از پشت شیشه‌ی عجیب غریب گردِ فضاپیماشان به او زل زده بودند و منتظر بودند او بمیرد تا بیایند و زمین را تسخیر کنند، بعد به این فکر کرد که چه کسی می‌داند و چه کسی وجود خواهد داشت که بداند؟ و پوزخند بر لب قفل موبایلش را باز کرد:
۳:۱۸ دقیقه‌ی بعد از ظهر، زمانی غافلگیر کننده برای پایان عمر بشر.

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

How I suck at writing endings #2

می‌دونی، من همیشه ازون آدمایی بودم که اگه یه دختر خوشگل می‌دیدم نمی‌رفتم بهش بگم که خوشگله، میدونی چی میگم؟ همیشه ترجیح می‌دادم که Awkwardطور نگاهش کنم و اگه اون نگاهم کرد الکی نشون بدم که نگاهش نمی‌کنم. همیشه یه طوری نتونستم که به آدمایی که خوشم میاد ازشون بگم. یه عده آدما هستن که ترجیح می‌دن به دخترای خوشگل برینن و با خراب کردن اعتماد به نفسشون بهشون نزدیک بشن. می‌تونم بگن هیچ وقت این کارو نکردم. میدونی چی میگم؟ میتونم بگم که آدم خفنی نبودم. ولی می‌تونم اینم بگم که آدم بدی هم نبودم. 
اینطوری که می‌گم به نظر می‌رسه برای یک کشیشی دارم اعتراف می‌کنم، که قبل ازینکه به دار آویخته بشم گناهام پاک بشه (دوستان غرب‌گرایی مارو ببخشن. شما تالا شنیدین کسی بره قبل اعدام پیش آخوند اعتراف کنه؟) شاید یه جایی یه وقتی امکان داشت که من یه آدم محکوم به اعدامی بودم که همین الان نشسته پیش کشیش و درحالی که گوشه‌ی چشم چپشو می‌خارونه و دماغشو بالا می‌کشه داره مثلا تعریف می‌کنه که دی‌هایدرت شدم و واسه همین اون جوون عربو با چند 
گلوله پشت سر هم کشتم و حتی وقتی مطمئن شدم که مرده بازم شلیک کردم، انگار که پدرکشتگی داشتم باهاش.
البته الان که نیستم، می‌خوام بگم من می تونستم همون دختر خوشگلی باشم که الان روم نمیشه بهش بگم خوشگله، همون دختری که حتی نمی‌خوام باهاش به یه جایی برسم. می‌دونی چی می‌گم؟ شاید بعضی آدما وقتی بهشون نزدیک بشی عیباشون انقدر زیاد بشه که دیگه اون حسی که بهشون داشتی رو نداشته باشی. مثل یه عکس قشنگ که وقتی زوم می‌کنی می‌بینی هیچم قشنگ نیست. می‌خوام بگم هرچقدرم که بگم که چقدر همه ‌چی سست و الکیه، می‌تونم بازم بگم. ولی هی، اینکه ذرات ریز بارون رنگین کمونو درست می‌کنه و اون ذرات ریز از اتم ساخته شدن، باعث نمی‌شه که رنگین‌کمون دیگه قشنگ نباشه، میشه؟

