۱۳۹۸ اسفند ۱۰, شنبه

the annoying thing about antidepressants is that they make you fat, and they don't even make you anti-depressed, you just become a less anxious, fatter version of who you were before.
I'd like to think that I'm not shallow, that I don't really care about my weight and the way I look, apparently, that's bull crap. I do care about this shit. I just need to be pretty without even trying to. and be thin, just like that.
and also I hate my sexuality, I mean female orgasms are supposed to be great and all but not having them is humiliating and depressing. and everyone is out there like oooh I'm so happy and good with my sexuality and I orgasm nine times every time I have sex., you are a prude and need to chill out and have a good relationship with your body. well mazeltov to you. I DON'T HAVE A GOOD RELATIONSHIP with my body. if I did I wouldn't be here venting to you people. maybe this IS too much information. but I don't give a crap. 

۱۳۹۷ مرداد ۲, سه‌شنبه

First week was about surviving, Second one is going to be about doing shit

خب، قصد کردم فارسی بنویسم. توی اتاقم توی آپارتمانمون تو فلورانس هستم و فقط یکم با وضعیت ایده‌آل فاصله دارم. یعنی دوست داشتم عوض خانواده با دوستام به سفر اومده بودم و ویسکی و سیگار داشتم. ولی در عرض چند روز میرم پیش دوستم تو درسدن و اندکی دور از خانواده خواهم بود.
امروز با مامانم دعوام شد نه بذارین جمله شو عوض کنم. امروز مامانم باهام دعوا کرد، بهم توهین کرد و بعدم مجبور شدم منت کشی و معذرت خواهی کنم تا گریه نکنه و غذا بخوره. مدتیه تصمیم داشتم یه چیزی بنویسم در مورد اینکه راه درست رفتار کردن با آدم افسرده طبق تجربه ی من چیه. حالا پایین مقدمه ای که دفعه قبلی که سعی کردم اینو بنویسمو قرار میدم. و برنامه هم ندارم که الان تموم کنم مقدمه رو. یک هفته س سرکار میرم و حسی دارم شبیه اینکه همیشه سر کار میرفتم کارم بیشتر اوقات نوشتن در مورد یک نوع تکنولوژیه. موضوعی که تا قبل این نه راجع بهش چیزی میدونستم و نه اهمیتی برام داشت. but man! I can write about it. بامزه س که چطور آدمیزاد میتونه ترجمه کنه و آشغال فرهنگی تولید کنه که تو سرچ گوگل بیاد بالا صرفا. حتی رییستم نمیخونه چی نوشتی. برگردم به حرف اولم. امروز مامانم بیسیکلی بهم گفت که تمام موفقیتی که دارم به خاطر اینه که خوشگلم. اگه کسی گلدوزیامو میخره یا اگه سرکار میرم. گفت اگه این شکلی نبودی هیشکی به کارات نگاهم نمیکرد. خودشم متوجه نبود که این حرفش. چه جوری اونجایی که باید رو سوزوند. من با منتالیتی دختر خوشگل دوست داشتنی بزرگ نشدم. چون راهنمایی زشت بودم و در بچگیم بیشتر دختر خانوم و مودب بودم تا دختر خوشگل مامانی. ولی قبل تراپی همیشه فکر میکردم که همه موفقیتام شانسی بوده و همه کسایی که بام دوستن نه به خاطر خودم که به خاطر چیزای دیگه دوستم دارن. مثلا دوست پسرا به خاطر قیافه، فلانی به خاطر اینکه مهربون و ساکتم دربرابرش و غیره. خیلی تلاش کردم که برای چیزایی که دارم به خودم کردیت بدم و این حرف، اونم از مامانم خیلی دلمو سوزوند. و چند دقیقه طول کشید تا بتونم به منت کشیم برگردم. که این مارو میرسونه به نکته هایی که میخواستم بهتون بگم. لیستش میکنم چون اینجوری راحت تره.

1. شخصیش نکنید! خیلی سخته وقتی کسی به نزدیکی مامان آدم بهش میگه لوزر، یا خوخواه و یا با رفتارش نشون میده که ازش ناامیده و یا مثلا مستقیم بهش میگه که بچه ی نخواسته بوده و سعی کرده بندازدش ولی نتونسته. ولی باید مدام به خودت یاداوری کنی که این حقیقت تو نیست. تو لوزرنیستی و نباید به خاطر زمان گذاشتن برا خودت سرزنش بشی. و اون آدمم آدم بدی نیست. قصدش بیشتر آروم کردن خودشه تا ناراحت کردن تو. 

2. شما غول چراغ جادو نیستید. سعی نکنید همه رو خوشحال و راضی کنید. چاه نارضایتی آدمی که منتظره شما زندگیشو درست کنید و یا دیگرانو مقصر تمام مشکلاش می‌دونه انتها نداره. خودتونو توی این موقعیت قرار ندید. حتی اکر این آدما اعصای نازنین خانواده‌تون باشن.

3. گول وقتای خوبو نخورید . هیچوقت بیش از حد بیخیال و راحت نشین. اینکه فرد افسرده نزدیک بهتون یه مدتیه غذا میخوره، بیرون میره و به خودش میرسه به این معنی نیست که حالش خوبه و شما میتونین مثل یه آدم عادی باش برخورد کنید. فکر اینکه میتونین ازش انتقاد کنین وضررشو نبینیدو بریزید دور.و اگر مادرتون افسرده س، فکر نکنید که حتی تو وقتای خوبش محرم راز و دوست صمیمیتونه. چون نیست. خلاصه اینکه امید چیز خطرناکیه و اگر ادم افسرده ی زندگیتون کاری برای رفع افسردگیش نمیکنه احتمالا درمان نمیشه و نبایدگول بخورید و امیدوار باشین که حل شد.
4. نذارین وقتای بد از بین ببردتون. وقتای بد واقعا بدن. برای من قابل توصیف نیست قدرت تخریب کننده ای که دارن. آدم حتی دلش میخواد بمیره. بچه تر که بودم فکر میکردم میرم دانشگاه، سرکار یا مهاجرت میکنم و جدا میشم و دیگه این وقتای بدو نمیبینم. ولی الان میدونم که راه فراری ازشون ندارم. باید همیشه مراقب رفتارم باشم و هیچوقت یک رابطه ی سالم و عادی با خانواده م نخواهم داشت. اما نکته اینه که وقتای بد هم همیشگی نیستن. بالاخره تموم میشن، حتی اگه اون موقع باورتون نشه که یه روز عادی میشه همه چی دوباره.
5. عذاب وجدان نگیرید. بهتون عذاب وجدان خواهند داد. و وقتی روزی 5 هزار بار بشنوی که به خاطر تو طلاق نگرفتن یا سر کار نرفتن یا تحصیل نکردن و تو به قدر کافی قدرشونو نمیدونی، خیلی سخته عذاب وجذان نگرفتن. و این باعث میشه سعی کنین کون خودتونو پاره کنین که ازتون راضی باشن. که ممکن نیست و این به سلامتی خودتون اسیب میزنه

