۱۳۹۴ آبان ۶, چهارشنبه

Thick skin and an elastic heart

      اولاش ترسناکه، اولاش که داری امیدتو از دست میدی. ترسناک ازین جهت که نمیخوای چیز بی نقص و همه چیز تمامی که انتظارشو داشتی خدشه برداره. اما هیچ چیز هیچ وقت کامل نیست. مشکل جهان اینه که به طرز بی عیب و نقص و کاملی، همیشه ناکامله -مدت بسیار طولانی ای دلم میخواست این عبارتو به کار ببرم. ای هو تو ادمیت، ایت فیلز گود، همچنین، به کار بردن بی عیب و نقص و کامل در کنار ناکامل، فیلز گود- اما بعداً، آدم میبینه که کاملا به ناکامل بودن همه چی و ناامیدی مواجهه باش عادت کرده و به طرز ناراحت کننده ای، دیگه حتی ناراحت نمیشه. همچین چیزی در مورد خود آدمم اتفاق میفته.
بذار روشنت کنم دختر جون، تو اون کسی نیستی که دوست داشتی باشی. اون کسی نشدی که از بچگی میخواستی بشی. تو تغییری درجهان ایجاد نخواهی کرد، خیلی وقتا تغییر زندگی خودتم از دستت خارجه. تو احتمالا نویسنده‌ای بزرگ و مادر فوق‌العاده‌ای نخواهی شد و اگر از کسی که خوب نمی‌شناسدت راجع به تو بپرسند، احتمالا خواهند شنید مهربونه، پسیفیسته و قیافه‌ش بد نیست، نه بیشتر و اگر همین الان بمیری، در ته ذهن کسانی که می‌شناسندت فکری که سعی می‌کنند به عقب ذهنشان برانند این خواهد بود که دوست‌دختر، فرزند و دانشجوی بدی بود، اما مهربان بود و crafty. 
اینم کاملا گردن شرایط خوب یا بدی نیست که سرت نازل شد یا نشد، وقتی که تصمیم گرفتی عوض کتاب خوندن تو کتابخونه دانشکده، بری پشت سیگار بکشی و چرت و پرت بگی، خودت این سرنوشتو برا خودت رقم زدی. تو یه جاهایی تصمیم گرفتی عوض کار مهم‌ترو درست‌تر، کار راحت‌ترو انجام بدی و با این کار گند زدی به تصویری که از خودت داشتی و شدی چیزی که الان هستی. تو آدمی نیستی که بودی و حتی، آدمی نیستی که هستی. مثل خیلی از اطرافیانت، مثل خیلی از دوستای از پشت خنجرزن و دشمنای قسم‌خورده الکیت، تقلبی هستی و زندگیت خیلی وقتا میشه رسوندن روز به شب و اینکه حواست باشه بدنت تکه تکه از هم نپاشه، چون ناگهان به نظر میرسه همه‌چیز، همه‌چیز حتی بدن خودت داره ازت انتقام تمام‌ کام‌هایی که از سیگار گرفتی و تمام فست‌فودایی که خورده‌ای و تمام وقتایی که -از ترس چیزی که حتی بیرونی و آبجکتیو هم نیست- مشکلای کوچیکی که بدنت داشت رو نادیده گرفتی رو ازت می‌گیره.
زندگی کردن به شیوه‌ای که انگار فردایی وجود نداره ساده نیست و همونقدر که خوب و خوشگل به نظر میرسه، احمقانه‌س. چون هیچ چیزی خود به خود درست نمیشه، هیچ قادر متعالی هیچ جایی نیست که با حکمت بی‌منتهاش زندگی هیچ کسی رو مثل جورچین مرتب و زیبا کنه. و اگه بخوای برای امروز زندگی کنی شاید فردا دیگه نباشی و هیچ چیز خوبی نباشه و هیچ دست مددگری نیاد از جا بلندت کنه. 
با همه‌ی اینا، من آلردی پلی‌لیست post-break upم رو تهیه کردم و آلردی چونه‌م رو بالا می‌گیرم و سینه‌م رو سپر میکنم و سعی میکنم آدم بهتری باشم چون
"I know some shit's so hard to swallow but I just can't sit back and wallow in my own sorrow"