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

از خواب که بیدار می‌شد، قبل از روشنی کامل آسمان و طلوع کامل خورشید، پیش از آنکه مسواک بزند یا سیگاری روشن کند، یا حتی ژاکت مندرس بنفش دست‌بافت چرکش را به تن بکشد که درد کلیه‌ها و سیخیِ موهای تازه روییده بر دستانش را بخواباند، جلوی آینه می‌ایستاد و به چشم‌ها و لب‌های پف‌کرده و پوستِ صورتش که صبح‌ها، در نور مایل خورشید رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید زل می‌زد، حتی پیش از آنکه مادرش، یا برادرش یا بعدها شوهرش از خواب بیدار شوند و به هر علتی نامش را صدا بزنند یا صبح‌بخیر مهربان و آرامی بگویند یا به دنبال جوراب و پیراهن اتو شده‌ی سرمه‌ای یا سبز یا سفیدشان سر همدیگر و او فریاد بزنند، و همزمان با خواندن اولین پرنده‌های ساکنِ درخت‌های تهِ کوچه، از خواب بیدار می‌شد و جلوی آینه می‌ایستاد. یادش نمی‌آمد که برای اولین بار، چطور و به چه علت یک ربع تمام، به تصویر ژولیده و پیچیده در لباس خوابِ خود، آن هم با چشمانی که معمولا از بی‌خوابی و سردرد و نور به زور باز می‌شدند و اشک‌آلود و سرخ بودند، زل زد، حتی بعد از گذشت آن‌ همه سال (حتی مطمئن نبود به سال‌ها می‌رسد یا نه)، یادش نمی‌آمد اولین بار کی بود. حتی به درستی نمی‌دانست چه اتفاقی در این نگاه خیره‌ی ربع‌ساعتی می‌افتد. صبح‌ها، قبل از طلوع کامل خورشید و البته بعد از تاریکی شب، پرتوی باریکی از نور خورشید از لابلای پرده های پرده‌های سفید و سبز اتاقش، فرشِ ماشینی طرح تبریزِ کف اتاق را روشن می‌کرد، پرزهایش در نور می‌درخشیدند و قرمز و سفید و سبزش، قرمز و سبز و سفید دیگری می‌شدند، انگار که تکه‌ای از کف‌پوش خانه‌ای در آخرین طبقه‌ی بهشت، منتقل شده باشد به کف خانه‌ی تاریک و کثیفی در مرکزِ تهران. 
مدتی گذشت تا یاد بگیرد تنش را زیر این نور قرار دهد و به خطوط و سایه‌هایی که بر استخوان‌ها، موها و پوستش می‌افتد نگاه کند، تمام پستی‌بلندی‌ها، کبودی‌های احتمالی، زخم‌ها را به دقت بررسی کند و پیر شدن روز به روزش را تماشا کند، فکر می‌کرد اگر روزی دست از تماشا کردن بکشد، فردایش غافل‌گیر خواهد شد، زخمی، چروکی، ورم یا کوفتگی‌ای جایی پیدا خواهد و زندگیش را به هم خواهد ریخت. از وحشت اینکه پیری و شروعِ پایان زندگی، غافلگیرش کند تمام جزئیات را به دقت ثبت می‌کرد، جزئیاتی که همان یک ربع ساعتِ صبحِ خروس‌خوان به یادش می‌ماند و تا ربع ساعتِ مشخصِ   روزِ بعد جایی پشت همان پرده‌های غبارآلودِ روشن، و روی همان تکه‌ی درخشان فرش پنهان می‌شد.