۱۳۹۶ اسفند ۱۸, جمعه

At last! something positive



So good news everyone, my therapist said that I don't need regular sessions anymore, and this makes me so proud. My last year's new year resolution was to have therapy sessions, and here I am. living in the same environment and feeling more powerful and happy. of course I have more reasons now. I love my friends and my boyfriend and I don't feel obligated anymore, to keep friendships and  to make people like me. I speak my heart out more freely and I am grateful to be who I am. I kinda feel silly, counting my blessings and showing how truly satisfied I am. I guess the old Shirin wouldn't let her self love, and would probably cringe hearing the term "the old shirin". But I don't want to forget my happy moments. And I'm not scared of being wrong and feeling sad and heart broken again. the thing is, when you accept yourself the way you are, you don't see small mistakes as a failure anymore. and that is sooo liberating.
I wrote a list of the things that I enjoy. at first I thought it was silly and I was actually quite ashamed to show it to anyone. And it kinda bothers me that I needed an external approval to feel good about it. but the important thing is, I feel good about it now. and I'm ready to publish it.
Making stuff
Thinking in a foreign language
Being confident and not wearing any make up
Helping people out
Drinking smoothies
Cooking
Having long non bitten nails
Being in nature
Travelling
Painting and drawing
Reading
Making people laugh
Watching positive colorful movies and series
Taking long walks and discussing weird stuff
Not having to worry about my family
Buying cheap clothes
Wearing dresses
Applying cat eyeliner
Stargazing
Speaking about silly stuff with my friends and my bae
Being with bae
Watching bae's face light up when he's happy and his dimples
Reading mythology
Learning and speaking German
And this thing I designed the other day, and being proud of it and not being afraid to admit it

۱۳۹۶ بهمن ۱۹, پنجشنبه

Being a cool adult

I have always thought that people who sit in cafes and write stuff are cool, like they are functional grown ups who don't need anyone's company to feel loved and confident. but I felt like that this giant hole inside of me wouldn't let me be that cool. No matter how hard I tried, I wouldn't be able to be alone with myself. and here I am sitting in a not so cool cafe, smoking cigarettes and writing this post. I am, I really am trying to fill the hole with self love. But man this is hard, specially with a constant reminder (being my mother) who's forcing me to hate myself. what happens is that I feel sorry for myself. and only assholes do that. But it's okay. Someday I will find a better place to stay, and I won't have to feel this way again. right?
what i'm trying to do is helping myself feel better by doing adult cool stuff. cause in 8 months or so, I'm gonna be all alone and what if my family is not the only reason that I'm miserable? that thought shakes me to my roots. I kinda know how I can be happier. First I should clean up my room, then I should start learning stuff so I can find a job in 2 months. seems easy on paper!

این چیزیه که تصمیم کرفتمبه خودم بگم. حس بد داشتن اوکیه. میدونم که نمیتونم چیزیو درست کنم . خیلی احمقانه س که ار الان نگران اینده باشم. اگر نگرانیت کمکت نمیکنه که پیشرفت کنی نباید نگران باشی. برو ورزش کن. اتاقتو تمیز کن و صب زود بیدار شو که بیشتر به کارات برسی. هدفای بزرگ با تبدیل شدن به چیزای عملی کوچیک انجام شدنی میشن. 

۱۳۹۶ دی ۳, یکشنبه

conversations with the tamed self blamer...و بیشتر از آن

Hey, aren't you the girl who wanted to be a writer when she grow up?

I guess so

So why don't you write or READ shit anymore?

I guess I'm busy living or something

I tell you what you're busy doing young lady, your'e busy shitting on your hopes and dreams. that's what you're busy doing. You're only focusing on doing dumb stuff like watching funny videos on Instagram and reading comments and listening to your mother bitching about her shitty life. You know, you may not remember but I do, you weren't a happy or functional teenager, but at least you were yourself.  now you're just this stupid replica of what you should be, and you're not really happy or satisfied, I mean, it might be just your PMS speaking but you're not happy. Back when you thought you were ugly you didn't give a shit about how you looked and you hated taking photos, you were more free. now you're getting this pimples and suddenly forget that you're okay looking, and you have a great boyfriend who's like always praising you and your Aussehen, or how do you say that in English? ha! appearance. (I actually had to look up Aussehen in a German-English dictionary) no matter how you're clothed or how tired and puffy you look. I mean you and me both know that good looks aren't just for finding mates. But that should stop you from thinking "I'm disgusting and i'm sorry that people have to look at my face when they talk to me, I should be punished for my disgusting skin and teeth" so maybe stop making yourself miserable and start like, to live?

Wow! that was an awkward conversation. I like how open and frank you are, but i'm afraid that you've gone a bit too far, I am happy, at least happier than before, and I know this sudden depression is mostly caused by my hormones. And I'm doing what I literally always loved even before wanting to be a writer. And that makes me feel great. You seem to have a good memory, do you remember the little girl who hosted imaginary shows about crafts? I am that girl. so maybe before accusing me of giving up on my dreams try to dig a little bit deeper. About the last thing 'though, you are right. I'm kinda self conscious nowadays but I keep reminding my self that my pimples don't define me. And I should be thankful for how I look and shit. okay i'm tired, let's change the subject.


داشتم فکر می‌کردم، که واقعا باید بیشتر بنویسم. نوشتن کمکم می‌کنه بهتر فکر کنم و نوشتن چیزایی مثل مکالمه‌ی بالا باعث می‌شه که بهتر بتونم سرزنش‌گرم رو ساکت کنم. البته مطمئن نیستم که چرا ترجیح دادم به انگلیسی بنویسمش، شاید چون قبلش سریال انگلیسی می‌دیدم؟راستش وقتی شروع کردم به نوشتنش گفتم الان آدما میان مسخره م می‌کنن که می‌خوای پز بدی. بعد فکر کردم که به درک، شاید می‌خوام پز بدم ولی خب خودم خوشم میاد ازش و خودم کسایی که دو زبانه چیز می‌نویسن رو خوشم میاد پس اشکالی نداره که بنویسم. یکی از چیزای خیلی خوب در مورد تراپی برای من این بوده که خیلی کمتر اهمیت میدم که آدما نسبت به کارم نظر خوبی دارن یا نه. من آدم محتاطیم و بیشتر وقتا حواسم هست که به احساسات کسی آسیب نزنم در نتیجه کارای ریزی که می‌کنم بخشی از شخصیت منه و ته دلم می‌دونم که خوشم میاد از این شکلی بودن. پس آدمایی که فکر می‌کنن حرکات کوچیک و شخصی و آسیب‌نزننده‌ی من مسخره و احمقانه ن می‌تونن برن گم شن. :) 
یه خوبی دیگه‌ی تراپی اینه که آدم تو خودش نگاه می‌کنه و چیزا رو عمیق‌ترمی‌بینه. ولی حوصله ندارم این بخشو خیلی بسط بدم پس...
دوست دارم یه کتاب بنویسم راجع به زندگی معمولی خودم‌، سختی‌هایی که تجربه کردم و خوشی‌هایی که داشتم. همچینین در مورد ارتباطم با مادرم. و ارتباط مادرم با زندگیش. یه پرتره دقیق از چیزی که تجربه می‌کنم. و مهم اینه که می‌فهمم که با گفتن این کلمات و این گنده‌گوزی در دین کسی نیستم. اگرم هیچوقت ننویسمش احساس نمی‌کنم که شکست خوردم در زندگی.
کلی ایده هم راجع به گلدوزی و این طور چیزا دارم، انقدر که وقت نمی‌کنم انجامشون بدم. ولی خب به نظرم ایده داشتن و هدف داشتن چیز قشنگیه پس سعی می‌کنم قدرشو بدونم. 

