۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

Keeping The Record

توی لیست درفتای همین وبلاگ یه نوشته‌ای دارم که عنوانش "to keep the record"ئه و متنی درش نوشته نشده، احتمالا مربوط به زمانیه که خیلی حالم خوش بوده و دلم خواسته ثبتش کنم که پسفردا که حالم بد بود و سر زدم به اینجا احتمالا یادم بیفته، با جزئیات دقیق که یه زمانی چه خوب بود و خاک تو سر خودم یا هر باعث و بانی دیگری که خرابش کرده، یا احتمالا خواستم ثبتش کنم که پسفردا که حالم خوب بود بیام بخونمش و لابد حالم خوب‌تر بشه، یا چه می‌دونم، شایدم خواستم که پسفردا به دختر ۲۱ ساله‌ی ناراحت و گیجم نشون بدم و هر دو به سادگی بچگانه م بخندیم، هر چیزی که بوده مهم نیست، مهم اینه که اون نوشته‌ای که می‌تونست وجود داشته باشه و در ذهن شیرین ۲ سال پیش بوده هیچوقت نوشته نشده و الان برای برگشتن به اون حال خوب دو سال پیش فقط میشه به حافظه‌ی تخمی و ناکارآمد و دروغگومون متوسل بشیم و برگشتنم که نه، یادآوری، که کِی کسی تونسته برگرده به یه زمانی که دوست داشته و خیلی خوب بوده؟
آخ ولی من یادم میاد، نه تصویر واضح و دقیقی و نه رونوشتی از کل مکالمات و نوشته‌ها و صداها و بو ها و تصاویر، که حسش یادم میاد. و به همون مقداری که دلم می‌خواد کامل، در بر گرفته بشم توسط اون احساسات‌ دلم می‌خواد تمومشون یادم بره.
و اینکه، واقعا کنایه آمیز نیست که هیچوقت زیر اون عنوان چیزی ننوشتم؟
That I am ok
Let's burn this city and build a more honourable one
Let's forget this age and dream of a more graceful one
Since you have nothing you can't lose anything
And I am bored of being lonely
I wanted to change the world, I don't know how the world changed me
I wanted to carry the sky on my shoulders, Now I have trouble carrying myself
Lets say that I am OK
Lets say that I am OK
(Mashrou Leila - inni mnih)

۱۳۹۴ آبان ۱۹, سه‌شنبه

Gougoulized or how I suck at writing endings

به ناخن‌های از ته جویده شده‌اش لاک بنفش اکلیلی زده بود و با احتیاط فوتش می‌کرد که سریع‌تر خشک شود و بتواند دراز بکشد و سعی کند بخوابد. یک چیزی در مورد چیزهای اکلیلی وجود داشت که خوشحالش می‌کرد، انگار این برق برق زدنشان چشمک زدن ستاره‌هاست در یک کهکشان- یک چیزی هم در مورد کلمه‌ی کهکشان وجود داشت که خوشحالش می‌کرد- صدای باران می‌آمد و هیچ صدای دیگری به جز صدای فوت کردنش و صدای دور تلویزیون شنیده نمی‌شد. روی زمین نشسته بود چون روی میز و تخت و صندلیش پر از آت و آشغال بود و گذشته از آن، روی زمین تسلط بیشتری روی لاک زدن‌ داشت. گرچه به تازگی یاد گرفته بود به دست‌هایش افتخار کند -چون گذشته از اینکه قدرت زیادی نداشتند و خیلی وقت‌ها در هیچ بطری‌ای را نمی‌توانستند باز کنند و تقریبا در تمامی مچ انداختن‌ها بازنده می‌شدند اما ظاهراً بسیاری از چیزهایی که خوشحالش می‌کردند فقط از دست‌هایش و ارتباطشان با مغزش برمی‌آمدند و درحالی که ظاهرا تمامی دیگر اجزای بدنش علیه‌ش عصیان کرده بودند فقط دست‌هایش بودند که با وجود همه‌ی بریدگی‌های عمدی و غیر عمدی و جای چسب‌ها و یخ‌زدگی‌ها و سوختگی‌ها و غیره هنوز می‌توانستند خوشحالش کنند -چون یک چیزی در مورد کلمه‌ی hand-made وجود داشت که خوشحالش می‌کرد-- چیزی در مورد آن‌ها وجود داشت که حالش را بهم می‌زد، در کارنامه‌ی آمادگی‌ش یک مورد تیک خورده بود و کامل به یاد می‌آورد که مربی آمادگی به مادر می‌گفت همه‌ چیزش خوبه فقط سعی کنین این عادتو از سرش بندازین و مادر که در تمام راه داشت از مضرات ناخن جویدن و کثیفی و میکروبی که زیر ناخن جمع می‌شود و غیره برایش سخنرانی می‌کرد. بعد هم که رفت برای او دو عروسک پلاستیکی خرید،عروسک دخترک ارغوانی‌پوش- به نام پارمیدا برای کارنامه مدرسه‌ش بود و عروسک هیبرید ستاره - انسان که طبیعتا ستاره نام گرفت برای کارنامه کلاس زبانش، که به یاد می‌آورد چقدر ناراحت بود که صد از صد نگرفته بود و این هم به خاطر بی‌انصافی محض طراح سوالات بود، در حالی که او هنوز نمی‌توانست ساعت بخواند چند سوال طرح شده بود که باید به انگلیسی ساعت می‌خواند بگذریم که هنوز هم نمی‌توانست درست ساعت بخواند. و ساعت دیجیتالی موبایل را ترجیح می‌داد. الان هم گیج شده بود که چگونه از لاک اکلیلی بنفش رسید به ساعت دیجیتالی و سعی می‌کرد فکرش را بازردیابی کند و یک چیزی در مورد بازردیابی  کردن افکارش وجود داشت که خوشحالش می‌کرد.
و اینکه چه سری‌ست که وقتی از زبان سوم شخص راجع به خودت می‌نویسی به زعم خودت کمتر از نوشتن از زبان اول شخص راجع به خودت تخمی‌ست؟

۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

Thick skin and an elastic heart

      اولاش ترسناکه، اولاش که داری امیدتو از دست میدی. ترسناک ازین جهت که نمیخوای چیز بی نقص و همه چیز تمامی که انتظارشو داشتی خدشه برداره. اما هیچ چیز هیچ وقت کامل نیست. مشکل جهان اینه که به طرز بی عیب و نقص و کاملی، همیشه ناکامله -مدت بسیار طولانی ای دلم میخواست این عبارتو به کار ببرم. ای هو تو ادمیت، ایت فیلز گود، همچنین، به کار بردن بی عیب و نقص و کامل در کنار ناکامل، فیلز گود- اما بعداً، آدم میبینه که کاملا به ناکامل بودن همه چی و ناامیدی مواجهه باش عادت کرده و به طرز ناراحت کننده ای، دیگه حتی ناراحت نمیشه. همچین چیزی در مورد خود آدمم اتفاق میفته.
بذار روشنت کنم دختر جون، تو اون کسی نیستی که دوست داشتی باشی. اون کسی نشدی که از بچگی میخواستی بشی. تو تغییری درجهان ایجاد نخواهی کرد، خیلی وقتا تغییر زندگی خودتم از دستت خارجه. تو احتمالا نویسنده‌ای بزرگ و مادر فوق‌العاده‌ای نخواهی شد و اگر از کسی که خوب نمی‌شناسدت راجع به تو بپرسند، احتمالا خواهند شنید مهربونه، پسیفیسته و قیافه‌ش بد نیست، نه بیشتر و اگر همین الان بمیری، در ته ذهن کسانی که می‌شناسندت فکری که سعی می‌کنند به عقب ذهنشان برانند این خواهد بود که دوست‌دختر، فرزند و دانشجوی بدی بود، اما مهربان بود و crafty. 
اینم کاملا گردن شرایط خوب یا بدی نیست که سرت نازل شد یا نشد، وقتی که تصمیم گرفتی عوض کتاب خوندن تو کتابخونه دانشکده، بری پشت سیگار بکشی و چرت و پرت بگی، خودت این سرنوشتو برا خودت رقم زدی. تو یه جاهایی تصمیم گرفتی عوض کار مهم‌ترو درست‌تر، کار راحت‌ترو انجام بدی و با این کار گند زدی به تصویری که از خودت داشتی و شدی چیزی که الان هستی. تو آدمی نیستی که بودی و حتی، آدمی نیستی که هستی. مثل خیلی از اطرافیانت، مثل خیلی از دوستای از پشت خنجرزن و دشمنای قسم‌خورده الکیت، تقلبی هستی و زندگیت خیلی وقتا میشه رسوندن روز به شب و اینکه حواست باشه بدنت تکه تکه از هم نپاشه، چون ناگهان به نظر میرسه همه‌چیز، همه‌چیز حتی بدن خودت داره ازت انتقام تمام‌ کام‌هایی که از سیگار گرفتی و تمام فست‌فودایی که خورده‌ای و تمام وقتایی که -از ترس چیزی که حتی بیرونی و آبجکتیو هم نیست- مشکلای کوچیکی که بدنت داشت رو نادیده گرفتی رو ازت می‌گیره.
زندگی کردن به شیوه‌ای که انگار فردایی وجود نداره ساده نیست و همونقدر که خوب و خوشگل به نظر میرسه، احمقانه‌س. چون هیچ چیزی خود به خود درست نمیشه، هیچ قادر متعالی هیچ جایی نیست که با حکمت بی‌منتهاش زندگی هیچ کسی رو مثل جورچین مرتب و زیبا کنه. و اگه بخوای برای امروز زندگی کنی شاید فردا دیگه نباشی و هیچ چیز خوبی نباشه و هیچ دست مددگری نیاد از جا بلندت کنه. 
با همه‌ی اینا، من آلردی پلی‌لیست post-break upم رو تهیه کردم و آلردی چونه‌م رو بالا می‌گیرم و سینه‌م رو سپر میکنم و سعی میکنم آدم بهتری باشم چون
"I know some shit's so hard to swallow but I just can't sit back and wallow in my own sorrow"