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

ایکس آی - نامه‌ای که فرستاده و دریافت شد

"همیشه آدمِ ول کردن بودی، آدمِ لحظه‌های آخر، آدمی که خوب لبخند فریبنده می‌زند و دیگر نمی‌داند چه کند، انقدر خالی و پوک  که ایده‌ها را جذب می‌کردی و درونِ آن اقیانوسِ بی‌عمقِ آگاهی‌های بی‌مایه می‌ریختی، شکلی سرهم‌بندی‌شده و بی‌معنا بهشان می‌دادی و ارائه‌شان می‌کردی، روزها و ساعت‌هایی بود که حتی خودت هم باورشان می‌کردی، اما اکثر اوقات در هشیاری مداوم به سر می‌بردی و همچنان به فریب و ریا می‌پرداختی.
بارها مچت را هنگام تقلب گرفتم، داستان‌ها، تجربه‌ها، اصطلاحات دیگران را می‌دزدیدی و به نام خودت با آب و تابِ بیشتر برای این و آن تعریف می‌کردی.
چه مشکلی داشتی؟ نه، واقعا چه مرگت بود؟
چیزی که می‌توانستم راجع به تو بگویم، جدای وضعِ خوب خانوادگی و گذشته‌ی بی‌نقص پشتِ سرت و آینده‌ی بالقوه درخشان پیشِ رویت، خصوصیت فوق‌العاده‌ت در جذب آدم‌ها بود. 
عادت عجیبِ جمع کردنِ چیزهارا داشتی، اگر چیزها  و -البته کَسان- به اندازه کافی درخشان و عجیب بودند جمع آوری و حفظشان می‌کردی و اگر به انذازه کافی برق نمی‌زندند دور می‌ریختیشان.
من -آنطور که حدس می‌زنم- برایت از آن چیزهای برق برقی و درخشان و عجیب بودم. جوانِ لاغرِ زردروی عصبانی از همه‌چیز و همه‌کس، کسی که -لتس فِیس ایت- طبیعتا جذبت شده بود، کسی که دست و پایش در برابرت بسته بود، تسلیمت شده و گاردها را پایین آورده بود. تسلیمِ خنده‌های بلندِ عصبی و خطابه‌های پرشورت در موردِ هنر و موسیقی و آدم‌ها، تسلیمِ  شجاعت و روراستیِ تقریبا ترسناکت. 
تو آدم‌ها را نزدیک و نزدیک‌تر می‌خواستی تا بهت احساس امنیت و خواسته‌شدن بدهند، آغوش‌های گرم و مهربان را تنها تا وقتی که گرمت می‌کردند می‌خواستی، مهربان بودی تا دوستی دیگران را جذب کنی و بعد از آن تمام، ناگهان هیچی. با لبخند آدم‌ها را جلو می‌کشیدی، نام خود را بر پیشانیشان مهر می‌زدی و رهایشان می‌کردی. 
من موقع فرو ریختن تمام این چیزها کنارت بودم، کنارت هم شاید نه، مقابلت ایستاده بودم، قطعات را دانه دانه از جا می‌کندم و پرت می‌کردم روی زمین، می‌گفتم "اگر بتوانی جلویِ اشک‌هایت را بگیری، خرد کردنِ قطعات را متوقف می‌کنم."*
یک روز از خواب پا شدی و دیدی که دیگر نمی‌خواهی، یا نمی‌توانی. دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود، تو آن چیزی نبودی که قبلا بودی، چیزی درونت به هم ریخته و آشفته شده بود، حبابی که قصرِ کثیفت را بر آن ساخته بودی ترکیده بود و مانده بودی میانِ ویرانه‌هایش، در محاصره‌ی قطعات زیبای وجودِ دروغین و مصنوعیت."

"but the castle's crumbled and you're left with just a name, where's your crown King Nothing?"**