پینوشت: اول که این نوشته رو نوشتم احساس مثبتی نداشتم. چیزاییم که ازش ناراحت بودم صرفا چیزایی نبودن که نوشتمشون. ولی شاید دلیل اصلی ناراحتیم بودن؟ قابل اشاره اینجا اینه که الان احساس مثبت تری دارم. به طور کلی و نسبت به این نوشته. :)

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

Denkmal

لپتاپو برمی‌دارم و درشو باز می‌کنم، فیلتر شکن رو فعال می‌کنم، دفعه اول رمز اشتباه می‌زنم، دفعه دوم درست. فیلتر شکن وصل می‌شه، بلاگرو از ساجسشنای سافاری پیدا می‌کنم، روش کلیک می‌کنم. صفحه سریع وا میشه. دو پاراگراف هشدار و توضیحات بلاگرو در مورد تغییر پالیسی فیلانش نمی‌خونم، به نوشته‌های منتشر شده و نشده نگاه می‌کنم، بعضیاشو می‌خونم، به این فک می‌کنم که شاید بهتر باشه یکی از قبلیارو ادامه بدم، بعد می‌بینم که ته یکی دو تاشون حس مثبت داره، بهتره که الان خرابش نکنم. 
اینجا متوقف می‌شم و میرم کولرو روشن می‌کنم و از یخچال پسته خام بر‌می‌دارم. با خودم می‌گم شاید تنها راه کنار اومدن با این وضعیت نوشتن باشه. وقتی حس می‌کنم آدما حوصله حرفامو ندارن، یا هرچقدرم سعی کنن و دلشون می‌خواد نمی‌تونن واقعا بفهمن که چی می‌گم، میتونم بیام اینجا بنویسم. فکر می‌کنم که بعضی از آدما چجوری می‌تونن نویسنده بشن و اینکه دیگران کارارو بخونن و بخرن چقدر باید برای خود شخص نویسنده مهم باشه؟ سرزنش‌گرم بهم می‌گه  که تو هیچی نمی‌شی شیرین، حتی آدما به بدی هم  تورو به یاد نخواهند سپرد. گذشته از این که معمولی هستی، بدبخت‌تر از اونی هستی که بتونی از زندگیت لذت ببری. بهم می‌گه که قشنگ نیستم و حتی اگر باشم فقط قشنگم و نه اونقدری که کافی باشه برای مدل بودن. و بهم می‌گه پوستم خوب نیست، دندونام سفید نیست، عادت جویدن ناخنم برگشته و دستام عجیب غریب و غیر زنانه‌ن. بهم می‌گه که همیشه خسته و بی‌انرژیم و به اندازه کافی منطقی و عاقل نیستم. بهم میگه که سریع گریه‌م میگیره و از ریسک کردن می‌ترسم و به اندازه کافی انتلکتوال و اریجینال نیستم و منفعل و ناتوانم.
و من خیلی وقتا موفق می‌شم که بهش بگم ببین، هیچکس کامل نیست و من خیلی هنر کردم که حداقل به همه‌ی اینا آگاهم و در ضمن، زیبایی چه اهمیتی داره؟ همه مثل هم پیر می‌شیم و می‌میریم  و از چهره‌ی زمین کاملا پاک می‌شیم. و البته، خیلی وقتا نمی‌تونم بهش هیچی بگم و غرق می‌شم توی حس ناتوانی یا دست کمک به کسی دراز می‌کنم و پیشش درد و دل می‌کنم که اون این حرفارو بهم بزنه.
 مامان بزرگم هربار که زنگ می‌زنه به مامانم ازش می‌پرسه که شیرین سر کار می‌ره؟ و وقتی که مامانم میگه نه مامان بزرگم با صدای بلند نتیجه‌گیری می‌کنه که پس بیکاره، مامانمم می‌پذیره که بله، بیکاره. یه دفاع الکی هم ازم می‌کنه که این سال دیگه داره میره آلمان، چه کاری پیدا کنه؟
برای آدمی که همیشه دنبال تایید دیگران بوده این حرفا خیلی آزاردهنده‌تر از حالت معموله، مث اونروزی که فلانی بهم به شوخی گفت برو اینجا کار کن و تایتل آگهی یا آگهی‌ها این بود که نظافت‌چی با جای خواب
فلانی منظور بدی نداشت و همزمان هیچ ایده‌ایم نداشت که چقدر ناراحتم کرده. یعنی می‌تونست بفهمه که این حرف کلا می‌تونه ناراحت کننده باشه ولی نمی‌دونست چرا برای من به طور خاص و در این زمان ناراحت‌کننده‌س.
حرفای بی منظور آدما به این دلیل انقدر بهممون میریزن که به یه جای مهمی توی ذهنمون گیر می‌کنن که اذیتمون می‌کنه و همه‌ی سعیمونو می‌کنیم که ایگنورش کنیم.
چیزی که من اون موقع بهش فکر می‌کردم این بود که من چهارسال درس نخوندم که برم نظافت‌چی بشم. و در عین حال، مگه نظافت‌چی چه بدی‌ای داره؟ و اینکه حتی در نظافت هم خوب نیستم. من هیچی نیستم! هیچی!
به همین سادگی یه مسج ساده که "دیگه گلدوزی نکردی" بی‌منظور یه نفر باعث می‌شه تپش قلب بگیری و یخ کنی. بعضیا ترجیح می‌دن این شکلی ببیننش که اون آدم داشته مسخره و تحقیرشون می‌کرده و من که تا حدی حالیمه که چه خبره، می‌دونم که من خودم ازینکه حتی حال گلدوزی هم ندارم ناراحتم و خودم خودمو به خاطرش مسخره و تحقیر می‌کنم و نه کس دیگه.
اکثر اوقات همه چی تحت کنترلمه ولی این به این معنیه که مثل یه سد واستادم جلوی خودم که بیرون نریزم. انگار یه تیکه از یه سد بزرگ وا شده و من واستادم جلوش، یه دستم اینور دیوار، یه دستم اونور و با بدنم جلوی جریان آبو گرفتم. و تمام استخونام دارن از فشار می‌شکنن.
برخلاف همه ی سال‌های گذشته که این حرفارو می‌زدم، امروز، این روزها، یه قدمی برداشتم و همه این آگاهیا به خاطر اون قدمیه که برداشتم. اول انتظار داشتم که با برداشتن این قدم و طی این مسیر، همه چی درست بشه و مشکلاتم به سادگی بشکن زدن یه شعبده‌باز ناپدید و نابود بشن. ولی شعبده‌بازی هم حتی، پیچیده‌تر، نه، خیلی پیچیده‌تر از اونیه که آدم لحظه اول فکر می‌کنه. الان میدونم که، چیزایی که تو گود تو بی ترون، ترو نیستن و مشکلات کفتر سفید و خرگوش و دستیار شعبده‌باز نیستن که غیب بشن. نهایت می‌تونی شجاعت روبرو شدن با مشکلاتو تو خودت پیدا کنی و یه راهی برای مقابله بهتر باشون. موراکامی یه جمله‌ای داره، pain is inevitable, suffering is optional. درد غیر قابل اجتنابه، درد کشیدن دست خودته.
به خودم فرصت می‌دم که بتونم جریان سدو کنترل کنم، بدون اینکه استخونام بشکنه. و شاید یه روز واقعا، درد کمتری برای کشیدن باشه.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