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

احمقانه

احساس مسخرهای دارم، بعد یه هفته لپتاو رو باز کردم و بعد ۷ ماه بلاگرو تایپ کردم تو اون مستطیل سفید رنگ بالای بروزر. وقتی اینهمه وقت فاصله میفته نمیشه احساس حماقت نکرد. چشمم میخوره به اسم وبلاگم، که واقعا احمقانه ست و خجالت میکشم ازش، ولی خجالتمو میپذیرم و باش کنار میام، چون هرکاری کنی نمیتونی گذشته رو بندازی دور که البته این حقیقت باعث نمیشه سعی خودتو نکنی. ولی، بهتر که فکرشو میکنم، میبینم گذشته همین الانشم به ابدیت پیوسته -این واژه و کاربردش اینجا واقعا کنایهآمیزه.
...
من همیشه میترسیدم همه چی یادم بره. همیشه میترسیدم یه روز متوجه بشم یادم رفته کجا خیال بود و کی واقعیت شد. میترسم یادم بره کجای گذشتهی به ابدیت پیوستهم، که تنها بکآپش تو مغزمه -که اتفاقا اصلا قابل اعتماد و ضمانت شده نیست- بیرون از مغزمم اتفاق افتاده. این ترس مثل ترس از مرگ و پیری، فقط برا چند لحظه از ذهنم عبور می​کنه تا وقتی متوجه بشم و سریع حواس خودمو پرت کنم.
...
الان حتی بیشتر احساس حماقت می​کنم.


۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

Feel the hollowness inside of your heart, and it's all right where it belongs

شب‌ها سخت‌تر است، روزها که معاشرت می‌کنی و آدم‌ها را می‌بینی و محبت بیش از حد می‌کنی و به هر بچه‌ای که دیدی لبخند می‌زنی و به آدم‌های زیبا چند دقیقه خیره می‌شوی و بعد که سرشان را بالا می‌آورند دستپاچه  جای دیگری را نگاه می‌کنی همه چیز آسان‌تر است. تا موقعی که سرت شلوغ باشد می‌توانی فکرش را به جاهای دور ذهنت بفرستی و پیش خودت وانمود کنی که چیزی نشده است.
اما شب‌ها داستان متفاوتی دارد، شب‌ها که محرکی نداری مغزت را با آن  پر کنی فکرش از پاهایت می‌آید بالا و انگشتان سردش را به بدن تازه‌ گرم شده‌ات می‌کشد و باسن بزرگ و سنگینش را روی سینه‌ت، درست روی قلبت می‌گذارد و می‌نشیند، دست زیر چانه می‌زند و زل می‌زند به چشمانت.