۱۳۹۴ مرداد ۱۵, پنجشنبه

احمقانه

احساس مسخرهای دارم، بعد یه هفته لپتاو رو باز کردم و بعد ۷ ماه بلاگرو تایپ کردم تو اون مستطیل سفید رنگ بالای بروزر. وقتی اینهمه وقت فاصله میفته نمیشه احساس حماقت نکرد. چشمم میخوره به اسم وبلاگم، که واقعا احمقانه ست و خجالت میکشم ازش، ولی خجالتمو میپذیرم و باش کنار میام، چون هرکاری کنی نمیتونی گذشته رو بندازی دور که البته این حقیقت باعث نمیشه سعی خودتو نکنی. ولی، بهتر که فکرشو میکنم، میبینم گذشته همین الانشم به ابدیت پیوسته -این واژه و کاربردش اینجا واقعا کنایهآمیزه.
...
من همیشه میترسیدم همه چی یادم بره. همیشه میترسیدم یه روز متوجه بشم یادم رفته کجا خیال بود و کی واقعیت شد. میترسم یادم بره کجای گذشتهی به ابدیت پیوستهم، که تنها بکآپش تو مغزمه -که اتفاقا اصلا قابل اعتماد و ضمانت شده نیست- بیرون از مغزمم اتفاق افتاده. این ترس مثل ترس از مرگ و پیری، فقط برا چند لحظه از ذهنم عبور می​کنه تا وقتی متوجه بشم و سریع حواس خودمو پرت کنم.
...
الان حتی بیشتر احساس حماقت می​کنم.


۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

Feel the hollowness inside of your heart, and it's all right where it belongs

شب‌ها سخت‌تر است، روزها که معاشرت می‌کنی و آدم‌ها را می‌بینی و محبت بیش از حد می‌کنی و به هر بچه‌ای که دیدی لبخند می‌زنی و به آدم‌های زیبا چند دقیقه خیره می‌شوی و بعد که سرشان را بالا می‌آورند دستپاچه  جای دیگری را نگاه می‌کنی همه چیز آسان‌تر است. تا موقعی که سرت شلوغ باشد می‌توانی فکرش را به جاهای دور ذهنت بفرستی و پیش خودت وانمود کنی که چیزی نشده است.
اما شب‌ها داستان متفاوتی دارد، شب‌ها که محرکی نداری مغزت را با آن  پر کنی فکرش از پاهایت می‌آید بالا و انگشتان سردش را به بدن تازه‌ گرم شده‌ات می‌کشد و باسن بزرگ و سنگینش را روی سینه‌ت، درست روی قلبت می‌گذارد و می‌نشیند، دست زیر چانه می‌زند و زل می‌زند به چشمانت.

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

در کرختی

من همیشه فکر می‌کردم، کرختی که بیاد، باید داد بزنم همه جا و بگم به همه که جماعت، من کرخت شدم. یعنی حس می‌کردم آدمی که کرخت می‌شه، عمیق‌تر می‌شه، ناراحت‌تر می‌شه، و با منطق نوجوانانه‌ی خودم، خیلی چیز خفنی بود.اما الان واقعاً جز این زندگی نرم و آروم و نسبتاً مرتب و خوبم چیزی برام اهمیت نداره و اِنقَدَر  غرق جزئیات این روزمرگی ساده و خوشرنگ شدم که هیچ چیزی اذیتم نمی‌کنه. یعنی می‌کنه‌ ها، به اون حدی نمی‌رسه که وقتی که شب چشم رو هم گذاشتم و سریع خوابم برد و عمیق و بی‌رویا تا صب مثل بچه‌ها خوابیدم و صبش که چشمامو باز می‌کنم یادم بمونه. تازه الان می‌فهمم کرختی چیه، می‌تونم نه با افتخار، که بی‌حال و شرمزده بگم کرخت شدم. از خرداد تا الان دست به قلم نبردم و چرا؟ چون کرخت بودم، کرختی هم که واقعی باشه که حرفی نداره بزنه، یه کلام می‌گه بی‌حس شدم، مُرده شدم، سرد شدم. نه این که درویش شده باشما، احساس می‌کنم روز به روز دارم خنگ‌تر می‌شم، محتویات مغزم داره خشک می‌شه و کم کم  سیب‌زمینی می‌شم. اونم چون که کرخت شدم. درگیر بالا پایینای کوچیک و سطحی روزمره شدم و هر اشاره‌ای به سایر مسایل موجود کفرمو درمیاره.
ولی دیدم که انقدر تدریجی اومد و موندگار شد که حتی نفهمیدم که چطور شد که اینطور شد. یعنی یهو چشمتو باز می‌کنی می‌بینی دردناکی سایر مسائل موجود، مجبورت کردن در دایره‌ی محدود چیزای ساده‌ی اطرافت زندانی بشی.