بلند فکر می‌کنم

اوقاتی که ناراحتیم از زندگی بر روحیه خوشگذرانی و سخت‌نگیریم غلبه میکنه همش می‌شینم به این فکر می‌کنم که اگه کسی می‌خواست زندگی منو بنویسه چجوری توصیفم می‌کرد. دوست داشتم یه کسی مثل گوستاو فلوبر توصیفم می‌کرد و تحلیلم می‌کرد و من یواشکی می‌رفتم می‌خوندم، اینکه بتونی از بیرون خودتو ببینی خیلی فرصت جالبیه.
امروز به این فکر کردم که ناخودآگاه دارم برنامه‌ی مهاجرتمو خراب می‌کنم، یعنی انگار این تنبلی و پشت گوش انداختنم واقعا انقدر که به نظر می‌رسه پوچ و بی‌معنی هم نیست. ذهنم داره ازم دفاع می‌کنه، دربرابر وحشت بزرگ شهر غریب، دوری از خانواده و دوستا، زبون عجیب و این چیزا.
ولی عجیبه که این آگاهی هیچ چیزیو عوض نمی‌کنه برام. همین موقعی که دارم اینو می‌نویسم دارم به این فکر می‌کنم که فردا خسته خواهم بود، حالا واجبم نیست صب زود پا شم برم دانشگاه و وزارت علوم. انگار فقط وقیح تر میشم تو تنبلیام.
این مدت، ترس و تنبلی بیشترین نقشو تو تصمیما و کارام داشتن. مثل اسکارلت اوهارا شونه بالا می‌ندازم و می‌گم فردا بهش فکر می‌کنم. شایدم فردا راجع بهش نکنم، اما معمولا فردا شب، قبل خواب بهش فکر می‌کنم و با استرس و پشیمونی و نفرت از خودم چشامو می‌بندم. 
و جدا از اون، فکر می‌کنم وارد عمق خاصی از سینگل بودن شدم، انگار از اول جهان سینگل بودم و خواهم بود. مثل این ادمایی که تازه از ازدواج بد بیرون اومدن هی رابطه‌دارارو میبینم و خوشحال می‌شم که هیچی دراما ندارم. به قولی خوشبخت منم که خر ندارم، از قیمت جو خبر ندارم یا یچی شبیه این. ولی گاهی وقتام می‌خوام خفه شم از تنهایی. بعد می‌ترسم که نکنه تنها بمیرم؟ میگن آدم تا نتونه خودشو خوشحال کنه در رابطه‌هاش شکست می‌خوره. می‌گن آدم باید از تنهایی لذت ببره. ولی من از تنهایی با خودم حتی خوشمم نمیاد. یعنی اصلا آدم جالبی نیستم، چرا کسی باید از مصاحبت با من لذت ببره؟ قبل از همه خودم. انقدر معمولی و پیش پا افتاده م که حوصله خودمو سر می‌برم، بقیه هم گول خوردن.

راستش شبا قبل خواب به این فکر می‌کنم که چرا دست از تلاش کردن برای تلاش‌ کردن برنمی‌داریم؟ 

۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

Writer's block

من که هیشوقت به خودم با اسم نویسنده اشاره نکردم، یا هنرمند، احتمالا به خاطر اینکه مشکل اعتماد به نفس دارم و شاید (و این واقعا منطقی‌تره) چون که هیچوقت نویسنده یا هنرمند نبودم. اما می‌تونم بگم که ۴ ساله دچار writer's block شدم و از هر دقیقه‌ش متنفرم. نه اینکه قبلش خیلی نویسنده‌ی خاصی بودما :)) اونروز یه تبریک سال نوی میلادی توی اینستاگرام دیدم، نوشته بود امیدوارم تو سال جدید خوشحال و فلان و بهمان باشین و رایترز بلاک یا ارتیستز بلاکتون برطرف بشه -فان فکت: من نمی‌تونم بگم ارتیستز بلاک، اونروز خواستم به یکی بگم و زبونم نچرخید و خیلی عجیب بود- به نظرم این بهترین تبریکیه که می‌شه به کسی گفت -اگه کسی می‌خواد بهم تبریک بگه یا ارزوی خاصی بکنه، می‌تونه نت برداره- ادبیات، موسیقی، نقاشی و باقی هنرا می‌تونن خیلی هیجان‌انگیز باشن و گوش به دادن به موسیقی خاصی می‌تونه من باب مثال خیلی خیلی شگفت‌آور باشه اما ما شنونده‌ها، ما بیننده‌ها و ما خواننده‌ها، هیچ‌وقت لذت واقعی‌ای که خالق این چیزا احساس می‌کننو نمیتونیم احساس کنیم. البته من اگه موزیسین می‌شدم از پس استرسش برنمیومدم و سر سومین اجرا از خونریزی می‌مردم *لبخند ترسناک* سینما این حسو به من نمی‌ده، چون که هر صحنه رو هزار و پونصد بار می‌گیرن و به تهش که می‌رسن احتمالا ازش متنفر میشن، ولی تئاتر نه، من که دراگ خاصی مصرف نمی‌کنم، ولی همیشه فکر می‌کردم نشئگی (جایگزین بد برای های بودن؟) که اجرا روی صحنه به آدم می‌ده، احتمالا کوکایین یا هروئین مثلا (همچنان هیچ ایده‌ای ندارم، کاملا حدس می‌زنم، نکته جالب می‌دونین چیه؟ روی صحنه م نبودم، یعنی اگرم بودم مخصوص عرق کردن و سکته کردن بودم و تقریبا سه چهار خطه دارم چرت و پرت محض می‌گم *لبخند عجیب*) به آدم نمی‌ده.
وقتی که این نوشته رو شروع کردم شاد بودم، و رویکرد مثبتی داشتم به کل ماجرا (که احتمالا از طنز زورکیش معلوم بود، نه؟) و الان دیگه ندارم، و شکمم از داغی لپتاپ داره می‌سوزه( but im gonna publish it anyways)
و همینطوری، تمام شد.
پ.ن. وبلاگ اپدیت کنین، الان شاید مسخره و زورکی به نظر بیاد، ولی خود آینده‌تون ازتون متشکر خواهد بود.
پ.ن.۲. یک روزی یه کسی میاد، انقدر محکم بغلت می‌کنه که تمام تیکه‌های شکسته‌ت به هم می‌چسبه باز. (می‌دونم که چرت و پرت محضه، و هیچکسی نمیاد و تمام رابطه‌ها در نهایت به گه کشیده میشن، ولی one can only hope *لبخند خالص*)
پ.ن. ۳ واقعی : یه دلیل وجود داره که نباید ۳ صب اپدیت کنین و اون اینه مانند یه پات‌هد کهنه‌کار، یا پیرزنی که دچار الزایمره ته جمله‌هاتون یادتون میره و بعدا که می‌خونیدش واقعا از عملکرد خودتون ناراضی خواهید بود.