* Dogville - Lars von Trier
** King nothing - Metallica

۱۳۹۲ مهر ۱۹, جمعه

قسمت دوم- طعمِ شیرینِ تکرار

سعید همیشه می‌گفت:"تو تکراری‌ترین آدمِ روی زمینی، انقدر که نقشِ تکرار تو زندگیت پررنگه رنگِ هیچ چیزِ دیگه‌ای نیست." چطور می‌توانی ۷ ۸ سال با همین مدلِ مو، همین نوعِ لباس‌ها، نوعِ موسیقی یکسان، غذاهای یکجور (هفته‌ای یکبار پیتزا، رستورانِ مشخصِ   قدیمیِ نزدیکِ خونه، برنامه‌ی ثابتِ غذایی برای باقیِ روزهای هفته، مبتنی بر تامینِ مواد مغذی لازم)  کتاب‌های تکراری و فیلم‌های تکراری. روزی دوبار دوش گرفتن در آبِ نسبتا گرم، هفته‌ای دوبار شستن موها، ۲ هفته‌ یک بار آرایشگاه و مرتب کردنِ موها. این تکرار گره خورده بود با نظمِ عجیبِ زندگیم، تنها به این طریق بود که ۷ ۸ سال پیش می‌توانستم عاقل و سالم بمانم. برنامه‌ریزی برای ثانیه ثانیه و روز به روزِ زندگیم، فهمیده بودم فقط با حفظ این نظم و ترتیب و لبخند زدن و ادب داشتن و کامل بودن است که می‌توانم موفق بشم گذشته را پس بزنم و به آن "یو گات یور هول لایف اِهِد آو یو" برسم. مثلا خوب خبر داشتم که خیانت می‌کند و دوست دختری جوان‌تر و احتمالا زیباتر و لوندتر از من دارد، اما بندِ بودنِ من است، به خاطر تمامِ کامل بودن‌ها و عصبانی نشدن‌ها و حمایت‌های بی حد و حصر و گاهاً بیش از حدم و علاقه‌ای که می‌دانست از سرِ تکرار تمام نخواهد شد و به خاطر چیزی که عذابِ وجدان می‌خوانیمش. من هم خوب می‌دانستم فقط با چنین کامل‌بودن و مهربان بودنی است که می‌توانم ارتباط خود با دیگران را حفظ کنم و وادارشان کنم دوستم بدارند، دورتر از این سطحِ بی‌نظیر زیبایی و خوش‌رفتاری و کمال چیزی نبود که به خاطرِ آن دوستم بدارند، مدت‌ها بود که رگ‌های حیاتیِ مغز و فکرم را به دست خود بریده بودم و عذاب وجدانی هم ازین بابت احساس نمی‌کردم. 
اما آن جا، پیچیده در سوییشرتِ گرمِ صاحبٍ موبایل و در حالِ دود کردنِ کملِ آبی، با زخم‌های سوزاننده و مهتابِ تابنده بر پاهای لخت و کثیف و کتونی‌های گلی، نه اثری از آن نظمِ کامل به چشم می‌خورد، نه از آن رشته‌های بریده شده‌ی افکار و نه آن طعمِ شیرین و آرامش‌بخشِ تکرار، تنها احساسِ باقی مانده -گذشته از درد و سرما و گرسنگی- احساسِ علاقه بود -که تازه بعد این همه سال فهمیدم نقشی از تکرار نداشته است-و آرامش، آرامشِ محض، آرامشِ محض درک کردنِ اینکه برای همیشه آن خانه‌ی تهِ بن‌بست با تمام آن روزهایی که همه مثلِ هم بودند را ترک کرده ام و حتی اگر می‌خواستم دیگر نمی‌توانستم از آن نقاب‌های دروغین به صورت بزنم، و آرامشِ اینکه تمامِ ترس‌هایی که تابحال داشته م یکجا اتفاق افتاده اند و بارِ دومی در کار نخواهد بود.
کیفِ نرم را زیرِ سر گذاشتم، پاهایم را در شکمم جمع کردم تا صدایش را بخوابانم و با فکرِ اینکه باید جایی کار پیدا کنم و در اولین فرصت لباسِ مناسب پیدا کنم به خواب رفتم. 

