"د وان دت آی کنت استند"
ماشین بیشتر تکون میخوره و من محو چیزای بامزهی فلزی چسبیده به در و دیوار پیکان کهنه، همراهش تکون میخورم.
راننده از بازشدن قفل در پشتی غر می زنه و خطاب به آخوندِ نشسته پشت سر من میگه:"عجب روزگاری شده ها." از کلیشه ای بودن فضا و حرفها لذت میبرم و لبخند به لب از خوشگلترین ماشینی که تاحالا دیدم پیاده میشم، باد میخوره تو موهام و روسریمو تقریبا از سرم میکنه، در حالی که روسریمو به زور نگه میدارم کلید میندازم و وارد فضای گهگرفتهی خونه میشم. نشسته پای لپتاپ، باز توی اون محیط تهوعآور وقت تلفکن چرت و پرت مینویسه.
طبعا تنها و نخستین واکنشم ریدن بهشه، جوری که نتونه تا چند روز بلند شه از جاش.
دلم به حال تار موی چسبیده به پیشونیش و پیرنِ مشکیِ خیس از عرقش میسوزه. انگار که ده هزار سال توی گرمای طاقتفرسا دنبال سراب دوئیده باشه و به آب نرسیده باشه. بوی تند عرق خونه رو گرفته، انگار که صد تا مرد حمومندیده مدتها تو سایهش خوابیده باشن.
-گرمته؟
-آره، خیلی.
-چرا کولر روشن نکردی؟
-حوصله نداشتم.
-خاک تو سرِ نفهمت کنن. پاشو برو حموم، بویِ گُه خونه رو گرفته.
-باشه.
راه میافته که بره سمت حموم. باز دلم به حالش میسوزه.
-چقدر خری تو آخه، یه خورده آدمیت نشون بده از خودت، اَه، حال آدمو بهم میزنی.
که میشه کسی رو تحقیر کرد و باهاش موند. مثل حس علاقه به پوستهی زخمی که هی انگولکش میکنی و بازم نمیکنیش چون از لمسش خوشت میآد.
میآد میشینه بغل دستم و میگه:"دانشگاه چطور بود؟"
با این فکر که چقدر نمیتونم تو چشماش نگاه کنم جواب میدم"مث همیشه، تخمی."
لبخند میزنه و پیرنشو میکنه میندازه دم در حموم. یه لحظه چشمم به استخوان ترقوهی بینظیرش و مهرههای بیرون زده ی کمرش میافته، نور قرمز-طلائی غروب روی پرزهای کمرش، انگار که خطی از شمال تا جنوب.
سرمو برمیگردونم.
*تو بی کانتینیود