۱۳۹۵ دی ۱۷, جمعه

The many things I suck at

در حمام، لیف می‌کشید به دستش که تتوی موقت داشت و سعی میکرد پاکش کند، بازو‌هایش هنوز اندکی از برنزگی ونیز و تابستان را داشتند، یک سال پیش این جمله هیچ معنایی نداشت اما اکنون خاطرات تقریبا خوب و مبهمی به ذهنش می‌آورد. و البته خوب که فکر می‌کرد می‌دید رفتن به ونیز چیز خاصی بهش اضافه نکرد، جیبش را اندکی خالی کرد و برای مدت طولانی‌ای اعصابش و وضعیت زندگیش را به گند کشید. کل سفر لعنتی روده‌اش خونریزی می‌کرد و یک جایی هست که آدم از خونریزی کردن خسته می‌شود و فقط دلش می‌خواهد برود خانه (که احتمالا آنجا به دلایل دیگری خونریزی کند) یعنی بعضی از آدم‌ها ساخته شده‌اند که برای دلایل بیهوده انقدر حرص بخورند که ناخناشان را بجوند یا خونریزی روده کنن یا هزار و یک راه دیگری که استرس در ماها که عادت نداریم سر دیگران داد بکشیم و کتک‌کاری کنیم بروز می‌کند.
ماها آدم‌های بدبختی نیستیم، بی‌نهایت معمولی‌ایم و ترسوتر از بقیه هستیم، و تقریبا هیچوقت حرف دلمان را نمی‌زنیم و وبلاگ‌های تخمی تخمی تاسیس می‌کنیم و دلمان نمیاید پاکش کنیم. هرچند اگر هزار و پونصد روز یک بار آپدیتش کنیم.
***
از کجا رسیدیم به وبلاگ؟ آهان، آفتاب سوختگی، یک چیز جالبی در مورد افتاب سوختگی بازوها وجود دارد، اینطوری که من همه جا نمی‌تونم با بازوهای برهنه برم. و معمولا این قسمت پوستم هیچوقت آفتاب نمی‌خوره، و وقتی که می‌خوره یعنی خلاف جریان شنا کردم. که از بچگی تا الان، انگیزه‌ی خیلی از کارام بوده.
 ۵ ۶ سال گذشته و من همچنان همون خانومیم که بودم. یعنی تمام چسناله‌هایی که از ابتدای این وبلاگ داشتم، تا به همین ساعت سرجاشونن. ادم انتطار داره غرا و چسناله‌هاش مث خودش پیر بشن. یا حداقل جدی‌تر بشن. صحیح نیست ادم ۲۳ ساله هنوز بعد از دعوا با مادرش بشینه گریه کنه.
مشخص نیست که ما از خودمون توقع بیش از حد داریم، یا واقعا ریدیم. ولی همین که اگاهیم به ریدمان خودمون کافیه، وای به روزی که یادمون بره چقدر وضع خرابه. اون موقع در بهترین حالت میشیم سربار روانی مردم، یعنی همینطوری بار روانی احساسی خالی می‌کنیم رو دیگران و اعصابشونو خراب می‌کنیم و بعدشم احساس می‌کنیم چقدر باحال و خفنیم.
 تازگیا فهمیدم که تعریف کردن از خودت شجاعانه‌تر از انتقاد از خودته. یعنی برا کسی مثل من نصف شوخیاش با خود تخریبیه و همیشه برای جلوگیری از انتقاد دیگران، خودش به خودش انتقاد میکنه (اشتباه نکنین، این از فراترین مراحل انتقادناپذیریه، الان تعریف نمی‌کنم) ولی از خود تعریف کردن یه چیز عجیبیه، حداقل تعریف صادقانه و صریح، برای مثال من می‌دونم که خوشگلم ولی معمولا به روم نمیارم که می‌دونم و ترجیح می‌دم هیچوقت منشنش نکنم شاید چون تو یه خانواده‌ای بزرگ شدم که هیچکس هیچوقت هیچ چیز مثبت صریحی راجع به خودش نمی‌گه. همه دروغگو و دغلبازن تو این خونه. مثلا یکی از روشای معروف تعریف کردن از خود اینه که بگی: بدترین خصوصیت من اینه که خیلی صبورم! چجوری این بدترین خصوصیتته؟ صبوری خصوصیت خوبیه، و خودتم اینو خوب می‌دونی و در ضمن، اخرین صفتی که در وصف تو می‌شه گفت اینه که صبوری!
ما ریدیم اقا، نسل اندر نسل
گه بزنن تو این شهر که میخانه ندارد.
پ.ن. ادما بهم می‌گن بنویس، حقیقت اینه که حالم خوش نیست، و زیباترین چیزی که درمیاد ازم همچین چیزیه، مرسی که دنبالم می‌کنین و ببخشید که دیر به دیر اپدیت می‌کنم و وقتیم اپدیت میکنم همچین چیز شر و ور نامنسجمیه.

۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

خالی

به خودم می‌گم باید آدم بهتری بشم، باید یاد بگیرم از تاریکی/تنهایی نترسم، باید لپتاپمو، اتاقمو بیشتر مرتب کنم. بیشتر بنویسم و بیشتر حرف بزنم، ورزش کنم و برگردم به آدمی که دور کمرش چربی نداشت، حداقل جوری که اندازه شلوارا و دامنام بشم. باید یاد بگیرم آشپزی کنم و پیچیدگی‌ای روابطم با دوستای معمولی و دوستای غیر معمولیمو به طور کمتر مزخرفی هندل کنم، باید یاد بگیرم جواب آدمارو بدم، عوض اینکه پشت سرشون مزخرف بگم، باید صدای اوریجینالمو پیدا کنم، باید کمتر دل‌نازک باشم و سر هر مزخرفی اشک نریزم، چون ظاهرا بعد یه مدت اشک ریختن ارزش خودشو از دست میده و واسه ملت عادی میشه و دیگه تخمشونم نیست که انقدر ناراحتت کردن که اشکت دراومده.
ولی هیچ کدوم اینا آسون نیست عزیزم، هرچقدر که من آدم بهتری بشم یه چیزایی هست که دست من نیست و می‌دونی چیه؟ تو احتمالا راست می‌گی که من نیدی و پرخاشگر و بی‌محبت و فلان و فلانم و احتمالا به همین خاطر بود که انقد ناراحتم کردن. 
من همیشه می‌ترسیدم که آدما من واقعی رو ببینن و ازم دور بشن، الان می‌بینم که من واقعی ای نیست، و اگرم باشه خالی‌تر از این حرفاس که دیدنی باشه (این جملات شعاری‌ای که می‌گن که خودت باش و فلان و اینا، رایت؟) حالا اگرم کسی دیدش، نمی‌شه انتظار داشته باشم که باهاش خوب برخورد کنه و سر هر چیز کوچیکی نکوبونتش تو سر آدم.

آدما بدجنس می‌شن، با عزیزترین آدماشون بدجنس میشن و می‌دونی،
 باید یاد بگیرم با تنهاییام کنار بیام.

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

Days of our shitty lives

آنقدر گریه کرد تا دیگر اشکی برایش باقی نماند و بعد از آن باز هم گریه کرد، آنقدر که دیگر چشمانش میسوخت و فکش به قدری درد میکرد که انگار با هر حرکتی میله به آن فرو میکردند. قلبش درد میکرد و نفسش تنگ میشد، بعد به آرامی برخاست و صورتش را شست، یک لیوان آب خورد و خود را برای مناسک روزانهی زندگی آماده کرد. سعی کرد پف چشمانش را پنهان کند و سردردش را کاهش دهد سعی کرد از گلوی فشرده شده از بغضش لقمهای صبحانه عبور دهد تا بتواند بقیهی روز به خوبی ایفای نقش کند، به وا دادن فکر کرد، به تسلیم شدن، به از بین بردن خود و پایان دادن به این برنامهی مسخره.
میدانست دنیا به آخر نرسیده، میدانست که خورشید چند ساعت دیگر دوباره در میآید و چند ساعت بعد از آن غروب میکند، میدانست که طبیعت و کائنات مثل قبل خواهند زیست و نه تنها مسائل او، بلکه تمام این بمبگذاریها و کشت و کشتارها و حتی نابودی انسان و تمام مسائلش هم هم فرقی به حال آنها نمیکند.
اما نمیدانست که میخواهد تا آخرین لحظهی زندگی کوتاه خودش سوگواری کند یا نه، و دلیلی هم برای سوگواری نکردن نداشت.

۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه

Would things be easier if there was a right way, honey there is no right way (seeking closure)

من همه‌ش سعی می‌کنم به خودم بگویم که حتی اگر بدون من خوشبخت باشد و بتواند به کسی به اندازه‌ی من عشق بورزد نباید عصبانی بشوم و بترسم و بخواهم در خواب بالا سرش ظاهر شوم و حضورم را به یادش بیاورم. من سعی می‌کنم که بزرگسالانه رفتار کنم و به روی خود نیاورم.
من حسرت تمام ساعت‌هایی را می‌خورم که می‌توانست باشد و اکنون نیست، حسرت تمام آدم‌هایی که فراموشم کرده‌اند و تمام راه‌هایی که می‌توانستم بروم و نرفتم. اگر بخواهم پیش‌تر بروم، دلم تنگ تمام جنبه‌های ناخوشایند زندگی با آدم‌هایی است که تنهایم گذاشتند یا تنهایشان گذاشتم.
شاید بهتر باشد هیچوقت هیچ دوستی‌ای را تمام نکرد. یا اگر تمام کردی کاری کنی که هیچوقت هیچ‌جایی اثری از آدم‌هایی که دوستیت با آن‌ها تمام شده است نبینی. یا کاری کنی که هرلحظه‌ای که دلتنگ کسی شدی جوری مطمئن شوی که دل آن آدم‌ها هم برای تو تنگ شده است.
حتی وقتی که رفتی، بگو که به یادم خواهی داشت، و دلت برای لبخندم تنگ خواهد شد و فکر اینکه بدون تو خوشبخت باشم و یا به کسی به اندازه‌ی تو عشق بورزم عصبانیت می‌کند و می‌ترساندت و باعث می‌شود بخواهی در خواب بالای سرم ظاهر شوی و حضورت را به یادم بیاوری. 

۱۳۹۴ دی ۲۸, دوشنبه

۳:۱۸ دقیقه ب.ظ.

گرما داشت تهوع‌آور می‌شد، گیسو دیگر حتی سعی نمی‌کرد خنک شود، به پهلو دراز کشیده بود و به صفحه‌ی موبایلش زل زده بود، از لای پنجره‌ی نیمه باز هال بوی دود و آتش می‌آمد و پشه ای در دور لوستر شکسته که نصف چراغ‌هایش خاموش بود بی رمق پرواز می‌کرد، چند حلقه موی فر به پیشانیش چسبیده بود و جایش می‌خارید. بوی دود و عرق و قرمه‌ سبزی مانده می‌آمد. گیسو فکر می‌کرد که دیگر حتی نفرتش از قرمه‌سبزی، اکنون محلی از اعراب ندارد. نفرتی که روزی معتقد بود حقیقی‌ترین نوع نفرتی است که هر آدمی‌ می‌تواند در زندگیش تجربه کند. اکنون دنیا به پایان رسیده بود و وقتی قرار است چند ساعت دیگر تبدیل به جسدی بوگندو شوی حتی می‌توانی لب‌های دشمن قسم‌خورده‌ات را عاشقانه ببوسی.
 آدم‌هایی هستند یا بودند که می‌خواهند در آخرین ساعات زندگیشان لذت ببرند و زیبا باشند و بوی خوب بدهند و بهترین لباس‌هاشان را بپوشند. اما برای گیسو -به سادگی- مهم نبود. آدم‌هایی هم بودند که ترجیح می‌دادند اختیار امور را به دست خود بگیرند و قبل ازینکه دست سرنوشت قلبشان را متوقف کنند خودشان کار را تمام کنند. بهتر است بگوییم در این ساعات آخر تنبلی عجیبی بر گیسو مستولی شده بود، و حال و حوصله فکر کردن به فلسفه‌ی خودکشی را نداشت. کامو می‌گوید آدمی هر لحظه دارد قضاوت می‌کند که آیا باید خودکشی کند یا به زندگی ادامه بدهد و گیسو به سادگی حوصله قضاوت نداشت، شاید هم قضاوتش را کرده بود.
 شاید اگر هالیوود بود او هم اکنون باید می‌رفت کل زمین را به دنبال مردی می‌گشت تا با هم نسل آدمیزاد را ادامه دهند، گیسو به احتمال جوزدگی هالیوودی هم فکر کرده بود و کلت پدرش را پر کرده بود و گذاشته بودش روی زمین، بغل دستش. گونه‌ای که خودش خودش را آتش بزند لیاقت بقا ندارد.
دستش را دراز کرد، سیگار نیم سوخته‌ای از کپه‌ی ته سیگار ریخته روی زمین پیدا کرد و آتش زد. تصور کرد که آخر عمری  شده صاحب اختیار آدمیزاد و ازین تصور خنده ش گرفت، دود پرید به گلویش و سرفه اش گرفت، موبایلش صدا داد، قفلش را باز کرد و دید پیام اتوماتیک یکی از بازی‌های روی موبایلش است. باز خنده اش گرفت. کاش حداقل روبات نسل انسان را ورمیداشت، اینطوری آن همه فیلمی که در این مورد ساخته شده بود اعتبار جالبی پیدا می‌کردند، با خود فکر کرد اعتبار پیش چه کسی؟ و مانند ستاره‌های سینما پوزخند زد. 
فکر کرد که بامزه می‌شد اگر گروهی آدم‌فضایی‌ از پشت شیشه‌ی عجیب غریب گردِ فضاپیماشان به او زل زده بودند و منتظر بودند او بمیرد تا بیایند و زمین را تسخیر کنند، بعد به این فکر کرد که چه کسی می‌داند و چه کسی وجود خواهد داشت که بداند؟ و پوزخند بر لب قفل موبایلش را باز کرد:
۳:۱۸ دقیقه‌ی بعد از ظهر، زمانی غافلگیر کننده برای پایان عمر بشر.

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

How I suck at writing endings #2

می‌دونی، من همیشه ازون آدمایی بودم که اگه یه دختر خوشگل می‌دیدم نمی‌رفتم بهش بگم که خوشگله، میدونی چی میگم؟ همیشه ترجیح می‌دادم که Awkwardطور نگاهش کنم و اگه اون نگاهم کرد الکی نشون بدم که نگاهش نمی‌کنم. همیشه یه طوری نتونستم که به آدمایی که خوشم میاد ازشون بگم. یه عده آدما هستن که ترجیح می‌دن به دخترای خوشگل برینن و با خراب کردن اعتماد به نفسشون بهشون نزدیک بشن. می‌تونم بگن هیچ وقت این کارو نکردم. میدونی چی میگم؟ میتونم بگم که آدم خفنی نبودم. ولی می‌تونم اینم بگم که آدم بدی هم نبودم. 
اینطوری که می‌گم به نظر می‌رسه برای یک کشیشی دارم اعتراف می‌کنم، که قبل ازینکه به دار آویخته بشم گناهام پاک بشه (دوستان غرب‌گرایی مارو ببخشن. شما تالا شنیدین کسی بره قبل اعدام پیش آخوند اعتراف کنه؟) شاید یه جایی یه وقتی امکان داشت که من یه آدم محکوم به اعدامی بودم که همین الان نشسته پیش کشیش و درحالی که گوشه‌ی چشم چپشو می‌خارونه و دماغشو بالا می‌کشه داره مثلا تعریف می‌کنه که دی‌هایدرت شدم و واسه همین اون جوون عربو با چند 
گلوله پشت سر هم کشتم و حتی وقتی مطمئن شدم که مرده بازم شلیک کردم، انگار که پدرکشتگی داشتم باهاش.
البته الان که نیستم، می‌خوام بگم من می تونستم همون دختر خوشگلی باشم که الان روم نمیشه بهش بگم خوشگله، همون دختری که حتی نمی‌خوام باهاش به یه جایی برسم. می‌دونی چی می‌گم؟ شاید بعضی آدما وقتی بهشون نزدیک بشی عیباشون انقدر زیاد بشه که دیگه اون حسی که بهشون داشتی رو نداشته باشی. مثل یه عکس قشنگ که وقتی زوم می‌کنی می‌بینی هیچم قشنگ نیست. می‌خوام بگم هرچقدرم که بگم که چقدر همه ‌چی سست و الکیه، می‌تونم بازم بگم. ولی هی، اینکه ذرات ریز بارون رنگین کمونو درست می‌کنه و اون ذرات ریز از اتم ساخته شدن، باعث نمی‌شه که رنگین‌کمون دیگه قشنگ نباشه، میشه؟

۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

Fire, fire, shit's on fire

فکر می‌کنم حالا که به اینجا رسیدیم وقتشه که آهنگ غمگین بذاریم و بغض کنیم و یه فیلمو برا هزارمین بار نگاه کنیم و شاید اشکی بریزیم، بعد قلبمون فشرده بشه و سعی کنیم که یادمون نیفته.
و تنها چیزی که ازش مطمئنیم اینه که مهم نیست، میگذره و فراموش میشه و ما خسته خواهیم شد از به یاد آوردنش ولی فقط همین حالا هم که شده دراز می‌کشیم و می‌ذاریم این حس و حال مثل موج دریا رومونو بپوشونه که مرد را دردی اگر باشد خوش است. بعد هم کلمات از زیر زبونمون فرار می‌کنن و ما هیچ راهی نداریم که برشون گردونیم و همینطوری پشت هم هی پاره‌تر میشه اوضاع.
و راستی، یادمون نره به سلامتی غمگین‌ترین تولد عالم لیوانمونو بیاریم بالا :)

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

Keeping The Record

توی لیست درفتای همین وبلاگ یه نوشته‌ای دارم که عنوانش "to keep the record"ئه و متنی درش نوشته نشده، احتمالا مربوط به زمانیه که خیلی حالم خوش بوده و دلم خواسته ثبتش کنم که پسفردا که حالم بد بود و سر زدم به اینجا احتمالا یادم بیفته، با جزئیات دقیق که یه زمانی چه خوب بود و خاک تو سر خودم یا هر باعث و بانی دیگری که خرابش کرده، یا احتمالا خواستم ثبتش کنم که پسفردا که حالم خوب بود بیام بخونمش و لابد حالم خوب‌تر بشه، یا چه می‌دونم، شایدم خواستم که پسفردا به دختر ۲۱ ساله‌ی ناراحت و گیجم نشون بدم و هر دو به سادگی بچگانه م بخندیم، هر چیزی که بوده مهم نیست، مهم اینه که اون نوشته‌ای که می‌تونست وجود داشته باشه و در ذهن شیرین ۲ سال پیش بوده هیچوقت نوشته نشده و الان برای برگشتن به اون حال خوب دو سال پیش فقط میشه به حافظه‌ی تخمی و ناکارآمد و دروغگومون متوسل بشیم و برگشتنم که نه، یادآوری، که کِی کسی تونسته برگرده به یه زمانی که دوست داشته و خیلی خوب بوده؟
آخ ولی من یادم میاد، نه تصویر واضح و دقیقی و نه رونوشتی از کل مکالمات و نوشته‌ها و صداها و بو ها و تصاویر، که حسش یادم میاد. و به همون مقداری که دلم می‌خواد کامل، در بر گرفته بشم توسط اون احساسات‌ دلم می‌خواد تمومشون یادم بره.
و اینکه، واقعا کنایه آمیز نیست که هیچوقت زیر اون عنوان چیزی ننوشتم؟
That I am ok
Let's burn this city and build a more honourable one
Let's forget this age and dream of a more graceful one
Since you have nothing you can't lose anything
And I am bored of being lonely
I wanted to change the world, I don't know how the world changed me
I wanted to carry the sky on my shoulders, Now I have trouble carrying myself
Lets say that I am OK
Lets say that I am OK
(Mashrou Leila - inni mnih)

۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

Gougoulized or how I suck at writing endings

به ناخن‌های از ته جویده شده‌اش لاک بنفش اکلیلی زده بود و با احتیاط فوتش می‌کرد که سریع‌تر خشک شود و بتواند دراز بکشد و سعی کند بخوابد. یک چیزی در مورد چیزهای اکلیلی وجود داشت که خوشحالش می‌کرد، انگار این برق برق زدنشان چشمک زدن ستاره‌هاست در یک کهکشان- یک چیزی هم در مورد کلمه‌ی کهکشان وجود داشت که خوشحالش می‌کرد- صدای باران می‌آمد و هیچ صدای دیگری به جز صدای فوت کردنش و صدای دور تلویزیون شنیده نمی‌شد. روی زمین نشسته بود چون روی میز و تخت و صندلیش پر از آت و آشغال بود و گذشته از آن، روی زمین تسلط بیشتری روی لاک زدن‌ داشت. گرچه به تازگی یاد گرفته بود به دست‌هایش افتخار کند -چون گذشته از اینکه قدرت زیادی نداشتند و خیلی وقت‌ها در هیچ بطری‌ای را نمی‌توانستند باز کنند و تقریبا در تمامی مچ انداختن‌ها بازنده می‌شدند اما ظاهراً بسیاری از چیزهایی که خوشحالش می‌کردند فقط از دست‌هایش و ارتباطشان با مغزش برمی‌آمدند و درحالی که ظاهرا تمامی دیگر اجزای بدنش علیه‌ش عصیان کرده بودند فقط دست‌هایش بودند که با وجود همه‌ی بریدگی‌های عمدی و غیر عمدی و جای چسب‌ها و یخ‌زدگی‌ها و سوختگی‌ها و غیره هنوز می‌توانستند خوشحالش کنند -چون یک چیزی در مورد کلمه‌ی hand-made وجود داشت که خوشحالش می‌کرد-- چیزی در مورد آن‌ها وجود داشت که حالش را بهم می‌زد، در کارنامه‌ی آمادگی‌ش یک مورد تیک خورده بود و کامل به یاد می‌آورد که مربی آمادگی به مادر می‌گفت همه‌ چیزش خوبه فقط سعی کنین این عادتو از سرش بندازین و مادر که در تمام راه داشت از مضرات ناخن جویدن و کثیفی و میکروبی که زیر ناخن جمع می‌شود و غیره برایش سخنرانی می‌کرد. بعد هم که رفت برای او دو عروسک پلاستیکی خرید،عروسک دخترک ارغوانی‌پوش- به نام پارمیدا برای کارنامه مدرسه‌ش بود و عروسک هیبرید ستاره - انسان که طبیعتا ستاره نام گرفت برای کارنامه کلاس زبانش، که به یاد می‌آورد چقدر ناراحت بود که صد از صد نگرفته بود و این هم به خاطر بی‌انصافی محض طراح سوالات بود، در حالی که او هنوز نمی‌توانست ساعت بخواند چند سوال طرح شده بود که باید به انگلیسی ساعت می‌خواند بگذریم که هنوز هم نمی‌توانست درست ساعت بخواند. و ساعت دیجیتالی موبایل را ترجیح می‌داد. الان هم گیج شده بود که چگونه از لاک اکلیلی بنفش رسید به ساعت دیجیتالی و سعی می‌کرد فکرش را بازردیابی کند و یک چیزی در مورد بازردیابی  کردن افکارش وجود داشت که خوشحالش می‌کرد.
و اینکه چه سری‌ست که وقتی از زبان سوم شخص راجع به خودت می‌نویسی به زعم خودت کمتر از نوشتن از زبان اول شخص راجع به خودت تخمی‌ست؟