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

قسمتِ اول- دلسوزی

" نفسم را نگه می‌دارم و به ساعت نگاه می‌کنم."
حالا که همه چیز به هم ریخته، آرامشِ بی‌اندازه‌ای دارم، با اینکه فرار می‌کنم، قلبم تند می‌زنه و تیشرتِ طوسیِ گشادم خیس از عرق و لکه‌های کمرنگِ خونه، حسِ کسی رو دارم که در یک بعد از ظهرِ کسل‌کننده برای پیاده‌روی و به گردش بردنِ سگش در یک مسیرِ همیشگی خیلی عادی تند تند می‌دوئه. اگر قبل از اومدن قمقمه‌ی براق بنفشی که سعید خریده بود پر از شربت آبلیمو کرده بودم و ام پی‌تری‌پلیرم رو از شارژرِ کنارِ میز تلفن کنده بودم و موهامو با کشِ مشکی بسته بودم و عوضِ   این لباسِ تو خونه، گرمکن پوشیده بودم حتی خودمم هم باورم می‌شد که همه‌چیز بی‌نهایت آرومه. آفتابٍ سر ظهرِ اوایل مهرماه مستقیم به سرم می‌خوره و موهام داغ شده، زخمِ روی ساقِ دستم خشک شده  و کل مچ و آرنجم خیسِ خون و عرقِ قاطیه، پژواکِ صدای قدم‌هام از طرفِ دیگه‌ی خیابون به گوشم می‌خوره و سرم رو پر می‌کنه. کمی جلوتر چندتا پسر ۱۶ ۱۷ ساله کنارِ خیابون یواشکی سیگار چسدود می‌کنند و به تصویر یا ویدئویی بر صفحه‌ی موبایلِ یکیشون بلند بلند می‌خندند. چشمم به بطریِ آب معدنی بزرگشون می‌افته که آب روش بخار کرده و به نظر می‌رسه خنک باشه، یا لااقل به تازگی خنک بوده باشه، قدم‌هامُ کند می‌کنم و در سی چهل سانتی متری‌شون می‌ایستم، کسی که به نظر می‌رسه سرگروهشون باشه -صاحب موبایل، قد بلند،  سبزه و جذاب- سرشُ بالا می‌گیره و منُ می‌بینه، اول پوزخند می‌زنه و دهنش رو باز می‌کنه که چیزِ خنده‌داری بگه که متوجه زخمِ  زیرِ چشم و ساقِ سرتاسر خونی می‌شه و دهنش رو می‌بنده، حالا بقیه گروه هم نگاهم می‌کنن، با دهنِ باز، لبخندِ لوندطوری می‌زنم و نفس نفس زنان می پرسم سلام بچه‌ها، می‌شه از آب معدنی‌تون به من بدین؟ یکی از پسرها که از بقیه چاق‌تر و قدکوتاه‌تره و احتمالا لوزر و خایه‌مالِ جمع محسوب می‌شه، در حینِ جابجا کردنِ عینکش می‌گه: شما خونریزی دارین.
-می‌دونم. چیزِ مهمی نیست. (در حالِ خشک کردنِ عرقِ ابروها)
صاحبِ موبایل از جایش بلند می‌شود و بطری را بر می‌دارد، همراه با دستمالی که از کیفِ  مدرسه‌ش درمی‌آره به دستم می‌دهد.
-می‌شه درِ بطری رو باز کنی؟
در را باز می‌کند، سیگارِ دیگری آتش می‌زند و نگاهم می‌کند. 
چند قلپ آب می‌خورم و سرفه‌م می‌گیره، صاحبِ موبایل به پشتم می‌زنه و با نگاهِ نگرانِ یه برادرِ مهربان مواظبمه، لبخند می‌زنم و می‌گم: اگر کیف و باقی سیگارا و این سوییشرتت رو بخوام ازت بگیرم، می‌دیشون؟ ترس تو نگاهِ همشون پررنگ‌تر می‌شه و سکوتِ موجود کمی سنگین‌تر. 
-چرا باید بهت بدم؟
-هوم. چون دلت خواهد سوخت؟
-به دردت نمی‌خورن. 
-مهم نیست. به دردِ تو هم چندان نمی‌خورن، می‌تونی بگی یه دزدِ خطرناک دزدیدشون و مامان بابات بازم برات می‌خرن. ولی این به معنای جونِ منه.
- تو که دزد نیستی.
-نه، نیستم. 
-به نظر نمی‌آد گدا باشی، چرا به این وضع افتادی؟
-نمی‌تونم بگم. ببین اگه نمی‌خوای بدی من برم. کارم گیره و جونم تو خطره. 
به اطراف نگاه می‌کنه و ریشای تازه روییده‌ش رو می‌خارونه، بقیه بچه‌ها ساکت، با سیگارای خاموش به دست منتظرن، گرما و تبِ هوا هرلحظه بیشتر می‌شه.
کیفش رو خالی می‌کنه و همراه با پاکت سیگارها و سوییشرتِ مشکیِ گشاد و گرمش به دستم می‌ده. پابلندی می‌کنم، کلاهشم از سرش برمی‌دارم و می‌ذارم سرم. 
سوییشرت رو به کمرم می‌بندم، کیف رو به دوشم، کمی آب می‌خورم و دستمال رو خیس می‌کنم و باهاش زیرِ چشم و ساقِ دستم رو می‌شورم، سیگاری روشن می‌کنم و آروم راه می‌افتم، می‌شنوم که نفسِ راحتی می‌کشند و به صاحبِ موبایل توصیه می‌کنند که به پلیس زنگ بزنند و او هم بهشان تشر می‌زند که زنگ نمی‌زنم، امکان ندارد زنگ بزنم.
حقیقت این است که دلسوزی، احساسِ بسیار قوی‌ای است، همانطور که از دست‌دادن، همراه با احساسِ آزادیه.

