۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

The Answer

من فکر میکنم که دم خوش باشی ٬ زندگی در لحظه جواب است
همچنین بلند پروازی برای به حقیقت رساندن رویاها
ولــــــــــــــــــــــی
انتخاب
انتخاب همیشه هست

---
ما انتخاب میکنیم که یک آدم عادی نباشیم و نویسنده یا موزیسین یا نقاش و هنرمند باشیم.
که کارمند بانک٬حسابدار ٬لوله پاک کن٬برقکار باشیم. یا معتادِ به دنبال مواد آزاردهنده ی خانواده هامون
---
بدبختانه انتخاب شامل رویا ها هم میشود




پ.ن. من هیچ ایده ای ندارم که  در کل جبر حاکم است یا نه- از فلسفه هم خیلی خوشم نمیاد 
پ.ن. ۲  این درباره ی طبقات اجتماعی و ... هم حاکم است 
من اعتراف میکنم که هیچ نمیدانم و یه احمقم- پس هیـــــــــــــچ اعتراضی وارد نیست

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

در رویا ها و مرگ اسرار آمیزشان

مشکل معاشرت با و خواندن کتاب های آدم های بزرگتر این است که بیشتر آنها راه تو را قبلا رفته اند
خوب میدانند که با گذشت زمان چه بلایی سر رویاها و آرزوهای آدم می آید
آرزوهای قشنگ و رویاهای بلند پروازانه
زندگی در جنگل٬سفر های طولانی و بی مقصد٬عاشق شدن
روزها میگذرند و ما هیچکاری نمیکنیم و ده سال بعد«چی فکر میکردیم چی شد»کلیشه ی کاملا تجربه شده ی ماست
میفهمیم که سی چهل ساله ایم
دیگر زیبا و خوش هیکل نیستیم
تنهای تنهاییم
دیگر آرزویی نداریم
برای ذره ذره آرامش میجنگیم 
و دیگر کسی به فکر «در لحظه زندگی کنیم نیست» ـ
living is easy with eyes closed

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

تــــنهایی

اگر بخواهییم در باب تنهایی حرف بزنیم باید به عصر جمعه اشاره کنیم
عصر جمعه زمانی است ...
که ....خب
آدم فیسبوک را ریفرش میکند همش حدود از صبح تا شب
دو سیزن «چگونه مادرتان را ملاقات کردم »میبیند
نا امید میشود ...
...
نا امید میشود
.
.
.
نا امیدِ نا امید ِ نا    امیـ د

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

همه چیز ا ی جدی و شوخی آدم بعد از مدت کوتاهی انقدر کلیشه ای میشه که آدم حالش از همه چی بهم میخوره
اینجوری که آدم میمیره برای اینکه یه تئاتر خوب٬ یه کتاب واقععا خوب مثل «منِ او » یا يه آهنگ خیلی خوب مثل«کاش اینجا بودی» پینک فلوید
و اینجوریه که آدم کلمات کتابها رو حفظ میشه و هنوز میخونه و ثانیه به ثانیه آهنگارو میشنوه وبازم گوش میده
و اینجوریه که چیزای خوبی که آدم باهاش زمستونا رو سر کنه بور میشن/رنگشون میپره و نخ نما میشن
حقیقت اینه که «
آدما میمیرین و خوشبخت نیستن
نیستند
پ.ن. ۱ از ته دل-خیلی غمگینانه

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

یک نوشته ی مسخره

بار را شاید باید بست
بار را شاید باید بست
در دوردست شاید
آسمان رویا پرواز هست
در دوردست شاید جایی بتوان به سادگی از خود گسست
و به موسیقی-این تنها شوالیه ی نجات دهنده ی قصه ها-پیوست
بار را شاید برای رستن باید...
بار را شاید حتی نباید برد 
و شاید نباید رفت
و به آغاز بازگشت



پ.ن. این یک شعر نیست

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

نبخشش

به خاطر حس عذاب وجدانی که بهم میدی
برای گناهی که هرگز انجام ندادم
برای نفرت و تناقض 
برای ترس و احتیاط
برای دروغ و پنهانکاری
نمیبخشمت

۱۳۹۱ خرداد ۲۷, شنبه

پروااااز

یه وقتایی هست که من 
موسیقی گوش میدم و راه میرم
با عینک آفتابی و کلاه از ترس آفتاب
و مقنعه پشت گوش از ترس باد
و کوله ی پر از کتاب
وقتایی که کتونی راحت پامه(تقریبا همیشه)و محکم راه میرم
که صدای موسیقی اونقدر زیاده که از شنیدن قضاوت و تیکه های ملت آزادم
که به جهان با تحقیر نگاه میکنم
که فکر میکنم که ثابتم و-جهان داره لیز میخوره-و دارم میرم که با همین ابزار «دنیا»رو فتح کنم
که به پرواز بپردازم
پروااااااز

خیلی خوبه
پ.ن. یک نوشته ی ساده