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

Thick skin and an elastic heart

      اولاش ترسناکه، اولاش که داری امیدتو از دست میدی. ترسناک ازین جهت که نمیخوای چیز بی نقص و همه چیز تمامی که انتظارشو داشتی خدشه برداره. اما هیچ چیز هیچ وقت کامل نیست. مشکل جهان اینه که به طرز بی عیب و نقص و کاملی، همیشه ناکامله -مدت بسیار طولانی ای دلم میخواست این عبارتو به کار ببرم. ای هو تو ادمیت، ایت فیلز گود، همچنین، به کار بردن بی عیب و نقص و کامل در کنار ناکامل، فیلز گود- اما بعداً، آدم میبینه که کاملا به ناکامل بودن همه چی و ناامیدی مواجهه باش عادت کرده و به طرز ناراحت کننده ای، دیگه حتی ناراحت نمیشه. همچین چیزی در مورد خود آدمم اتفاق میفته.
بذار روشنت کنم دختر جون، تو اون کسی نیستی که دوست داشتی باشی. اون کسی نشدی که از بچگی میخواستی بشی. تو تغییری درجهان ایجاد نخواهی کرد، خیلی وقتا تغییر زندگی خودتم از دستت خارجه. تو احتمالا نویسنده‌ای بزرگ و مادر فوق‌العاده‌ای نخواهی شد و اگر از کسی که خوب نمی‌شناسدت راجع به تو بپرسند، احتمالا خواهند شنید مهربونه، پسیفیسته و قیافه‌ش بد نیست، نه بیشتر و اگر همین الان بمیری، در ته ذهن کسانی که می‌شناسندت فکری که سعی می‌کنند به عقب ذهنشان برانند این خواهد بود که دوست‌دختر، فرزند و دانشجوی بدی بود، اما مهربان بود و crafty. 
اینم کاملا گردن شرایط خوب یا بدی نیست که سرت نازل شد یا نشد، وقتی که تصمیم گرفتی عوض کتاب خوندن تو کتابخونه دانشکده، بری پشت سیگار بکشی و چرت و پرت بگی، خودت این سرنوشتو برا خودت رقم زدی. تو یه جاهایی تصمیم گرفتی عوض کار مهم‌ترو درست‌تر، کار راحت‌ترو انجام بدی و با این کار گند زدی به تصویری که از خودت داشتی و شدی چیزی که الان هستی. تو آدمی نیستی که بودی و حتی، آدمی نیستی که هستی. مثل خیلی از اطرافیانت، مثل خیلی از دوستای از پشت خنجرزن و دشمنای قسم‌خورده الکیت، تقلبی هستی و زندگیت خیلی وقتا میشه رسوندن روز به شب و اینکه حواست باشه بدنت تکه تکه از هم نپاشه، چون ناگهان به نظر میرسه همه‌چیز، همه‌چیز حتی بدن خودت داره ازت انتقام تمام‌ کام‌هایی که از سیگار گرفتی و تمام فست‌فودایی که خورده‌ای و تمام وقتایی که -از ترس چیزی که حتی بیرونی و آبجکتیو هم نیست- مشکلای کوچیکی که بدنت داشت رو نادیده گرفتی رو ازت می‌گیره.
زندگی کردن به شیوه‌ای که انگار فردایی وجود نداره ساده نیست و همونقدر که خوب و خوشگل به نظر میرسه، احمقانه‌س. چون هیچ چیزی خود به خود درست نمیشه، هیچ قادر متعالی هیچ جایی نیست که با حکمت بی‌منتهاش زندگی هیچ کسی رو مثل جورچین مرتب و زیبا کنه. و اگه بخوای برای امروز زندگی کنی شاید فردا دیگه نباشی و هیچ چیز خوبی نباشه و هیچ دست مددگری نیاد از جا بلندت کنه. 
با همه‌ی اینا، من آلردی پلی‌لیست post-break upم رو تهیه کردم و آلردی چونه‌م رو بالا می‌گیرم و سینه‌م رو سپر میکنم و سعی میکنم آدم بهتری باشم چون
"I know some shit's so hard to swallow but I just can't sit back and wallow in my own sorrow"

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

احمقانه

احساس مسخرهای دارم، بعد یه هفته لپتاو رو باز کردم و بعد ۷ ماه بلاگرو تایپ کردم تو اون مستطیل سفید رنگ بالای بروزر. وقتی اینهمه وقت فاصله میفته نمیشه احساس حماقت نکرد. چشمم میخوره به اسم وبلاگم، که واقعا احمقانه ست و خجالت میکشم ازش، ولی خجالتمو میپذیرم و باش کنار میام، چون هرکاری کنی نمیتونی گذشته رو بندازی دور که البته این حقیقت باعث نمیشه سعی خودتو نکنی. ولی، بهتر که فکرشو میکنم، میبینم گذشته همین الانشم به ابدیت پیوسته -این واژه و کاربردش اینجا واقعا کنایهآمیزه.
...
من همیشه میترسیدم همه چی یادم بره. همیشه میترسیدم یه روز متوجه بشم یادم رفته کجا خیال بود و کی واقعیت شد. میترسم یادم بره کجای گذشتهی به ابدیت پیوستهم، که تنها بکآپش تو مغزمه -که اتفاقا اصلا قابل اعتماد و ضمانت شده نیست- بیرون از مغزمم اتفاق افتاده. این ترس مثل ترس از مرگ و پیری، فقط برا چند لحظه از ذهنم عبور می​کنه تا وقتی متوجه بشم و سریع حواس خودمو پرت کنم.
...
الان حتی بیشتر احساس حماقت می​کنم.


۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

Feel the hollowness inside of your heart, and it's all right where it belongs

شب‌ها سخت‌تر است، روزها که معاشرت می‌کنی و آدم‌ها را می‌بینی و محبت بیش از حد می‌کنی و به هر بچه‌ای که دیدی لبخند می‌زنی و به آدم‌های زیبا چند دقیقه خیره می‌شوی و بعد که سرشان را بالا می‌آورند دستپاچه  جای دیگری را نگاه می‌کنی همه چیز آسان‌تر است. تا موقعی که سرت شلوغ باشد می‌توانی فکرش را به جاهای دور ذهنت بفرستی و پیش خودت وانمود کنی که چیزی نشده است.
اما شب‌ها داستان متفاوتی دارد، شب‌ها که محرکی نداری مغزت را با آن  پر کنی فکرش از پاهایت می‌آید بالا و انگشتان سردش را به بدن تازه‌ گرم شده‌ات می‌کشد و باسن بزرگ و سنگینش را روی سینه‌ت، درست روی قلبت می‌گذارد و می‌نشیند، دست زیر چانه می‌زند و زل می‌زند به چشمانت.