۱۳۹۳ خرداد ۲۴, شنبه

فالو یور فاکین دریمز


"We're trapped in the belly of this horrible machine, and the machine is bleeding to death"

بیشتر وقتا، فکر می‌کنم افتادم تو تله، تو تله‌ی زندگی کردن با قوانین دیگران و به شیوه‌ی دیگران، و وقتی که بهش بیشتر فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که چقدر من، چقدر همه‌مون به همین دام، به تمام بنداش وابسته‌ایم، چقدر ته دلمون به این نخا مدیونیم.  ما فکر می‌کنیم، بدون بسته شدن به بندای این دام، هیچی نیستیم و سعی می‌کنیم از زندانی بودن، یه معنایی بسازیم. همه‌مون یه جوری یاد می‌گیریم وسط همین تله زندگی کنیم و یه جوری اعتماد به نفس و خوشبختی و غرورمونو تامین کنیم. کسایی که خارج از این قاعده‌ها زندگی کنن، به طرق مختلف، به انزوا و حاشیه کشیده می‌شن و راستشو بخواین، نه من خیلی خارج از قواعدم، نه شما. یعنی، جدای اینکه یاد می‌گیریم تسلیم شدن و ساکت بودن آسون‌تره، فرار از تصمیم گرفتن هم به مراتب راحت‌تره. اینکه عقیده‌های آدمایی که گنده‌ترن رو بی‌چون و چرا بپذیریم، خیلی سریع‌تر از اینه که فرصت کنیم عقیده‌های خودمونو انتخاب کنیم و خیلی وقتا‌ هم تا آخرعمرمون نمی‌فهمیم که چقدر بازیچه‌ی سایه‌ی گذشتگان و ناشناسای شجاع‌تر از خودمون بودیم.
...
همچنین، به این فکر می‌کنم که دقیقاً چطور می‌شه که آدم از آرزوها و رویاهاش دست می‌کشه، همین که از یه عالمه نفر آدمو فقط یکی دو نفر خیلی باد می‌کنن و ماندگار می‌شن. آدم راه مطمئن‌تر و سریع‌ترِ رسیدن به آرامشُ انتخاب می‌کنه و خیلی راحت همه چی یادش می‌ره. و البته، یه عده احمق همیشه وجود دارن یه شکل‌های ناز و خوشگل‌موشگل مسخره، به دیگران بگن: 
Follow your dreams
و همه لبخند بزنن و به گشت زدن تو اینترنت ادامه بدن.
دنبال رویا‌ها رفتن، اصلا خوشگل موشگل و ناز و صورتی و پروانه‌ای نیست.