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

در کرختی

من همیشه فکر می‌کردم، کرختی که بیاد، باید داد بزنم همه جا و بگم به همه که جماعت، من کرخت شدم. یعنی حس می‌کردم آدمی که کرخت می‌شه، عمیق‌تر می‌شه، ناراحت‌تر می‌شه، و با منطق نوجوانانه‌ی خودم، خیلی چیز خفنی بود.اما الان واقعاً جز این زندگی نرم و آروم و نسبتاً مرتب و خوبم چیزی برام اهمیت نداره و اِنقَدَر  غرق جزئیات این روزمرگی ساده و خوشرنگ شدم که هیچ چیزی اذیتم نمی‌کنه. یعنی می‌کنه‌ ها، به اون حدی نمی‌رسه که وقتی که شب چشم رو هم گذاشتم و سریع خوابم برد و عمیق و بی‌رویا تا صب مثل بچه‌ها خوابیدم و صبش که چشمامو باز می‌کنم یادم بمونه. تازه الان می‌فهمم کرختی چیه، می‌تونم نه با افتخار، که بی‌حال و شرمزده بگم کرخت شدم. از خرداد تا الان دست به قلم نبردم و چرا؟ چون کرخت بودم، کرختی هم که واقعی باشه که حرفی نداره بزنه، یه کلام می‌گه بی‌حس شدم، مُرده شدم، سرد شدم. نه این که درویش شده باشما، احساس می‌کنم روز به روز دارم خنگ‌تر می‌شم، محتویات مغزم داره خشک می‌شه و کم کم  سیب‌زمینی می‌شم. اونم چون که کرخت شدم. درگیر بالا پایینای کوچیک و سطحی روزمره شدم و هر اشاره‌ای به سایر مسایل موجود کفرمو درمیاره.
ولی دیدم که انقدر تدریجی اومد و موندگار شد که حتی نفهمیدم که چطور شد که اینطور شد. یعنی یهو چشمتو باز می‌کنی می‌بینی دردناکی سایر مسائل موجود، مجبورت کردن در دایره‌ی محدود چیزای ساده‌ی اطرافت زندانی بشی.

۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

فالو یور فاکین دریمز


"We're trapped in the belly of this horrible machine, and the machine is bleeding to death"

بیشتر وقتا، فکر می‌کنم افتادم تو تله، تو تله‌ی زندگی کردن با قوانین دیگران و به شیوه‌ی دیگران، و وقتی که بهش بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر من، چقدر همه‌مون به همین دام، به تمام بنداش وابسته‌ایم، چقدر ته دلمون به این نخا مدیونیم.  ما فکر می‌کنیم، بدون بسته شدن به بندای این دام، هیچی نیستیم و سعی می‌کنیم از زندانی بودن، یه معنایی بسازیم. همه‌مون یه جوری یاد می‌گیریم وسط همین تله زندگی کنیم و یه جوری اعتماد به نفس و خوشبختی و غرورمونو تامین کنیم. کسایی که خارج از این قاعده‌ها زندگی کنن، به طرق مختلف، به انزوا و حاشیه کشیده می‌شن و راستشو بخواین، نه من خیلی خارج از قواعدم، نه شما. یعنی، جدای اینکه یاد می‌گیریم تسلیم شدن و ساکت بودن آسون‌تره، فرار از تصمیم گرفتن هم به مراتب راحت‌تره. اینکه عقیده‌های آدمایی که گنده‌ترن رو بی‌چون و چرا بپذیریم، خیلی سریع‌تر از اینه که فرصت کنیم عقیده‌های خودمونو انتخاب کنیم و خیلی وقتا‌ هم تا آخرعمرمون نمی‌فهمیم که چقدر بازیچه‌ی سایه‌ی گذشتگان و ناشناسای شجاع‌تر از خودمون بودیم.
...
همچنین، به این فکر می‌کنم که دقیقاً چطور می‌شه که آدم از آرزوها و رویاهاش دست می‌کشه، همین که از یه عالمه نفر آدمو فقط یکی دو نفر خیلی باد می‌کنن و ماندگار می‌شن. آدم راه مطمئن‌تر و سریع‌ترِ رسیدن به آرامشُ انتخاب می‌کنه و خیلی راحت همه چی یادش می‌ره. و البته، یه عده احمق همیشه وجود دارن یه شکل‌های ناز و خوشگل‌موشگل مسخره، به دیگران بگن: 
Follow your dreams
و همه لبخند بزنن و به گشت زدن تو اینترنت ادامه بدن.
دنبال رویا‌ها رفتن، اصلا خوشگل موشگل و ناز و صورتی و پروانه‌ای نیست.