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

While I'm melting in the rain

     سرد بود و می‌لرزیدم، جایی در عمقِ رگ‌های رانم تیر می‌کشید، باران ریزی تازه شروع به باریدن کرده بود و فکر کردن به اینکه در این وضعیت خیس هم بشوم اشکم را درمی‌آورد. صبح به پیش‌بینیِ وضع هوا اطمینان کردم و پیراهنِ آجریِ بهاری پوشیدم با جوراب شلواری و پوتینِ چرمِ نویِ مشکی. پالتوی نازک قهوه‌ای رنگ و شال و کلاهِ سبز. هتل خیلی دور بود و پول تاکسی نداشتم که بروم و برگردم، باید می‌ماندم و ازین سفرِ تفریحیِ توریستی و موزه‌های مسخره‌ی شگفت‌انگیز لذت می‌بردم. از اول هم نمی‌خواستم بیایم. در ترکِ  اجباریِ سیگار بودم آن هم در شهری که ۷۰ درصدِ ساکنینش سیگاری بودند. مردم این شهر انگلیسی حرف نمی‌زدند و ظاهرا از زبانِ بدن و اشاره هم بویی نبرده بودند. بیشتر مشکلم سرِ ارتباط برقرار کردن بود. در تمام مدتی که به ظرف‌ها و شمشیر‌ها و تابلوها و عتیقه‌ها نگاه می‌کردم فکرم پیش آن پلیورِ سبزِ نویی بود که در چمدانم توی هتل گذاشته بودم یا یه لیوان شکلاتِ داغِ کاراملی که گلویت را بسوزاند و معده‌ت را گرم کند. انقدر سرد بود که حتی از فکرش بیرون آمده بودم، باران بیشتر شد و من می‌دویدم که بیشتر ازین خیس نشوم، حسِ  سرما تا آخرین مهره‌ی ستون فقراتم نفوذ کرده بود و هیچ وقت به این سردی و تنهایی نبودم. فکر می‌کردم که کم کم یادم خواهد آمد که حسِ گرما چگونه بوده است فقط باید خودم را به هتل برسانم و گم و گور شوم بینِ آن ملحفه‌ها و پتوهای سفیدِ تمیز، شاید هم دوشِ آب گرمی بگیرم و چای و شیرینی بخورم.
این سرما مرا یادِ تو خواهد انداخت همیشه. 
مادر می‌گفت که باید بیرون بیایم ازین چاله‌ی نفرت‌انگیزِ کینه و دلخوری، باید که خودم را تکان بدهم و این برف‌ها را بتکانم تا ریشه‌هایم نخشکیده. این سفر را راه انداختند که ریشه‌هایم گرم و روشن شوند دوباره،  ولی راستش را بخواهی هنوز سرما نیمه‌شب‌ها دستِ سرد و خیسش را به کمرم می‌زند و از عمیق‌ترین و شیرین‌ترین خواب‌ها پرتابم می‌کند بیرون. 
*تو بی کانتینیود
پ.ن. به اون لیبلِ داسِ‌تان توجه کنید.