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

ترس‌های یک میانمایه‌ی طبقه متوسطی یا هاو دید آی استاپ بی‌اینگ آگلی

«گفتم من عقلم بیشتره، عاقلانه‌تر رفتار می‌کنم، بهتر نقاب می‌زنم و همه چیز را بهتر و با خونسردی بیشتری مدیریت می کنم، اما دلیل نمیشه نترسم، من همیشه می‌ترسم، همیشه احتیاط می‌کنم، بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی می‌ترسم، معتاد می‌شم به بازی فکری، کتابای مسخره، فیسبوک، توییتر، چون می‌ترسم، چون دنبال یه چیزی می‌گردم که حواسمو از ترسم پرت کنه.»
-
وقتی که کوچیک‌تر بودم، راهنمائی که بودم، همیشه فکر می‌کردم خیلی زشتم و ازونجایی که از بچگی یادمون داده بودن که تنها شیوه‌ی دختر و همزمان خوشبخت بودن، داشتن زیبایی بی‌نهایت و عاشق شدن در ۱۶ سالگیه -ارجاعتون می‌دم به انیمیشنای بی‌نهایت نوستالژیک والت‌ دیسنی-  ازین می‌ترسیدم که رویاهای بچگیم -که تو همه‌شون در سن ۱۶ سالگی، خفن‌ترین پسر شهر عاشق من که از قضا قشنگ‌ترین دختر شهر بودم می‌شد- به حقیقت نرسن و حتی بدتر، می‌ترسیدم که انقدر زشت باشم که هیچ وقتِ هیچ وقت، هیچکسی عاشقم نشه یا حتی بدترِ بدتر، انقدر زشت باشم که همه ی آدما همونقدری که من از دیدن خودم منزجز می‌شم از دیدنم منزجر بشن.
درست یادمه، وقتی عکسامو می‌دیدم، یا به آینه نگا می‌کردم از خودم می‌پرسیدم که چطور ممکنه کسی بخواد پیش من باشه؟ چرا آدما همچنان بام صحبت می‌کنن؟ بعدم همه چیو، همه کارا و رفتارای بد اطرافیانمو -راهنمایی جای مزخرفیه دوستای خوبم- می‌نداختم گردن خودم، گردن زشت بودنم، گردنِ جوشام، گردنِ دندونام و... .
وقتی اولین بار، کسی بهم گفت که قشنگم هم یادم نمی‌ره، باورم نمی‌شد، حتی فکر می‌کنم سر این مسأله باهاش دعوا کردم.
-
این ترسی که ازش صحبت می‌کنم، دو تا جنبه داره. من مثل خیلی از زنای دیگه، فکر می‌کنم زیبا نیستم، «زنونه» نیستم، کامل نیستم، به اندازه کافی، مهربون و لوند و دلفریب نیستم، من هنوز و همیشه می‌ترسم که کسی که بهتر و لوندتر و زیباتر از منه، خفن‌ترین پسرای شهرو از عشق من منصرف کنه، از پیری می‌ترسم، از مریضی می‌ترسم، از نگاه کردن تو آینه‌ی جیبی می‌ترسم.
-
جنبه‌ی دوم، ترس از کنترله، من از کنترل و اجبار، از مراقبت و تنبیه می‌ترسم، ازینکه لیست بلند بالای کارای ضد عرفی که انجام می‌دم لو بره می‌ترسم، من از ورود به دانشکده با شال می‌ترسم، از بوی کیف و مانتوم می‌ترسم، از صدای موتورحراست،  هر چادری بداخلاقِ مقنعه‌پوش که شبیه خواهران زینبه، از ون گشت ارشاد می‌ترسم از پیرمرد و پیرزنایی که فکر می‌کنن باید تذکر بدن، از برادران همیشه در صحنه بسیجی و از پدر مادر خودم می‌ترسم.
من گیر کردم بین این کنترل و اون کنترل، که متاسفانه مسیرشون متناقضه.

پ.ن. این یک متن اعتراضی نیست، ربطی هم به آزادی‌های یواشکی ندارد.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳, چهارشنبه

تکرار مکررات

حتماً برا شما هم پیش اومده که چیزارو ول کنین به حال خودشون، به امید تحول و تکامل خود به خودی همون چیزا، انگار که به قدری این تفکرایی که میدیا فرو کرده تومون، فرو رفتن تومون که باورمون شده مثل فیلما و سریالا، مثل داستانا، آدم بدا -که خوبم نگا کنی، آدم خوب و بدی وجود نداره، حتی طیفی هم به اون صورت وجود نداره یا اگه هم باشه دو سرش خوب و بد نیستن، دو سرش احمق و باهوش، ناسازگار و سازگارن- آخرش یه جا متحول می‌شن و برمی‌گردن به راه درست -که البته باز هم نمیشه گفت درست چیه و چی نیست.
خب بذارین اول کاری روشنتون کنم، تحول خودبخودی‌ای وجود نداره، اگرم وجود داشته باشه، در جهتی نیست که به دیدِ شما خوب و درست باشه. نه این که دنیا با آدم لج باشه و تف به این روزگار، بل اینکه چیزایی که ماهیتاً اذیتمون می‌کنن، یقیناً با انباشته شدن  بهتر نمی‌شن.
و خب، مشت کوبیدن و چنگ زدن به در و دیوار هم چیزیو عوض نمی‌کنه، در نهایت انگشتا و دستامونو به درد می‌اندازه.
تا وقتی پا نشیم و نزنیم به جاده‌های جدید، همه‌ی این راه حل‌های هوشمندانه -راه فرارای جدید، مُشت‌های جدید به دیوارای قبلی، منتها از زاویه‌های مختلف- فقط مچاله‌{تر}مون می‌کنه.